دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

طرح اختلاف قوام الملک و صولت الدوله قشقایی در مجلس اول
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٠
 

با شروع مشروطیت و درهم ریختن اساس حکومت در ایران، اختشاشات و درگیری های زیادی در سرتاسر مملکت حاکم شد. فارس از نقاطی بود که به دلیل خصومت های داخلی بین سران ایل {قشقایی} و قوام الملک این درگیریها در آن بیشتر شعله ور گشته بود. با وجودی که مجلس اول خود مشکلات عدیده ای با درباریان داشت، موضوع امنیت فارس توسط یکی از نمایندگان شیراز به نام سید جعفر مزارعی مطرح و در مذاکرات دوره‏۱- جلسه : ۱۳۱- روز ۳ شنبه ۳ رجب دارالشوراى ملى به شرح زیر نگاشته شده است‏:

 «آقا سید محمّد جعفر- می‌خواهم یک حرف حقیقت بى‌پرده و بى‌واهمه بزنم. حال شیراز این است از بدو ورود، قوام‌الملک مخالف با مشروطیت بود. مادامی که نیامده بود اولادش کمال سلوک را با مردم داشتند وقتى که خودش آمد بناى مفسده را گذارد. یک انجمن ایالتى که در آنجا انجمن ملى می‌گویند، منعقد شد . جمعى از علما و غیره مشغول کار بودند ولى کار پیش نمی‌رفت بعد عده(ای) پیدا شده انجمنى تشکیل دادند به جهت حفظ این انجمن. بعد از آن تمام طبقات آمده داخل (این انجمن) شدند چون قوام با مشروطیت همراه نبود جمعى از کسبه را فرستاده که بر ضد مشروطیت حرف بزنند .چون اغلبیت نداشتند نتیجه نبخشیده . اصرار در حرکت وکلا(به تهران) داشتند پس از حرکت منتظر یک فسادى بودیم. این بود اصفهان رسیدیم صدا بلند شد اگرچه مقصدشان صحیح بود ولى از روى غرض بود تا کارى کردند که همه(مردم) با آنها متفق شدند، قوام و پسرانش را بیرون کردند. بعد از آن اشخاص متعرضین انجمن اسلامى چند نفر حکام تولید شد به طوری که اشخاصی که در مسجد نو متحصن بودند و با قوام همراهى کرده بودند آنها را توهین کردند. صولتالدوله که انجمن از او همراهى کرده بود دهات قوام را چاپید این طرف ظالم آن طرف ظالم، رعیت بیچاره به واسطه طرفیت قوام با صولتالدوله پایمال شدند و مکرر گفته شد جلوگیرى نمایید که مبادا فتنه زیاد شود شاید اینها هم باطناً محرک باشند نظام‌السلطنه(والی فارس) هم وارد شده شرایط استقلال از براى او فراهم نیست ایلخانى به واسطه غرض با قوام خانه رعیت را سوزانید شکایت از متعرضین انجمن اسلامى است.[2]

طرح مشکلات مربوط به اعزام علاءالدوله به والیگری فارس

سردار اسعد کوشش بسیار کرد تا  خاندان قوام که طرفدار استبداد بودند ،  به قدرت برسند.  وقتی سردار اسعد وزیر داخله بود ، علاء الدوله را بنا به تقاضای قوام الملک شیرازی به حکومت ایالت فارس انتخاب کرد. صولت الدوله به مخالفت برخاست و اعلام کرد مردم فارس پس از آن همه خون ریزی در راه مشروطیت حاضر به پذیرفتن علاء الدوله نیستند. در صورتی که به طرف فارس حرکت کند با مقاومت شدید مردم فارس مواجه خواهد شد. سردار اسعد تلگرامی به صولت الدوله مخابره و از او خواست که به سمت شیراز حرکت نکند. صولت الدوله در مقابل با ارسال تلگرامی به آصف الدوله حاکم معزول، به وی اخطار کرد که از شیراز حرکت نکند و گرنه با زور به شهر باز گردانده خواهد شد. او همچنین جهت ممانعت از ورود علاء الدوله نیرویی به آباده فرستا و خود با اردویی به سمت شیراز حرکت کرد. در این حرکت سید عبدالحسین لاری نیز به کمک صولت الدوله شتافت. سر انجام با تلاش کنسول انگلیس صولت الدوله نیروی خود را در خارج از شهر مستقر و از ورود به شیراز منصرف شد.[3] به این دلیل علیرغم اصرار سردار اسعد ، از حرکت علاء الدوله به فارس جلوگیری بعمل آمد.

در همین زمینه کارگزار فارس در گزارشی چنین می نویسد:« مستر ییل قونسول سابق انگلیس با صولت الدوله مراوده و مکاتبه داشت و محض همراهی با او در رجب سال 1327 به سفارت انگلیس در طهران تلگرافی کرده که نتیجه اش الغاء ماموریت آقای علاءالدوله به فارس شد. [4]

همین موضوع در نشست نوزده شوال 1325 ه ق(دوم آذر1286خ) مجلس اول، به شرح زیر مطرح شده است:

-          « (تلگراف شیراز قرائت شد قریب به این مضمون).

-          توسط جناب حجةالاسلام آقا سید جعفر و سایر وکلاء محترم شیراز خدمت اعضاء معظم مجلس مقدس شوراى ملّى.

نتیجه چهل روز تحصن در تلگرافخانه و یک صندوق عرایض تلگرافى و غارت شدن اموال این شد که جناب علاء‌الدوله براى حکومت فارس معین شد آن هم تا حال به اسم گذشت و حال چند روز است مفسدین شهرت داده‌اند که حکومت جناب علاء‌الدوله را ما موقوف کردیم اگر چنین نیست چرا روانه نمی‌فرمایید؟ آخر اول نتیجه مشروطیت مگر حفظ امنیت مال و جان مردم نیست؟ استدعا هر چه زودتر حاکم روانه شود. (انجمن تجار و انجمن محمدى).

به علاوه مجلس نیز اخطاری در این باره برای دولت صادر کردند و به شرح زیر آن را در مجلس قرائت کردند:

-          «لایحه وکلاى شیراز قرائت شد.« قابل توجه مجلس مقدس شوراى ملّى.

ما وکلاء فارس بر حسب تکلیف شرعى و ملى خود این آخرین اظهار را به طور اخطار عرض نموده که در مجلس مقدس خوانده شده در روزنامه رسمى مجلس محترم نیز درج شود تا موکلین ما بدانند ما در مقام وکالت نهایت بذل جهد خود را نموده از تکلیف خود غفلت نورزیده‌ایم . علاوه بر فریضه انسانیت که هر انسانى باید در حفظ حقوق برادران وطن خود تا آخرین دقیقه با جان و دل بکوشد ما عهد نموده و قسم خورده‌ایم که خیانت بوطن خود ننماییم. قسمى پیش آمده است که حضور ما در مجلس بى نتیجه است شرح این اجمال آن که مدتى است فارس گرفتار دستخوش اغراض مفسدین شده است و اینجانب بر تمام اهل مملکت خاصه بر وکلاء عظام مکشوف و هویداست و این را بدو جهت حمل می‌توان نمود یا کثرت مشاغل مجلس مقدس یا بى‌اعتنایى به آن ناحیه پس بر این مقدمات به طور یقین فارس هم مثل استرآباد و نواحى آذربایجان و غیره و غیره خواهد شد ، ننیجه جز هرج و مرج فوق‌العاده و اهلاک حرث و نسل و عدم وصول دینارى از مالیات نخواهد بود پس حالا تا وقت نگذشته و کار از دست نرفته باید در علاج فورى کوشید و آن بسته به همت امناء مجلس مقدس است چنانچه مساعدت و همراهى نشود حضور ما در مجلس مقدس در حقیقت خلاف مقتضاى وکالت است. الاحقر جعفر‌الموسوى‏»

آقا میرزا ابوالحسن خان- بنده در این ماده هیج عرض و اظهارى نمی‌کنم که متحصنین شاه چراغ یا تلگرافخانه کدام یک ذی حقند و نظام‌السلطنه که حاکم فارس بود در این باب تلگراف به مجلس مقدس نمود و همه مطلعند اما پریروز قرار شد به وزارت داخله (اخطار شده به مجلس بیایند در باب حکومت فارس توضیح بدهند که حاکمى معین کرده‌اند می‌رود یا نه؟ و غرض در این ماده است که دولت شخصى را براى حکومت فارس معین می‌نماید بعد از مدتى آن شخص حکومت را قبول می‌کند بعد نکول می‌نماید دوباره پس از گفتگوها قبول کرده می‌رود تلگرافخانه و حکومت خود را به اهالى فارس اخطار می‌کند ولى تا حال نرفته و نمی‌رود و نکول نموده است.

 من علت و توضیح این مطلب را می‌خواهم .نه من تنها بلکه تمام آقایان وکلا حقشان است به ایضاحات این مسئله را از وزارت داخله بخواهند هیچ تفاوت نمی‌کند فارس استراباد کرمان و غیره تمام از این خاک و مملکت هستند (در این موقع عموم وکلا اظهار همراهى خود را نمودند) راست است امروزه نخبه اهالى مملکت ما وزراء مسئول شده‌اند. و الحق همین طور هم هست ولى نباید از وزراء مسئول توضیح خواست که چرا حاکمى که معین شده نمی‌رود؟ آیا ششصد هزار تومان از فارس عاید خزانه نمی‌شود؟ یا فارس جزء این مملکت نیست آیا حفظ امنیت آنجا اهمیت ندارد و لازم نیست؟)[5]



[2]مذاکرات دوره‏۱- جلسه : ۱۳۱- روز ۳ شنبه ۳ رجب دارالشوراى ملى

[3] پیر ابرلینگ سیاست قبیله ای ص 75

[4] کارگزاری خارجه فارس – به وزارت جلیله خارجه 29 رمضان 1328 نمره 1422 به نقل از فارس از مشروطه تا جنگ جهانی اول همان ص120 

[5]  - مشروح مذاکرات مجلس ملى، دوره‏۱ -جلسه: ۱۹۱ -مذاکرات روز سه شنبه ۱۹ شوال‌المکرم ۱۳۲۵ دارالشوراى ملى‏

 

 


 
 
اقدامات محمد کریم خان کشکولی در اختلافات صولت الدوله و برادرانش
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

هنگام درگیری صولت الدوله با برادرانش، محمّد کریم خان کشکولی در کنار مخالفین صولت الدوله قرار داشت. در یکی از تلگراف های برادر صولت الدوله احمد خان[1]  که دارای لقب  سردار احتشام بود به نخست وزیر چنین آمده است:          «ریاست وزرا، تلگراف از کازرون نمره 1، مورخ 20 حمل(29 ربیع الثانی) سیچقان ئیل 1330 {28فروردین 1291 شمسی): توسط جناب آقای اورنگ دام اقباله - مقام منیع حضرتین اشرفین ریاست وزرا و وزارت جلیله داخله دامت شوکت ها، ….عجالتا نورچشمی امیر عشایر [2] را با حاجی محمّد کریم خان آورده ام به اردوی دولتی که مشغول خدمات دولت شوند.پس از ملاقات با تعلیمات صحیحه مامور کردم برود ایل را از گرمسیر حرکت دهد. یک اظهار مرحمتی در باره مشارالیه و حاجی محمّد کریم خان بشود به توسط فدوی ضرر ندارد.

ایاز کیخا را هم به توسط خوانین کشکولی امیدوار کرده که در خانه حبس (خان خبیس =  خان خویس) که پنج فرسنگی شیراز است بیاید به اردو و مشغول خدمت شود. خود فدوی هم تا آخر ماه به خانه حبس(خان خبیس) خواهم رسید. از خداوند توفیق می خواهم موافق تعلیمات حضوری حضرت اشرف یک خدمت بزرگی به این آب و خاک بکنم که در ایران بعکس سابق مسلم شود، بختیاری و {قشقایی} با کمال اتحاد برای جان فشانی دولت اتحاد کامله دارند. فقط به همین یک ملاحظه از امروز گوشزد مردم کرده ام که باید سوار {قشقایی} خودش را چنان حاضر خدمت نماید که به محض دولت هر اندازه سوار لازم شود  فوری برای خدمت و جانفشانی به هر نقطه امر شود حرکت نماید. امیدوارم به فضل الهی و توجهات مراحم کامله بعد از سه ماه دیگر به این خیال نایل شوم. در باب مخارج اردو رجوع می نمایم به انصاف خود حضرت اشرف که در میان ایل چه محذوراتی هست و چه قسم باید مخارج نمود. از پانزده هزار تومان برات مالیه هنوز یک دینار وضول نشده در صورت وصول هم کفایت نخواهد کرد. در این مدت یکماه آن چه توانسته از ادارات قرض نموده و مخارج کرده ام خوب است در این باب بذل توجهی بفرمایید که فدوی در بین کار معطل نمانم...... با این ترتیبات صولت الدوله، تا دو سه ماه ناچارم از داشتن یک اردوی مطمئن از {قشقایی} و نظام. استدعای عاجزانه این است برای مخارج اردو ترتیب درستی مرحمت که مالیه از هذه السنه حواله بدهد به همین قسم فشنگ. اگر امروز استدعای مخارج و فشنگ می کنم این عرض و تعهد را هم می کنم که پس از دو ماه بدون مخارج تمام نظم روال {قشقایی} را از ایل و بلوک بدهم که دولت بدون مخارج نظم و مالیات این صفحه را از فدوی بخواهد. امروز با این ترتیبات نمی شود از کهنه مالیات گرفت با این که دست صولت الدوله به هر جا رسیده مالیات گرفته پس از تنبیه صولت الدوله باید از خود او و بستگان او مالیات تنگوزئیل را گرفت و او را هم خود فدوی تعهد وصول و پرداخت دارم. اخباری هست سلیمان خان رفته است فورا اطلاع بدهند. (احمد {قشقایی}) .[3]

  • ·         در جمادی الاول سال 1331 مخبرالسلطنه والی فارس در مورد اغتشاشات فارس در تلگرافی چنین گزارش می دهد:  « ... آن چه راجع به صولت الدوله و حاجی محمّد کریم خان و محمّد علی خان(کشکولی) است، همه اسباب اغتشاش {قشقایی} و تعویق کارها همین سه نفر و اختلاف بین آن ها ست.. هر روز که راست بگویند دعوی تمام است. مقصرین در خانه محمّد علی خان هستند. صولت(السلطنه) زورش به او نمی رسد، خودش هم(مالیات) نمی دهد. حاجی محمّد کریم خان هم باطنا طرفدار محمّد علی خان است، ظاهرا همراه صولت الدوله و میانجی.

..... از نقشه حاجی محمّد کریم خان و محمّد علی خان و علم کردن صولت السلطنه، سابق عرض کرده ام از طرف بنده، اقدامی جز تقویت صولت الدوله صلاح نیست و ندارد، آن روز که نقشه ظاهر شد البته تکلیف دیگری است. اکثر کلانتران {قشقایی} با محمّد علی خان همراه هستند. مسئله را زیاد سهل تصور نفرمایید. .....»[4]



[1] احمد {قشقایی}، نام سردار احتشام برادر صولت الدوله است که در این موقع به کمک قوام الملک و سران ایل کشکولی به جای صولت الدوله به ایلخانی گری {قشقایی} منصوب شده بود.

 [2] (امیر عطاخان صولت السلطنه معروف به امیر عشایر – برادر صولت الدوله و سردار احتشام بود-م)

 

[3] فارس از مشروطیت تا جنگ جهانی اول ص  210

[4] فارس از مشروطیت همان ص 236-237


 
 
شیوه تدریس در مکتب خانه ها
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱
 

مدرسه

قبل از به وجود آمدن مدارس به شیوه ی اروپایی، مدرسه اطلاق به اماکنی می شد که در آن تحصیل علم دین می کردند و عبارت بود از حیاطی بزرگ با ساختمان هایی یک طبقه و دو طبقه که ضمیمه ی مسجدی بوده یا به صورت مستقل تنها به خاطر مدرسه ی طلاب دین احداث می گردید. اتاق های آن را حجره می گفتند که هر حجره شامل ایوان و یک اتاق و یک پستو یا صندوق خانه بود و در هر حجره یکی تا چند طلبه منزل می کردند. خرج این طلاب، از درآمد موقوفات مدرسه یا از جانب امام و مرجع تقلید وقت تامین می گردید، که از ماهی یک تومان و دوازده قِران تجاوز نمی نمود، مگر آن ها که کمکی هم جهتشان از جانب اقارب و خویشان یا از شهر و آبادی شان می رسید، عده ای هم که مستقلا عهده دار مخارج چند تن از طلاب می شدند.

معلمان این جماعت را هم (مدرس) می گفتند که صبح و عصر، ایشان را در حجره یا شبستان مدرسه فراهم آورده تعلیم می نمود. دروس این طلاب از صرف و نحو فارسی و عربی و فقه و اصول شروع شده، تا به بیان و معانی و حکمت الهی و دیگر مسائل شرعی می رسید که باید فرا می گرفتند و انتهای کارشان در این گونه مدارس و فراغتشان از این علوم زمانی بود که مدرس اکمال معلومات ایشان را تصدیق نموده، مجتهد یا فقیه وقت به تدقیق و تعمیق و آزمایششان آورده ورقه ی اجتهادشان بسپارد و از جانب خود او را در مسائل شرعی و دادن حکم و فرمان و دریافت حقوق الهی مانند خمس و زکوه و سهم امام و رَدِّ مظالم و غیره وکیل کرده نمایندگی بدهد.

 قاعده آموزش

ابتدای درس مبتدیان با این جملات بود:

(بسم الله الرحمن الرحیم- هوالفتاح العلیم- پس مبارک بُوَد چو فَرّ هُما- اول کارها به نام خدا) و سپس شناخت و مرور حروف الفبا که مکتبدار از روی کتاب نشان داده و خودش خوانده آن ها باید با صدای بلند توسط چوب الف هایی [چیزی از کاغذ چند لا، شبیه فلشی نصفه کار به کار نشان دادن حروف و کلمات می آمد.] که در دست داشتند و روی حروف می گذاشتند تکرار بکنند. پس از آن نوبت شناخت صداها و حرکات حروف و جَزم و مدّ و تشدید و تنوین و کلمه و جمله که باید به همین طریق روز در مکتبخانه و شب در خانه نوشته و خوانده به سینه بسپارند.

فرا گرفتن صداها و حرکات نیز بود که نه تنها دشوارترین کلمات فارسی، بلکه جملات عربی و غیر آن را به راحتی قرائت می نمود.

 

حروف ابجد

بعد از آن نوبت به یاد دادن حروف ابجد، که لفظ عرب بود، می رسید و این نیز فوایدی داشت و هر چه جلوتر می رفت از آن بهره ی زیادتری می گرفت، از جمله شناخت و تمیز حروف و کلمات فارسی از عربی و دیگر آشنا شدن با صداهای حروف عربی و سهولتِ فرا گرفتن تجوید و ادا کردن صحیح کلمات قرآن.

(حروف ابجد عبارت بودند از: «اَبْجَدْ - هَوََّزْ - حُطّی - کَلَمَنْ - سَعْفَصْ - قَرَشَتْ - ثَخَِّذْ - ضَظِغْ» که تنها حروف ۲۸ گانه را در بر می گرفت و از حروف فارسی مانند پ- چ-ژ-گ در آن خبری نبود)

قانون تغییرناپذیر

چوب و فلک و کتک و تنبیه از لوازم اولیه و حتمی هر مکتبدار بود که تشخیص داده بود طبع آدمی آسایش طلب و تن پرور آفریده شده که به اراده ی طبیعی اقدام به کارهای تکلیفی نمی کند و معلم هم، هر آینه ملایم و بی آزار باشد به مصادق این بیت: «استاد و معلم چو بود بی آزار، خرسک بازند کودکان در بازار) و به نظر لقمان که ترس برای طفل به منزله ی آب برای درخت است، که هیچ شاگردی بدون آن به منزلت شایسته نمی رسد و از این رو نجنبیده می جنباندندشان و کج نشده راستشان می کردند.

پهلوی دست مکتبدار همیشه دو ترکه وجود داشت، یکی کوتاه برای بچه هایی که پای میز آمده در دسترسش بودند و یکی بلند، جهت آن ها که اجازه ی گریز به خود داده کنار می کشیدند یا مکانشان دورتر قرار گرفته بود. غیر از ریگ های زیر تشک برای لاله های گوش و مدادهای لای انگشتان که ملا قبل از نشستن، بود و نبودشان را دقت می نمود.

همچنین از تکالیف هر شاگرد مکتبی بود که چنان چه خانه اش دارای درخت انار و آلبالو و مثل آن باشد به نوبت ترکه هایی از آن کنده برای مکتبدار بیاورد، چنان چه از وظایف جمله بود که ناهار و شام و دست درد نکندهایی، امثال شیرینی عید، میوه، یخ، بادبزنِ تابستان و پشم و زولبیای ماه رمضان و خاکه ذغال زمستان، علاوه بر کله قند، کاسه نبات، پارچه های پیراهنی، چارقدی، چادرنمازی، چادر سیاه هائی برای ملاباجی و قواره های قبایی، عمامه ای و شال و ردا و نعلین برای ملا مکتبدار که به مناسبت یاد گرفتن هر یک از دروس و از بر شدن هر یک از سوره های قرآن و فرا گرفتن هر یک از باب های گلستان، جهت سپاسگزاری پیشکش ببرد.

 (برگرفته از وبلاگ خودم و خودت)


 
 
مدیریت به سبک چینی
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٩
 

 

–   به تقل از  روزنامه اعتماد:

مدیریت به سبک چینی

نویسنده: دکتر نوروز درداری ( فولادی)

 

نکات کاربردی برای مدیریت به سبک چینی:
1) سبک مدیریت متمرکز: زیر ساخت تفکر مدیریت چینی نشأت گرفته است از ارزش های فرهنگی مبتنی بر ایفای نقش پدر مأبانه مدیران چینی است. ( مدیریت پدر سالانه)
2) ارتباطات خصوصی شده: مدیران چینی تمایل دارند مسائل و مشکلات را شخصا حل و فصل کنند و تمایل ندارند کار ها را به دیگران واگذار کنند. در میان مدیران چینی تلاش زیادی صرف ابجاد تعهدات شخصی و اطمینان می شود.
3) آموزه ها اخلاقی: تمایلات فرهنگی با تکیه بر روابط خصوصی شده برای انجام کارها منشأ ایجاد معضل و فساد در حال شیوع در مناسبات پیچیده ی اقتصادی است.
4) ساختار سازمان رسمی: از سال 1987 نظام مدیریت چین در معرض تحولات سریع قرار گرفته است. اما بسیاری از شرکت ها یا سازمان های چینی هنوز بسیار رسمی و بوروکراتیک باقی مانده اند.
برترین مزیت مدیریت چینی:
در چین مدیریت کاملا جدی است. در کسب و کار غربی مدیریت به عنوان یک علم تاریخی طولانی دارد. اما این موج تا اوایل دهه 
۹۰ میلادی به چین نرسیده بود.
اگر از جک پرکوفسکی بپرسید چرا این همه کارخانه با مالکیت خارجی در چین و در کناره ساحل متمرکز شده اند، همراه با سایر تحلیلگران تصدیق می کند که این پدیده کاملا به دلیل امکانات پشتیبانی و تدارکاتی اتفاق افتاده است. با این حال، تصور نکنید این دلیل کوچکترین ارتباطی با محصول، ماشین آلات یا مواد اولیه دارد.
این تحلیلگر مسائل چین توضیح می دهد که محل قرار گرفتن امکانات از گذشته توسط کارایی کارآفرینان مهاجر رقم زده می شد: سهولت دریافت و ارسال.
به گفته پرکوفسکی این مسئله دقیقا یکی از جنبه های شکاف مدیریتی چین است. پرکوفسکی موسس و مدیرعامل آسیمکوتکنولوجیز در پکن، یکی از موفقترین تولیدکنندگان و تجار خارجی در چین است.
حضور پرکوفسکی در چین به سال 
۱۹۹۰ بازمی گردد، زمانی که او شغل بیست ساله خود در حوزه سرمایه گذاری و بانکداری را در پاین وبر رها کرد تا به فرصت های آسیا دست یابد. تحقیقات او در سال ۱۹۹۴ به تاسیس آسیمکو تکنولوجیز در پکن منجر شد. این شرکت یکی از نخستین شرکت های جهانی سازنده قطعات اتومبیل است که در چین تاسیس شده است. آسیمکو در حال حاضر ۱۸ کارخانه در سراسر چین واقع در ۹ استان و ۳ کارخانه دیگر در امریکا دارد.

 

پرکوفسکی با اظهار تعجب گفت: اگر بعضی کارخانه ها از مشکلات پشتیبانی و تدارکاتی در مضیقه هستند مسائل آنها هیچ ربطی به کارایی مدیران خارجی شان ندارد؛ ما چنین مدیرانی نداریم. اغلب کارخانه های ما داخل کشور واقع شده اند و هنگامی که تدارکات برای داخل مشکل ساز شود این کارخانه ها به سودآوری کم هزینه خود ادامه می دهند.
نصیحت او به ماجراجویان جدید این است: اگر می خواهید حداقل هزینه کلی استراتژیک را حفظ کنید باید به مناطق داخلی بیش از کناره ساحلی توجه نشان دهید. او ادامه داد: آسیمکو در سال 
۱۹۹۷ رسما سیاست استخدام مدیران چینی متولد این کشور را در پیش گرفت. پرکوفسکی اظهار کرد: اهمیت سیاست به کارگیری مدیر محلی خوب و قوی این است که تازه واردان به حوزه صنعت به خوبی و به طور کامل توجیه می شوند. اینجا در چین مدیریت کاملا جدیست. در کسب و کار غربی مدیریت به عنوان یک علم تاریخی طولانی دارد. اما این موج تا اوایل دهه۹۰ میلادی به چین نرسیده بود.
محلی کردن مدیریت در چین هم بسیار سخت و هم بسیار ضروریست که البته دلایل گوناگونی دارد. یکی از این عوامل مزیتی است که مدیریت محلی به عنوان اهرم قدرت و با تسلط فرهنگ چین بر هزینه ها دارد. او به عنوان شاهد مثالی از یک مدیر آمریکایی می آورد که می گفته هتل لوکس در پکن با هزینه اقامت هر شب 
۳۰ دلار چقدر مقرون به صرفه است. با این حال یک مدیر چینی در هتلی نزدیک به آن و با نصف آن قیمت کاملا احساس رضایت می کند.
پرکوفسکی تاکید می کند که مثال هتل او نشان می دهد چرا مدیران محلی چین ممکن است تاثیر مهمی در کاهش حداقل هزینه مدیریت یک شرکت داشته باشند. او گفت: به همین دلیل است که دو کارخانه متفاوت که محصول مشابهی تولید می کنند ممکن است هزینه های ساختاری کاملا متفاوتی داشته باشند.
همچنین مدیران محلی مزایایی در تاثیر متقابل با زیرساخت های قانونی دارند. پرکوفسکی در این باره گفت: مدیران چینی معمولا مهارتی شهودی در درک سیستم قانونی کشور خود دارند. معمولا مدیر آمریکایی در چین سعی می کند اختلافات قانونی را به روشی که در آمریکا دارد از طریق قرارداد یا وکیل رفع کند. اما مدیر چینی، بدون شک و تردید، می داند باید به کدام مقام دولتی مراجعه کند تا مشکل حل شود.
یکی دیگر از مسائل گمراه کننده این است که با این که چین به داشتن برنامه ریزی قدرتمند مرکزی شهرت دارد، دولت این کشور عملکردی کاملا تمرکززدایانه دارد. پرکوفسکی به ضرب المثلی چینی اشاره می کند و می گوید: کوه ها بلند هستند و امپراتور از ما خیلی دور است.
با این حال پرکوفسکی بر اهمیت مقامات رسمی و دولتی تاکید می کند. او در این باره گفت: به همین دلیل است که همه کارخانه های ما در چین توسط مدیرانی از سرزمین اصلی اداره می شوند، مدیرانی حرفه ای که تجربه قبلی در اداره شرکت های چندملیتی داشته اند. ما این مدیران را از طریق شکار مغزها، آگهی های روزنامه و اینترنت، توصیه اشخاص و سفارش پیدا می کنیم. ما همچنین برنامه توسعه مدیریتی راه اندازی کرده ایم که به داخل سازمان ها نفوذ می کند و نامزدهایی برای مدیریت پیدا می کند.
پرکوفسکی قبول دارد که مبارزه ای برای ایجاد درجه ای از اعتماد میان فرهنگ ها وجود دارد اما او استدلال می کند اعتماد مشکل اصلی شهروندان خارجی است؛ اکثر آنها در چین قرارداد سه ساله دارند. در مجموع پرکوفسکی عقیده دارد در چین هر کاری ممکن است، اما هیچ کاری آسان نیست.
کلید موفقیت نام های تجاری در چین:
بسیاری از فعالان بازار گله می کنند که چینی ها به نام تجاری وفادار نیستند. مصرف کنندگان چینی می گویند یک روز به یک نام تجاری علاقه مند می شوند و روز بعد به نفع رقیب آن را کنار می گذارند. فعالان به ستوه آمده بازار می گویند آنها نمی توانند با توجه به الگوهای پولی مصرف، بازارهای اصلی را بشناسند.درست است که مصرف کنندگان چینی به طور مکرر از یک نام تجاری به نام تجاری دیگر روی می آورند، اما این کار آنچنان که برخی تصور می کنند به دلیل فرهنگ چین نیست. بلکه مصرف کنندگان چینی دم دمی مزاج هستند، زیرا چین در مرحله توسعه است و شرکت ها مصرف کنندگان را با انتخاب های بیشتر از آنچه یک دهه قبل داشته اند، بمباران می کنند. مساله دیگر آن است که شرکت های چندملیتی همیشه برای شناسایی و درک بازارهای اصلی خود کار کافی نکرده اند تا آنها را به نحو موثر هدف قرار دهند.
در حقیقت مصرف کنندگان چینی به شدت به نام های تجاری که متناسب با نیاز آنها باشند وفادار هستند. نام های تجاری جدید چینی مثل خدمات پیام فوری تنسنت هولدینگز کیوکیو، کفش بله، تنباکوی علی بابا، خدمات تجارت الکترونیکی مصرف کننده به مصرف کننده به طور شگفت انگیزی موفق هستند زیرا می دانند با مصرف کنندگان چینی چگونه ارتباط برقرار کنند. شرکت های داخلی که از اصلاحات پس از سال
۱۹۷۸ باقی مانده اند مثل شرکت تولیدکننده مواد پاک کننده وایت کت و شرکت تولیدکننده شکلات ویات ربیت اعتماد مصرف کنندگان چینی را به دست آورده اند و به همین علت رشد کرده اند مثل کاری که شرکت های تاید و مارس در آمریکا انجام داده اند.
• هدف قرار دادن نسل جوان
موفقیت به شرکت های داخلی محدود نمی شود. شرکت های چندملیتی مثل نام های تجاری یام و امگا سود جهانی خود را با فروش در چین افزایش می دهند، زیرا آنها اعتماد و وفاداری به نام تجاری را در مصرف کنندگان چینی ایجاد کرده اند. شرکت کی اف سی متعلق به شرکت یام بیش از 
۲۲۰۰ فروشگاه در چین افتتاح کرد و شرکت امگا ۷۰درصد از بازار ساعت لوکس مردانه را کنترل می کند.
شرکت ها برای ایجاد وفاداری به نام تجاری در چین باید از این نمونه های موفق درس بگیرند و بر سه نکته مهم تمرکز کنند: موضع نام تجاری خود را تعریف کنند پایگاه مصرف کنندگان خود را بشناسند و با آن ارتباط برقرار کنند و نسل جوان چین را مورد هدف قرار دهند. نسل جوان چین درآمدی دارند که می توانند صرف خرید لوازم یک بار مصرف و پیشرفته کنند و آنها رهبران وفاداری به نام های تجاری در آینده هستند.اگر شرکت های چند ملیتی به طور استراتژیکی جایگاه خود را در کوتاه مدت و بلندمدت پیدا نکنند و متوجه تغییر نیاز مصرف کنندگان چینی نشوند، بازار چین را به شرکت هایی که درک بهتری از بازار دارند واگذار خواهند کرد.چند سال پیش، زمانی که جنرال موتورز خودروی بیوک خود را دوباره در بازار چین عرضه کرد تبلیغات این شرکت بیوک را خودرویی برای مدیران ارشد و خواص کرد. فعالان بازار سعی کردن نشان دهند که آخرین امپراتور چین در دهه 
۱۹۲۰ و همچنین رهبران چینی مثل سون یات سن، چوین لای، بیوک داشته اند. برخی از مدل های آن قیمتی بالاتر از مرسدس و بی ا م و داشتند و موفقیتی آنی به دست آوردند. جنرال موتورز به سرعت خودروی بیوک را در چین حتی بیش از آمریکا به فروش رساند. یعنی بیش از ۶۶۵۰۰۰ خودرو، حدود پنج سال بعد از افتتاح اولین کارخانه مونتاژ بیوک در چین در دهه ۱۹۹۰.
• بیوک نام تجاری خود را تعدیل کرد
اکنون چین دومین بازار بزرگ اتومبیل جهان است زیرا 
۲۵۰میلیون نفر از طبقه متوسط نوظهور می خواهند به رویای داشتن خودروی شخصی واقعیت ببخشند. بیوک برای اینکه حداکثر استفاده را از این رشد ببرد، موضوع خود را تقویت کرد و فروش مدل های ارزان قیمت با محدوده قیمت ۱۲۰۰۰دلار را آغاز کرد. در ابتدا فروش رونق گرفت زیرا نسل رونق دهندگان اقتصاد چین به سرعت بیوک های ارزان تر را خریداری کردند.متاسفانه در مورد بیوک تضعیف تصویر ذهنی این نام تجاری موجب کاهش سهم آن در بازار در نیمه اول سال ۲۰۰۷ شد و باعث شد جنرال موتورز برای جذب مشتریانی که حساس به قیمت هستند تخفیف بسیاری بدهد تا بر فروش بد غلبه کند.اشتباه بیوک واضح است و چاره آن ربطی به قیمت نداشت. غول های کسب و کار نمی خواهند خودرویی را برانند که طبقه متوسط می رانند و خریداران طبقه متوسط ناراحت هستند زیرا فکر می کنند از نام تجاری بیوک و کیفیت بیوک خرید کرده اند اما در عوض خودرویی ضعیف شده دریافت کرده اند که انتظارات آنها را برآورده نمی کند. یکی از خریداران بیوک ارزان قیمت در مصاحبه با گروه تحقیق در بازار چین گفت: من بیوک را به دلیل تجمل این نام تجاری خریدم همان طور که همه پیشتازان کسب و کار، بیوک دارند اما کیفیت آن وحشتناک است. من خیلی مایوس شده ام.
• شناختن و رابطه برقرارکردن با مصرف کنندگان
اشتباه بیوک این بود که نام تجاری خود را برای مصرف کنندگان به طور واضح تعریف نکرد. هیچ کس نمی داند نام تجاری بیوک مظهر چه چیزی است. آیا گران قیمت است یا ارزان قیمت؟ شرکت بی ام و برخلاف بیوک با دنبال نکردن بازار انبوه، فروش کوتاه مدت را فدا کرد در عوض موضع خود را در مورد قیمت بالا برای مصرف کنندگان ثروتمند حفظ کرد. اکنون بی ام و شاهد شکوفایی فروش با رشد 
۵۰درصد در سال ۲۰۰۶ است. اکنون چین دومین بازار بزرگ برای سری ۷ گران قیمت بی ام و مصرف کنندگان وفادار به این نام تجاری دارد. بی ام و در درازمدت به رشد خود ادامه خواهد داد همان طور که چینی ها ثروتمندتر می شوند و آرزوی زندگی توام با داشتن بی ام و خواهند داشت.
کلارینز و اورئال دو نام تجاری بهداشت شخصی هستند که در سراسر جهان از محبوبیت بسیاری برخوردارند. اما داستان آنها در چین بسیار متفاوت است. اورئال و نام های تجاری مرتبط به آن بسیار موفق هستند و در زنان و مردان چینی وفاداری به این نام تجاری به وجود آورده اند. یک مدیر مالی 
۴۳ساله بانک سرمایه گذاری در مصاحبه با گروه تحقیق در بازار چین گفت: «من فقط لانکوم می خرم زیرا به من احساس جوانی و زیبایی می بخشد.» از طرف دیگر شرکت کلارینز برای هدف قرار دادن مردان مصرف کننده مشکل داشت.
اشتباه کلارینز این است که برای فعالیت های تبلیغاتی از مانکن هایی استفاده می کند که مردان چینی نمی توانند با آنها ارتباط برقرار کنند. مساله ای که در مورد این مانکن ها وجود دارد این است که ظاهر آنها مردانه نیست و مردان چینی، از فعالیت های تبلیغاتی کلارینز منزجر شده اند. کلارینز برای تبلیغ محصولات آرایشی مردانه مانکن هایی با نژادهای گوناگون انتخاب کرده است که تصویری ایجاد می کنند که اغلب مردان چینی نمی توانند با آن هم ذات پنداری کنند. خریداران وقتی تبلیغات کلارینز را تماشا می کنند متحیر می شوند که چرا باید بخواهند شبیه مانکن هایی شوند که از محصولات کلارینز استفاده می کنند.
• آشنایی با نام های تجاری کوچک از طریق والدین
ورئال به تازگی به دلیل انتخاب بازیگران کره ای برای تبلیغ محصول آرایشی مردانه خود به نام بایوترم، موفقیت بسیاری کسب کرده است. این بازیگران کره ای ظاهر، مد و شخصیتی را به نمایش گذاشته اند که مردان چینی خواهان آن هستند و زنان چینی نیز آرزو دارند همسران آنها آن گونه باشند.
کلارینز در نمایش نام تجاری خود به شیوه ای نادرست بسیاری از نام های تجاری فعالیت های تبلیغاتی خود را روی مانکن های شیک موطلایی متمرکز کرده اند که روی قایق بادبانی لم داده اند. در کشوری که قایق بادبانی درتصور عمومی نیست این شیوه تبلیغاتی موثر نیست.
بسیاری از نام های تجاری که آمریکایی ها اکنون استفاده می کنند آنهایی است که والدین شان استفاده می کردند. اغلب بزرگسالان از نام های تجاری تایلنول یا کولگیت استفاده می کنند زیرا وقتی جوان بودند والدین شان این نام های تجاری را به آنها معرفی کرده اند. در چین در زمان مائو انتخاب های کمی در مورد نام های تجاری وجود داشت، بنابراین امروز جوانان چینی بدون یادگیری از والدین شان نام های تجاری را امتحان می کنند. اما این جوانان چینی با مشخص کردن آنچه دوست دارند و آنچه دوست ندارند، تعیین کننده هستند.
• چینی ها در مورد سلامت نیز نگران هستند
کلید موفقیت شرکت های چندملیتی در چین توسعه موارد زیر در میان نسل رونق دهندگان اقتصاد چین است. نسلی که پس از سال 
۱۹۷۸متولد شده اند، اکنون بالغ شده اند و خودشان بچه دارند. آنها در حالی بزرگ شده اند که از نام های تجاری گوناگون استفاده کرده اند.
بسیاری از آنها نام تجاری را که دوست دارند انتخاب کرده اند و به فرزندان خود یاد می دهند چه بخرند.
به عنوان مثال، مصرف کنندگان چینی درست به اندازه مصرف کنندگان آمریکایی نگران سلامت هستنند و خواهان محصولات سالم که به سلامت آنها و خانواده شان آسیب نرساند. برخی نام های تجاری مثل میدیا، هایر، پپسی در پاسخگویی به سطح کیفی و اعتباری که مصرف کنندگان چینی می خواهند، موفق نبوده اند. برای توسعه موفقیت آمیز نام تجاری در چین داشتن دیدگاه کوتاه مدت و فروش در بازار موجود کافی نیست. این کار چشم انداز دراز مدت را از بین می برد. بهتر است ابتدا تعریف کرد یک نام تجاری قرار است چه چیزی را منسجم کند بعد روی آن تصویر کار کرد. شرکت های چندملیتی باید بدانند که مصرف کنندگان چینی در شهرهای رده اول مثل شانگهای، پکن و گوانگژو به زودی مثل مصرف کنندگان در نیویورک، لندن و پاریس از نام تجاری درک مشخصی پیدا خواهند کرد و مصرف کنندگان در شهرهای رده دو یا سه مثل چنگدو و دالیان مثل برق برای رسیدن به مدل های بین المللی حرکت خواهند کرد.
نتیجه گیری:
در نهایت مدیریت به سبک چینی از منطق خاص خود در زمینه ایی از فرهنگ و اقتصاد پیروی می کند که نمی توان آن را با دیگر کشور ها مقایسه کرد. در حقیقت باید بپذیریم که تغییرات به وجود آمده در روش چینی مدیریت نه تنها محتاج زمان بلکه نیازمند تغییراتی در رفتار مردم و سنن فرهنگی است.
منطق نهفته ایی که سازمان اجتماعی و صنعتی چین را در طول سالیان متمادی و حتی قرن ها بر قرار نگاه داشته است. عمدتا بر مبنای پدر سالاری، سلسله مراتب و الزامات مشخص است. مطمئنا هر گونه نوسازی در ساختار ها بر اساس مدیریت سنتی چین و آمیخته به فنون مدیریت غربی خواهد بود. چینی ها به دنبال توسعه ی پایدار و رشد یابنده با ویژگی ها فرهنگ چینی هستند که به شدت تحت تاثیر سنت های عمیق و ریشه دار تمدن چین است.


 
 
برگی از کارنامه سران و نمایندگان ایل قشقایی در مجلس شورای ملی ایران
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٧
 

انتخاب امان الله سترگ دره شوری از شهرستان سمیرم

پرونده انتخاباتى بیست و چهارمین دوره قانونگذارى حوزه انتخابیه سمیرم حاکى است که پس از انجام کلیه تشریفات قانونى در روز ۳۰/ ۳/ ۱۳۵۴اخذ رأىبه عمل آمده و پس از قرائت آرایمأخوذه در نتیجه از ۱۶۱۲۸ رأى آقاى امیر امان‌الله سترگ‌دره‌شورى با ۱۲۸۷۰ رأى به نمایندگى بیست و چهارمین دوره قانونگذارى انتخاب شدند.

در مدت قانونى هشت فقره شکایت به دفتر انجمن واصل گردید که مورد رسیدگى قرار گرفت و مردود شناخته شد.

شعبه ششم پس از رسیدگى به محتویات پرونده با توجه به این که در مهلت مقرر قانونى هیچ‌گونه اعتراضى نسبت به انتخابات سمیرم به مجلس شوراى ملى نرسیده در جلسه روز دوشنبه ۲۴/ ۶/ ۱۳۵۴ صحت جریان انتخابات شهرستان سمیرم و نمایندگى آقاى امیر‌امان‌الله سترگ‌دره‌شوى را تأییدکرد. اینک گزارش آن را به مجلس شوراى ملى تقدیم می‌دارد.

مخبر شعبه ششم- دکترمحمّد ستارى‏

رئیس- نظرى نیست؟ (اظهارى نشد) اعتبارنامه تصویب می‌شود (مبارک است)[1]

سخنان پیش از دستور امان الله سترگ دره شوری در پنجشنبه ( ۲۱ ) اسفند ماه ۱۳۵۴ مجلس شورای ملّی

رئیس- آقاى دره‌شورى بفرمایید.

سترگ دره‌شورى-

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به نام نامى اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر.

با کسب اجازه از مقام ریاست‏

خانم‌ها آقایان همکاران عزیز زادروز و تولد رضاشاه کبیر و بنیانگذار ایران نوین را به عموم ملت ایران تبریک عرض می‌نمایم مردم شهرستان سمیرم علیا و سفلى مانند سایر ملت ایران بعد از انقلاب شاه و ملت حیات تازه یافته‌اند و در پرتو عنایت رهبر بزرگ انقلاب در امنیت و آسایش به سرمی‌برند (احسنت) ولى با وجود برنامه‌هاى گسترده دولت و اعتبارات اعطایى چون نیمى از جمعیت آن منطقه عشایرند هنوز احتیاج به کمک دارند که از اولیاى امور استدعا دارم به احتیاجات آن منطقه که به طور اجمال عرض می‌شود توجه و بررسى کامل فرمایند.

همکاران عزیز سمیرم گذشته از این که شهرى است قابل عمران و آبادى منطقه ییلاقى عشایر شاه‌دوست و وطن‌پرست نیز می‌باشد عشایر آن منطقه بیش از یکصد هزار نفرند از آنجاییکه شاه‌دوستى و وطن‌پرستى در عروق یکایک آنها جریان دارد از قدیم‌الایام همیشه روى چادرهاى خود را به طرف پایتخت ایران که شاه مملکت‌شان در آنجا است برپا می‌کنند و این خود دلیل بر شاه‌دوستى دیرینه همه عشایر است (صحیح است.)

کارهاى ادارى این عشایر به وسیله افسران ودرجه‌داران ژاندارمرى کل کشور اداره می‌شود که کلیه آنها کمال تشکر را از ژاندارمرى کل کشور دارند زیرا نهایت کوشش را در انجام کارهاى عشایرى می‌فرمایند منطقه سمیرم و عشایر آن منطقه با همه استعدادى که از لحاظ کشاورزى و دامدارى دارد به علت نداشتن راه‌هاى شوسه و آسفالته و برق و عدم دسترسى به مناطق اطراف و مشکل حمل و نقل فرآورده‌های‌شان پایمال می‌شود در صورتی که راه و پل‌هاى مورد احتیاج ساخته شود سمیرم تبدیل به منطقه‌اى می‌شود که در تمام فصول مورد استفاده سه استان اصفهان فارس خوزستان قرار می‌گیرد چنان که در ده سال اخیر عده‌اىبه کار تکثیر درختان میوه پرداخته و محصول بسیار ممتازى به دست آورده‌اند یعنى بیش از دویست و پنجاه هزار هکتار درخت سیب کاشته شده که هر یک اصله درخت سیب که به طورکامل بارآور شده باشد دویست و پنجاه تومان در سال عواید داد.در چنین منطقه‌اى که هزارها هکتار زمین قابل کشت وجود دارد می‌توان درختکارى نمود که کلیه میوه ایران را تأمین نموده و مقدار زیادى هم به خارج از کشور حمل شود ولى متأسفانه نداشتن راه و برق و سردخانه جلو این اقدامات و توسعه‌ها را سد نموده اگر در سمیرم علیا شصت کیلومتر و در سمیرم سفلى فقط پنجاه کیلومتر راه آسفالت شود این شهرستان به استان‌هاى اصفهان و فارس خواهد پیوست گذشته بر این راه‌هاى روستایى منطقه با وجود زمین‌هاى هموار و غیر کوهستانى هنوز به صورت اولیه می‌باشد دهات دامنه کوه دنا که در سمت جنوبى این شهرستان است در فصل زمستان هیچ‌گونه ارتباط با مرکز شهر و سایر شهرستان‌ها ندارند و بعضى از دهات آن مانند سیورماندگان خور و غیره حتى در فصل تابستان هم به واسطه نداشتن پل و جارى شدن سیل از ارتباط با اتومبیل محرومند دیگر از احتیاجات این منطقه نداشتن برق است که غیر از شهر سمیرم دیگر دهات آن شهرستان برق ندارند وضع بهداشتى سمیرم و توابع نیز بسیار بد است که حتى ده درصد مردم آن منطقه در زیر پوشش بهداشتى نیستند وضع مسکن نیز در این منطقه هنوز مانند سى سال قبل و کمبود زیادى دارد حتى مأمورین و آموزگاران در این شهرستان به واسطه نداشتن مسکن علاقمند به خدمت نیستند زیرا با مشکلات عظیمى رو به رو هستند تا چه رسد به عشایر که مایل به سکونت هستند بایستى براى ساختن خانه‌هاى ارزان قیمت اقدام فورى کرد از اولیاى امور استدعا دارم به این موارد توجه کامل بفرمایند زیرا راه و برق و بهداشت و مسکن مورد تقاضاى عموم مردم است راه و بهداشت به منزله رگ و خون قلب هر شهرستان است و اگر آنها نباشند قلب شهرستان از کار خواهد افتاد و کالبد آن شهرستان از هم پاشیده می‌شود و باعث نارسایى‌هاى روزافزون خواهد شد.

مخصوصاً از وزارت کشاورزى استدعا دارم به این شهرستان که کلیه امور زندگى ساکنانش به وسیله کشاورزى و دامدارى اداره می‌شود توجه کامل بنماید و با ساختن سدهاى کوچک و کمک‌هاى مالى و شرکت وزارت کشاورزى مردم را کمک و تشویق به درختکارى نماید زیرا در آن منطقه به واسطه سردسیر بودن فقط یک نوع کشت می‌توان نمود و آنهم گندم و جو که به واسطه خرده مالک بودن هر یک نفر نمی‌توان بیش از یک تن بذر کشت نماید پس با این مقدار کم زندگى یک خانواده تأمین نخواهد شد بهتر است با کمک وزارت کشاورزى درختکارى کرد زیرا همان مقدار زمین چنانچه درختکارى گردد زندگى همان خانواده را تأمین خواهد کرد.

دیگر از احتیاجات این منطقه آمارگیرى صحیح در فصل تابستان و تعیین تکلیف تقسیمات کشورى آن است به این معنى که قسمتى از این منطقه مربوط به شهرستان شهرضا و قسمتى مربوط به مبارکه اصفهان و عشایر آن به وسیله استان فارس اداره می‌شود این عمل کلیه کارهاى عمرانى را مختل ومردم بلاتکلیف و سرگردانند گذشته بر آن فرماندارى سمیرم فرماندارى درجه ۴ است که باید فرماندار کل و یا درجه ۱ شود زیرا جمعیت آن بسیار زیاد و کلیه کارهاى آن تحت نظر یک فرماندارى اداره شود در این شهرستان دویست و پنجاه هزار نفرى هنوز اداره ثبت و یا دفتر اسناد رسمى وجود ندارد و این خود مشکل عظیمى است اگر کسى بخواهد وامى دریافت کند و یا ملکى را به ثبت برساند باید فرسنگ‌ها راه را پیاده بپیماید تا سپس به جاده شوسه رسیده به شهرضا یا اصفهان برود و آن نیز هزینه زیادى در برخواهد داشت و کارگاه هزینه مسافرت براى گرفتن وام کشاورزى براى روستاییان از وام تعیین بانک کشاورزى بیش‌تر است و این خود ارزشى ندارد.

اینجا است که همیشه آرزوى خدمتگزارى بشاهنشاه آریامهر و ملت ایران را دارم از اولیاى امور و مسئولان حزب رستاخیز ملت ایران استدعا دارم به پیشنهادات و احتیاجات منطقه سمیرم علیا و سفلى و عشایر شاه‌دوست بذل توجه کامل بفرمایند در پایان عرایضم از خانم‌ها و آقایان و همکاران عزیز که قبول زحمت استماع سخنانم را فرموده‌اند صمیمانه تشکر می‌نمایم زنده باد شاهنشاه پاینده ایران (احسنت.)[2]

 


[1] مشروح مذاکرات مجلس ملى، دوره‏۲۴ - جلسه: ۲ -صورت مشروح مذاکرات مجلس شورای ملّیروز سه‌شنبه ۲۵ شهریور ماه ۱۳۵۴

[2]  مشروح مذاکرات مجلس ملى، دوره‏۲۴ -جلسه: ۳۶- صورت مشروح مذاکرات مجلس شورای ملّیروز پنجشنبه ( ۲۱ ) اسفند ماه ۱۳۵۴


 
 
پژوهشی برای شناخت تاریخ باستانی قوم قشقایی
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٥
 

مقدمه

در کتاب تاریخ گمشده قشقایی- بخشی از گذشته قوم قشقا بر اساس اسناد و مدارک و نوشته های دولت هیتّی که به صورتی آن ها را دشمنان این دولت معرفی می کند، تهیه و تدوین شده بود، چاپ و توسط انتشارات تخت جمشید/قشقایی شیراز منتشر شده است. یک طرح مطالعاتی برای شناخت تاریخ باستانی قوم قشقایی توسط پژوهشگران به صورت مستقل و جدای از اسناد دشمن این قوم یعنی دولت هیتّی نیز در سه بخش مد نظر بوده و برنامه ریزی شده است. یک بخش آن بررسی وضعیت این قوم براساس مطالعات مرزی؛ تاریخی و انسان شناسی -منطقه هیتّی – قشقایی تکمیل شده است که فشرده آن در این سلسله نوشته ها ترجمه و منتشر خواهد شد.

   انسان شناسی از یک منطقه مرزی در شمال آناتولی مرکزی-  

روابط هیتی- قشقایی در اواخر عصر برنز

  امپراتوری هیتّی، در سرزمین آناتولی واقع بود. دیار اناتولی، در تاریخ ایران به آسیای صغیر شهرت دارد . این امپراتوری در  عصر قبل از میلاد در دوره برنز تاسیس و ادامه حیات داشت.

در بخش شمالی و شمال شرقی  امپراتوری هیتّی، قوم قشقا با این امپراتوری همسایه و هم مرز بود. قشقاها گروهی از مردمی بودند که به صورت یک فدراسیون آزاد به صورت کوچ روی و نیمه عشایری در این ناحیه زندگی می کردند. بیشتر اسناد به دست آمده از کشور هیتّی، که نوشته شاهان این کشور است، همگی حاکی از آن است که این دو  گروه یعنی دولت هیتّی و سران قشقایی در ادوار مختلف با هم در کشمکش ،چالش و نبرد بودند.

برای شناخت مردم قشقایی در این سرزمین که متکی براسناد و اطلاعات خود این قوم باشد، به استثنای چند بررسی کوچک، تلاش جدی و اصولی تا کنون صورت نگرفته است. در نوشته حاضر سعی شده است که: از یک چارچوب تفسیری و انعطاف پذیر، گزارشی  متکی به مطالعات مرزی، برای شناخت روابط دولت هیتّی و قشقایی ارائه داده شود.

این کنکاش قبل از بررسی های انسان شناسانه خواهد بود . این کاوش متکی به دستاوردهایی مانند،  کارهای دستی سوفال، سرامیک سازی، روش تغذیه و امرار معاش، در دوره های پایانی مفرغ و آغاز دوره آهن خواهد بود.

بخش بعدی مطالعات بر اساس یافته هایی است که در ناحیه پفلاگونیا به دست آمده است (این منطقه پفلاگونیا نشیمن و ییلاق قوم قشقایی در کناره های دریای سیاه بود). این اسناد - سنگ نوشته های باستانی در رابطه با مراوده و روابط  این دو قوم یعنی دولت هیتّی و قشقایی می باشند.

مطالعه و بررسی شواهد طبیعی مانند مرزها و رودخانه ها نیز اهمیت بسزایی در شناخت این قوم خواهد داشت.

سر آغاز

– نگاهی از زاویه شمالی به  شهر «هاتوشا»[1] پایتخت دولت باستانی هیتّی

 

اگر امروز ما در بلندای منطفه «یرقاپی»[2] درکنارِ حصار بزرگی که از جنوب شهر هاتوشا- مرکز کشور باستانی هیتّی  به جای مانده است، به تماشا بایستیم  با یک منظره وسیع و گسترده ای به سوی شمال شهر رو به رو خواهیم شد.

(عکس شماره1). نمای شهر هاتوشای کشور هیتّی در ترکیه امروز

در افق دید این منظره، تمام شهر مزبور مشاهده شده و رو به روی ما خواهد بود.نمای تمام شهر، به صورت اعجاب آمیزی در ارتفاع 300 متری در یک فاصله 2 کیلومتری شهر باستانی و در جوار دهکده مدرن و امروزی« بوقاز کَل»[3] قرار دارد.

فرا تر از این منطقه شهری، بیشتر نواحی  از تپه و دشت های گسترده تشکیل شده که در حال حاضر این منطقه بوسیله کشت و  آبیاری به مزارع و کشاورزی تبدیل گشته و بهره برداری می شوند.

از این مکان ما می توانیم مرزهای کشور باستانی هیتّی را در جوار یک قوم تاریخی  دیگری را مشاهده کنیم که در تمام دوران قدرت و موجودیت کشور هیتّی، سران این قوم با آن  همواره در چالش و ستیز و نبرد بودند. این گروه هم نشین و هم مرز، با کشور هیتّی قوم قشقایی بود.

قوم قشقایی که جمعی از مردم کوچ رو و آزاد پیشه در زندگی بود در عصر برنز(2000 سال پیش از میلاد) به ویژه در قرن های پایانی آن نقش سیاسی برجسته ای در این دیار داشته است. اهمیت این قوم در تاریخ هیتّی از آن جهت مورد توجه است که در اسناد مختلفی که در دولت های گوناگون هیتّی به دست آمده، از جمله؛ در مدارک مذهبی، تفاهم نامه ها، نبردنامه ها و زندگی نامه ها و مکاتبات خود، همواره قوم قشقایی را دشمن خود نام برده اند.[4] این برداشت دشمنانه در تمام دوران حیات امیراتوری هیتّی، از زمان شکل گیری آن حکومت تا زمان نابودی و از بین رفتنش در تاریخ آناتولی در عصر هزاره دوم پیش از میلاد، در نوشته های کشور هیتّی دیده می شود.

هر چند ما از نوشته هایی که در مورد «شهر هاتوشا» وهمچنین از مقالات «موات هویوک تاپیکا»[5] در سال 1991 اطلاعاتی در مورد کشور هیتّی و هم مرز شمالیش (قوم قشقا) در دست داشتیم اما هیچ گاه یک پژوهش میدانی بر اساس آثار باستانی به دست آمده در  باره شناخت قوم قشقا صورت نگرفته بود.

بین سالهای 1997 تا 2001 (1376 -1380ش) یک بررسی گسترده و فشرده ای تحت عنوان پروژه (پفلاگونیا)[6] در پنج فصل صورت گرفته است. نام این منطقه (پفلاگونیا) از نام تاریخی آن که در «رم» باستان ثبت شده گرفته شده است. این ناحیه در حال حاضر در استان «چانگری و قره باغ» ترکیه واقع است.

یکی از دستاوردهای مهم این پژوهش، روشن کردن بخش هایی از تعامل و ارتباط دولت هیتّی و مردم قشقایی می باشد.که زمینه های لازم را برای یک پژوهش موردی در باره مرزهای امپراتوری هیتّی فراهم می نماید.

در کاووش هایی که در یک مساحت 8500 کیلومتر مربعی در این ناحیه صورت گرفته ، درسی نقطه از این ناحیه  اسناد و مدارکی کشف شده است که مربوط به اواخر عصر برنز می باشد.

در پاره ای از این مدارک که در بررسی های بخش شمالی ترکیه فعلی به دست آمده است،نوشته ها همه بر لوح های سرامیکی نگاشته شده اند. این کشفیات همه مربوط به دوره برنز است ولی زمان دقیق آن هنوز مشخص نشده است.(زمان یا عمر قطعی آن در دوره دوم پیش از میلاد، در دست بررسی است و در گزارش نهایی باستان شناسی منطقه تعیین و منتشرخواهند شد.)

پژوهش برای شناسایی و تکمیل اطلاعات تاریخی این منطقه بر اساس اسناد و مدارک باستان شناسی کشف شده مربوط به عصر مفرغ  در سه سطح در حال بررسی و تکمیل است:

  1. تهیه و تدوین یک  گزارش کامل و مبسوط  از کاووش های باستان شناسی و تفسیر آن ها.  این برنامه در حال حاضر با مشارکت گروه زیادی از کارشناسان فن در دست تکمیل می باشد و به عنوان یک رساله، توسط موسسه بریتانیایی باستان شناسایی در آنکارا[7] منتشر خواهد شد.
  2. مطالعه تاریخی - جغرافیای شمال مرکزی آناتولی در دوره هیتّی ها بر مبنای بومی سازی شناسایی شده ی منطقه است که توسط نویسندگان همین مقاله در دست تهیه می باشد.
  3.  تحقیق براساس مطالعات مرزی؛ تاریخی و انسان شناسی -منطقه هیتّی - قشقایی در اواخر دوره برنز  است که یافته های آن در همین نوشته به صورت اختصار گزارش می شود.

زمینه های تحقیق  این بخش دارای اهداف زیر است:

  • برای ساخت و تهیه یک چارچوب مفهومی برای دسترسی به اطلاعات لازم در منطقه شمال مرکزی آناتولی در اواخر عصر مفرغ،
  •   به منظور بررسی شواهد تاریخی مربوط به تعامل و ارتباط دولت هیتّی و قوم قشقایی
  • به کار گیری یک رویکرد و شیوه انسان شناسی برای شناخت قوم قشقایی و
  • برای بررسی ماهیت؛  روابط دولت هیتّی-قوم قشقایی با استفاده از نتایج باستان شناسی به دست آمده از پروژه (Paphlagonia) پفالاگونیا

 چارچوب مفهومی و فیزیکی: مطالعات مرزی در شمال مرکزی آناتولی

 در سال های اخیر؛ مطالعات تاریخی و باستان شناسی مربوط به امپراتوری،  سرحدات و مرزبین اقوام، مورد توجه و علاقه شدید جهانیان قرار گرفته است. پژوهشگران در یافته اند که فرایندهای تعریف فرهنگی و پیوندهایی که در منطقه مزبور رخ داده می تواند تنگناها و ابهاماتی که در شناخت این دیار وجود دارد را از بین برده و آگاهی های مارا در مورد مسائل گسترده فرهنگ اجتماعی و هویت مردم افرایش دهد.

 منطقه پفلاگونیا اینک شامل استان های مدرن، چانقیر و قراباغ در ترکیه است. که دارای شرایط بسیار مساعد و مناسبی برای مطالعات ساختار طبیعی زمین شناسی و مرزی است.  به سبب این که گسل هایی در این دیار وجود دارند که هنوز فعال بوده و  از نظر جغرافیایی و تکامل زمین شناسی و علم دگرگونی زمین دارای اهمیت ویژه  ای هستند.

چنانچه در مطالعات  (Lightfoot  - Martinez ) در سال 1955 اشاره شده است، روابط دولت هیتّی با همسایه قشقاییش، تاکنون بدون تردید و بلامنازع مورد قبول گرفته بود. یکی از دلایل آن، این بوده که تمام اسنادی که به دست آمده و مورد مطالعه قرار گرفته، همان نوشته ها و به جای مانده هایی است که  مربوط به دولت هیتّی است. از طرف دیگر قضیه یعنی قشقایی ها، هیچ سند، مدرک، از زندگی حتی قبری یا دست ساخته و نشانی از فرهنگ این قوم در کاووش های صورت گرفته پیدا نشده و به دست نیامده است. بنا بر این جای تعجب نیست که در اسناد هیتّی، به مردم این قوم از لقب های مانند؛«وحشی –متجاور و بربر و دشمن» استفاده شده است. بنا براین شناخت مردم قشقا تنها از طریق و از زاویه دید اسناد دولت هیتّی شناخته و معرفی شده است. آیا امکان بررسی و تهیه یک سابقه تاریخی از قوم قشقا به شکل مستقلی از اسناد هیتّی ها  که به آن ها عناوین وحشی و تجاوز گر داده اند، وجود دارد؟ ناتوانی ما برای دستیابی به این سابقه تاریخی، برای مقایسه با اسناد هیتّی، نباید مانع از این شود که ما برای تهیه و تدوین اطلاعات لازم برای ارائه یک نوشته مستقل از روابط هیتّی و قشقایی، تلاش نکنیم.

اسناد به جای مانده از دولت هیتّی،  مختصات مرزی این کشور با قوم هیتّی را به روشنی مشخص می کند، و مشکلات این دولت با قوم قشقایی، را که کلا متفاوت از درگیری های آن با سایر همسایگان قدرتمند آن ماند مصر و میتانی بوده است شرح می دهد. بین دولت هیتّی و قشقایی ها همواره یک ارتباط غیر معمول جریان داشته و برخلاف ساکنین سایر نواحی این منطقه  که در بخش هایی در جنوب و شرق هیتّی قرار داشتند، مردم قشقا،  هیچ گاه به فرمانبرداری از حکومت هیتّی مستقر در هاتوشا  تن نداده و اطاعت پیشه نکرده اند. روابط این دو گروه همواره، در اصول اولیه بر یک ناباوری و بی اعتمادی بین دو طرف استوار بوده است. مقابله با چنین امری نیاز به خردمندی سیاسی و نظامی دولت هیتّی داشته است.

 ادامه خواهد داشت)



[1] Hattusa

[2] Yerkapı

[3] Bogazkale

[4] کتاب قشقایی نوشته وان شولر -1965 صص 10-11

[5] Mavat Höyük/Tapikka(Alp 1991) نویسنده و باستان شناس ترکیه

[6] Paphlagonia

[7] British Institute of  Archaeology at Ankara


 
 
دستگیری حسین خان دره شوری و سردار اسعد بختیاری
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٥
 

برگی از دفتر خاطرات جهانگیرخان دره‌شوری (استاد لطف‌اله احتشامی مدرس دانشگاه)

 

تیرباران حسین خان ایازکیخا (دره‌شوری)

    حسین خان فرزند ایازکیخا از شجاع مردان ایل قشقایی بود که در توطئه‌ای علیه رضاشاه دستگیر و تیرباران شد مرحوم جهانگیرخان دره‌شوری فرزند حسین خان در یادداشت‌های خود می‌نویسد:

خوانین بختیاری نقشه کودتا را کشیده و با پدرم مشورت کرده بودند پدرم باتفاق محمدخان سردار فاتح، محمدجواد خان اسفندیاری، سردار اقبال و علمردان خان بختیاری چهار لنگ، آگودرز، امیرحسین خان، خدمت سردار اسعد وزیر جنگ رفته و تصمیم خود را با ایشان در میان می‌گذارند. سردار اسعد مخالفت کرده و حاضر نمی‌شود با آنان همکاری کند، بعداً خود آقایان تصمیم می‌گیرند که بدون مشورت با وزیر جنگ رضاشاه را ترور کنند و تمام امور مملکت را بدست بگیرند. امیرحسین خان می‌گوید هرگاه خودمان فاتح شدیم وزیر جنگ خود تسلیم خواهد شد. در این موقع رضاشاه به شمال مسافرت می‌نماید سردار اسعد نیز در رکاب ایشان بوده خانمی از بختیاریها بنام «فروغ ظفر» که گویا در خانواده امیرحسین خان بود و گویا عمه اسماعیل خان عکاشه است از موضوع مطلع و جریان را به مقدادی گزارش می‌کند، ایشان هم فوراً مراتب را به شاه تلگراف می‌نماید.


 
 
به مناسبت طرح قراردادهای نفت در ایران
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٠
 

سرآغازی برای کتاب تاریخ نفت و نفت شهرهای ایران

با پیدایش نفت در اواخر دوره‌ی قاجار، سیطره‌یِ نفت تمامی عرصه‌های اقتصادی کشور را فرا گرفت. به هر حال اثر نفت از اقتصاد شروع می‌شود، اما به اقتصاد ختم نمی‌شود، بلکه به حوزه‌های سیاسی، اجتماعی و حتی در حوزه‌ی فرهنگ هم اثر دارد، چرا که نفت، فرهنگ وابستگی ایجاد کرده و به عنوان یک مانعِ رشد، خود را نشان داده است.

در عرصه‌ی سیاسی، دولت‌ها در ادوار مختلف، خود را مصون از پیاده‌سازی نظامات مدرن دیدند و تمام این‌ها از محل درآمدهای نفتی و منابع بادآورده‌ی خاص بوده است. اگر نفت نبود، دولت‌ها برای تأمین منابع لازم برای توسعه‌ی زیرساخت‌ها حتماً نیازمند طراحی و اجرای ساختار نوین بودند که می‌توانست در عرصه‌ی مالیات اثرگذار باشد. این اتفاقات نیفتاد، چون اساس استغنا و بی‌نیازی قوی‌تر بود. تک تک وقایع این دیار به همراه سرگذشت کشورِ ما در این یک قرن گذشته، در همه حال، در همه جا، در همه‌ی دولت‌ها، در همه‌ی کشور، با بوی نفت، با خبر نفت، با پول نفت، با سیاست نفت و... نفت آغشته است. در طول این سالیان دراز، این صنعت، حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی ما را تحت‌الشعاع قرار داده است و چه حوادث تلخ و شیرینی پدید آورده و یا به یادگار گذاشته است.


 
 
درس هایی از شاهنامه
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٠
 

آیا تاریخ تکرار حوادث نیست؟؟

شاهنامه  تنها یک کتاب شعر حماسی نیست. شاهنامه آیینه تاریخ ایران نه تنها گذشته بلکه آینده نیز هست.وقتی شرایط اجتماعی ناتوان در راه های برون رفت می شود- نیاز به روایت و تاریخ پردازی آشکارتر می شود. شاهنامه پایگاهی است در گذشته برای ایستادن در زمان حال و پیدایش آن از نیاز عمیق ایرانیان را برای زنده بودن  در ورای فرهنگ خود نشان می دهد. اما 

هر چند شاهنامه -شاه نامه های تاریخ شعر حماسی ادب و فرهنگ ایران است اما این مزیت سبب شده است که نامداران کشوری و علاقمندان ایران زمین از سودمندی و رهنمودهای این گوهر گران بها غافل شوند و از تاریخ درس نگیرند. داستان جمشید- شاهی که همه خواسته های مردمی را برآورد و رفاه و آسایش و امنیت را برای مردم به ارمغان آورد- اما همین بهشت سازی کشور سبب گمراهی هر دو یعنی شاه و مردم شد. وی ادعای خدایی کرد و مردم خواستار دگرگونی شدند. اما نمی دانستند چه دگرگونی را طالبند و بر سر هر دو برآمد آن چه که هر دو مستحق بودند. یکی آواره از میهن و دو پاره شد و آن دیگری گرفتار اهرمن ظلم و جور و ستم ستمکاران شیطانی شدند.

بخوانید این داستان عبرت انگیز را...


 
 
دفاع سید ضیاء از کودتای 3 اسفند
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۳
 

یک کاغذی که به دست بنده افتاد کاغذی است «مستر نورمان» وزیرمختار انگلیس به رییس الوزرای وقت نوشته، دانستن این حقایق لازم است برای اینکه معلوم شود آیا این کودتای انگلیسی است یا کودتای «سیّد ضیایی» یا «سردار سپهی» باید حقایق معلوم شود.

گروه تاریخ مشرق- با ورود سید ضیاءالدین طباطبایی به مجلس چهاردهم حملات زیادی علیه او درباره کودتای سوم اسفند صورت گرفت که وی را ناچار از دفاع خود ساخت. 


او در جلسه 17 اسفند 1322 در مقابل حملات دکتر مصدق و ضیاءالملک فرمند، دفاعیاتی به شرح یر از خود انجام داد:

پس از این که رییس‌الوزرا شدم دستور دادم که عهدنامه شوروی را امضاء کنند، اسناد و مدارک هم موجود است در زمان «مشیرالدّوله»، «مشاورالممالک» مأمور مسکو شده است که بروند ببینند دولت سویت که دو سه سال بود می‌خواست با ایرانیان مناسباتی داشته باشد، از روی چه اساس و مبانی می‌خواهد با ایران دوستی پیدا کند «مشاورالممالک» رفت به مسکو و این عهدنامه را ملاحظه می‌فرمایید، در مقابل ملّت ایران، در مقابل تاریخ، در مقابل شماها می‌گویم، دولت سویت با طیب خاطر نوشتند و به ما تقدیم کردند، به نمایندگان ما دادند، آنها فرستادند به تهران در تهران 6 ماه 7 ماه خواندند و کسی نگفت که مخالف است.


سید ضیاء از کودتای 3 اسفند


زیرا بیش از هر ایرانی می‌دانستم که چقدر زندگانی ملّی، اقتصادی و سیاسیمان منوط است به حسن تفاهم با شوروی. بنده سیاست خارجی حکومت خود را در 23 سال قبل اعلام داشتم و اینک می‌خوانم:

«امّا سیاست خارجی ما در اینجا یک تغییر اساسی لازم دارد و آن یک سیاست شرافتمندانه بر مناسبات با ممالک خارجه است.» این بود مرام من.

در این ایّام هیچ مملکتی بدون ارتباط با جامعه ملل نمی‌تواند زندگانی بکند. بعد از جنگ بین‌المللی که مبانی تشکیلات جدید دنیا روی اصول تعاون و دوستی برقرار شده است، اصول مزبوره، در وطن صلح‌جوی ما بیش از سایر نقاط قابل توجّه است. ملّت ما انساندوست است. نسبت به جمیع ملل خارجه، صمیمی و رفیق و شفیق است. ملّت ما وارث حکم و اندرزهای اعصار و قرون متوالیه است. ما با دولت شوروی که سه هزار کیلومتر با هم سر حدّ داریم، باید با او بهترین دوستی‌ها را برقرار کنیم و از هر اقدامی که سوءظن آنها را برقرار کند احتراز کنیم. لازم نبود انگلیس کودتا کند برای اینکه من این حرف را بزنم. در عین حال هم مناسبات ما با هر یک از دول خارجه نباید مانع از حسن مناسبات و دوستی با سایرین گردد و از هر اقدامی که سوءظن آنها را جلب می‌کند احتراز کنیم و باید با دولت انگلستان هم بهترین و صمیمی‌ترین مناسبات را ایجاد کنیم و از هر اقدامی که سوءظن انگلستان است پرهیز کرد. این است ایرانی بودن. هر کسی غیر از این باشد خیانت به ایران کرده است. ما باید عامل حسن تفاهم بین روسیه و انگلستان بشویم و اگر روزی خدای نکرده بین آنها سوءتفاهم باشد ما با حرکات بچگانه و رفاقت‌بازی با این عقول ناقص و ادراکات منکسره خیال نکنیم ما می‌توانیم مسکو یا لندن را گول بزنیم. ما باید صاف و روشن باشیم.

در آن بیانیه گفتم به نام همین دوستی، کاپیتولاسیون را که مخالف استقلال یک ملّت است الغاء خواهیم نمود. اتکّاء من در این تصمیم وعده‌ای بود که از زبان «لنین» در پطروگراد شنیده بودم، پیش از اینکه عهدنامه منعقد بشود «لنین» از فنلاند به پطروگراد آمد، وقتی که او آمد من آنجا بودم، او گفت که کاپیتولاسیون را الغاء می‌کنیم من به حرف او اعتماد داشتم و او باعث این بیانیه شد من یقین داشتم که «لنین» و رؤسای انقلاب روسیه به وعده خود وفا خواهند کرد.

ایقان من به وعده آنها سبب شد که من در اعلامیه خودم این را گنجانیدم والاّ من زوری نداشتم، قوهّای نداشتم، تکیه من به آزادی‌خواهی انقلابیون روسیه بود برای موفقیّت در این مقصود و اینکه اتباع خارجی از عدالت تام بهره‌مند بوده حقوق خود را بتوانند حقآ دفاع نمایند، ترتیبات و قوانین مخصوصه با محاکم صلاحیّت‌داری وضع و ایجاد خواهد شد تا همه نوع وثیقه داشته باشند بر طبق اصول فوق‌الذکر اعلام می‌دارم که بعضی از امتیازاتی که در گذشته به اجانب داده شده است باید اساسآ مورد تجدید نظر واقع گردد ما باید با تمام همسایگان با نظر دوستی نگریسته و با همه آنها مناسبات حسنه همجوارانه داشته باشیم هیچ ملّتی هر قدر قوی و نیرومند باشد نباید آزادی ما را محدود کند موافق عادات و اخلاق تهرانیان، ملکات عقلی او موازنه نداشته باشد، اگر موازنه داشت 23 سال برای گفتن چیزی آواره نمی‌شد، تصدیق می‌کنم موازنه نداشته است. شاید حالا موازنه پیدا شده باشد (خنده نمایندگان) و هیچ ملّتی هر قدر هم نیرومند باشد نباید بنام همین اصول و به خاطر همین اصول بود که الغاء قرارداد ایران و انگلستان مورخه اوت 1919 را اعلام کردم.

«ژنرال دیکسن» با 6 و 7 نفر صاحب‌منصبان انگلیسی پس از امضای قرارداد از طرف دولت انگلیس و برای زمینه و اجرای قرارداد به تهران آمدند. «ژنرال دیکسن» و سایرین که در آن موقع تنها کسانی بودند که علاقمند به اجرای قرارداد بودند و اوّل کسی که بر علیه کودتا قیام کرد «ژنرال دیکسن» بود او هم گفت «سیّد ضیاءالدّین» موازنه عقلی ندارد بدون اجازه و بدون مشاوره و بدون استیذان از «لرد کرزن» قرارداد را الغاء می‌کند این طرف و آن طرف نشست وبر ضدّ بنده تحریکات کرد بنده مجبور شدم به ایشان پیغام دادم و از ایشان خواهش کردم که در تهران تشریف نداشته باشند.

اتومبیلی هم فرستادم و خواهش کردم که از مملکت ایران تشریف ببرند این کار را هم بنده کردم علّت رفتن ایشان به بغداد برای این بود. چون که از بغداد که هِل و گُل که نباید بفرستند، شروع به تحریکات کردند که فلانی ملکات عقلیه‌اش موازنه ندارد و یک کارهای بی‌سابقه کرده است و با این و آن ملاقات کرد و کسانی را به خودش موافق و بر علیه من متفّق ساخت و تلگرافی به لندن کرد که فلانی مناسبات بین ایران و انگلستان را به هم زده است بنابراین رفتن ایشان از ایران به امر بنده بوده است البته این را هم بنده باید بگویم که ایشان در مدّتی که اینجا بودند با کمک افسرهای ایرانی، یک سال در زمان «آقای وثوق‌الدّوله» زحمت کشیدند و مطالعاتی راجع به طرز اداره قوای تأمینیه ایران کردند و یک راپرت خیلی مفصلی نوشته و نمی‌دانم «آقای عامری» یا «آقای فرّخ» که در آن موقع در وزارت خارجه بودند آن را خوانده‌اند یا نه از نقطه‌نظر اطلاعات کشوری زحمت کشیده‌اند و مطالعاتی کرده‌اند که اگر آقایان بتوانند آن را به دست بیاورند در موقعی که می‌خواهند بودجه ژاندارمری مملکت را تصویب بکنند در قسمت تأمینیه کمک خواهد کرد.

سید ضیاء از کودتای 3 اسفند

باید از خدمات ایشان و حقّ خدمتی که به ایران داشتند بدین وسیله تقدیر کرد امّا در آن زمان چون می‌خواستند به امور داخلی ما شرکت کرده و مداخله نمایند بنده به ایشان گفتم تشریف ببرید امّا «کلنل اسمایلز» یک پیرمرد شصت ساله و یک آدم خوبی بود اوّلین بار من او را در بادکوبه دیدم در آن وقت رییس هیأت اعزامیه ایران در بادکوبه بودم و «کلنل اسمایلز» از باتوم به بادکوبه آمده و می‌خواست به ایران بیاید و ایران را نمی‌شناخت ولی به واسطه علاقه‌ای که به «خیّام» و ادبیّات ایران داشت یک محبتی نیز نسبت به ایرانی داشت.

بنده پس از مراجعت از قفقازیه او را در تهران دیدم به من گفت به نظر من قرارداد در نظم و وضعش ملاحظات لازم نشده و قابل اجرا نیست و من نمی‌توانم چیزی را که معتقد نیستم مبادرت کنم ولی چون نزد مرحوم «مشیرالدّوله» رفت و اجازه خواست برگردد، مرحوم «مشیرالدّوله» به «ژنرال دیکسن» و صاحب‌منصبان انگلیسی و «کلنل اسمایلز» فرموده بودند که شما باشید تا مجلس باز شود و تکلیف قرارداد معلوم شود.

دولت ایران هم مواجب آنها را می‌داد و ایشان هم بودند و در نتیجه جنگی که متجاسرین با قوای قزاق کرده و شکست خوردند و پراکنده شدند و به قزوین آمدند قشون انگلیسی آن جا بود و این چهار هزار قزاق بدبخت (که گمان می‌کنم اگر من یا هرایرانی برای نجات اینها از بدبختی یک اقداماتی کردیم و آن اقدام هم اگرچه بر خلاف قانون بود ولی برای مصالح مملکت بود، این مبحثی است که مورد تأمل است که آیا جایز بود یا نه نمی‌توان بدون مطالعه حکم کرد) این قزاق‌ها آمدند در اطراف قزوین، حیران و سرگردان بودند، رییس کلّ قوّا «سردار همایون» شد و قشون انگلیس که در اطراف قزوین بودند برای این که یک صاحب‌منصبی باشد رابط بین قشون انگلیس و این قوای قزاق، از طرف کابینه مرحوم «مشیرالدّوله»، «کلنل اسمایلز» تعیین شد و ضمنآ قرار شد که مراقبتی بکند در اداره امور قزاقخانه، به این شکل که یک شورایی تشکیل دادند برای امور قزاقخانه قزوین، چون قزاق‌های قزوین لخت و عریان بودند و در زمستان کفش و لباس نداشتند.

«کلنل اسمایلز» کفش‌های کهنه سربازهای انگلیسی و لباس‌های مانده سربازان هندی را از این طرف و آن طرف جمع می‌کرد و می‌آورد به این قزاق‌ها و سربازهایی که جنگ کرده بودند و رشادت کرده بودند می‌داد و چون این کارها را می‌کرد و این خدمت‌ها را می‌کرد، یک شورایی تشکیل شد از طرف وزارت جنگ، اینها عبارت بودند از سه نفر، یکی «زمان‌خان» مرحوم که نمی‌دانم اسم خانواده او چه بوده است؟ (یکنفر از نمایندگان ـ بهنام) و یکی «ماژور مسعود خان» و یکی هم «کلنل کاظم‌خان» مرحوم و رییس اداره قزاقخانه «امیر موّثق نخجوان» بود، یعنی رییس قزاقخانه قزوین نه تهران و در تهران هم که 500 قزاق بود در آذربایجان و زنجان و کردستان حالا یادم نیست پنجهزار نفر یا شش هزار نفر بودند و در قزوین چهار هزار نفر بودند زیرا چنانچه می‌دانید در سال 1911 که اولتیماتوم روس و انگلیس را قبول کردیم و «شوستر» را از ایران بیرون کردیم، در تعقیب آن، قوّه قزاق که پانصد یا هزار تا بود تبدیل یافت به یک دیویزیون دوازده هزار نفری و این دیویزیون به همین کیفیّت که عرض کردم تقسیم شد.

این چهار هزار قزاق که در قزوین گرسنه و وامانده بودند، هیچ کس در فکر آنها نبود، در دهات قزوین پراکنده بودند، نان و آبی به آنها نمی‌رسید، پولی از تهران نمی‌رسید، خزانه خالی بود، ماهی دویست هزار تومان سفارت انگلیس به اسم مُراتوریوم بعد از سال‌ها التماس و گدایی به دولت ایران می‌داد، آن هم به قدری بود که در دوایر ایران صرف شده و چیزی به قزاقخانه نمی‌رسید «ماژور مسعودخان» و «کاظم‌خان» که می‌آمدند به تهران، می‌رفتند به ادارات دولتی، پیش وزیر، پیش رییس‌الوزرا، کسی به حرف اینها گوش نمی‌داد، و هر چه اینها می‌گفتند که قزاق‌ها گرسنه هستند، نان و لباس ندارند، غذا ندارند، کسی به حرف اینها گوش نمی‌داد، کسی جواب نمی‌داد.
پس از آنکه از همه کس مأیوس می‌شدند، می‌آمدند پیش من که چه باید کرد! من هم فکر می‌کردم که چه باید کرد! می‌رفتم پیش رییس‌الوزرای وقت مرحوم «سپهدار» خودش می‌گفت اگر پولی هست بدهیم به قزاق‌ها، پول نبود، سفارت انگلیس هم یک ماه مراتوریوم را می‌داد و دو ماه نمی‌داد اینها می‌گفتند سفارت انگلیس اشکالتراشی می‌کند سفارت می‌گفت شما تکلیف را تعیین کنید و قرارداد را تصویب نمایید شما مجلس را باز کنید، سفارت انگلیس می‌خواست که مجلس باز شود، از «وثوق‌الدّوله» خواست ولی نکرد، از مرحوم «مشیرالدّوله» خواست ایشان هم باز نکردند، چون ایشان انتخابات را درست نمی‌دانستند، از مرحوم «سپهدار» خواست، ایشان نمی‌توانست باز کند، چونکه ایالات مملکت صورت دیگری پیدا کرده بود.

یک کاغذی که به دست بنده افتاد کاغذی است «مستر نورمان» وزیرمختار انگلیس به رییس الوزرای وقت نوشته، دانستن این حقایق لازم است برای اینکه معلوم شود آیا این کودتای انگلیسی است یا کودتای «سیّد ضیایی» یا «سردار سپهی» باید حقایق معلوم شود.

سفارت انگلیس تهران
1339ـ 1921
21 جمادی‌الاولی ـ 31 ژانویه
فدایت شوم، در خصوص مذاکراتی که دیروز به عمل آمد جناب اجلّ «مستر نورمان» از دوستان خواهش کرده‌اند که به حضرت اشرف اطلاع دهم که نظر به اهمیّتی که لندن به تسریع افتتاح مجلس شورای ملّی می‌دهد جناب معزی‌الیه نمی‌تواند به حضرت اشرف در اتّخاذ مسلکی که سبب تعویق افتتاح مجلس شورای ملّی خواهد شد رأی بدهند جناب معزی‌الیه می‌داند که اگر چنین رأی می‌دادند از طرف دولت انگلیس مورد اعتراض شدید واقع می‌شدند. ایّام شوکت مستدام باد.

آقای رییس این را ملاحظه بفرمایید مرحوم «سپهدار» قبلا خواست مجلس را باز کند چرا مجلس را باز نکردند، عذرشان چه بود؟ عذرشان قرارداد انگلیس بود، عذرشان پیشنهادات صلح‌طلبانه حکومت شوروی بود، عذرشان عدم موازنه ملکات عقلیه بود «سپهدار» آمد از وکلا التماس کرد که بیایید مجلس را باز کنید، بالاخره گفتند تا این کابینه باشد نمی‌توان کار کرد کابینه دیگری تشکیل شد مرکّب از آقای «حاج محتشم‌السلطنه» وزیر امور خارجه و مرحوم «ممتازالدّوله» و «ممتازالملک» اینها سه چهار نفر بودند، همه‌اش را فکر کردند که کی وزیر باشد کی نباشد! بعد از اینکه چندین ماه فکر کردند که چه باید بکنند، گفتند خوب حالا که وزیر شدیم چرا مجلس باز شود در همین احوال بود که مملکت بی‌تکلیف بود در همان موقع بود آقای «ضیاءالملک» که در تهران چهار نقشه کودتا بود کی‌ها در کار بودند، لازم نیست بنده به جنابعالی عرض کنم.

آن کسی که موفّق شد شما خودتان او را می‌شناسید و می‌بایستی همان موقع بشناسید و جلوگیری کنید، نه اینکه بعد از بیست و سه سال از من بپرسید کی بوده است در همان موقع بود که کسی واقف به جریان وضعیّات بود، کسی که خون داشت و کسی که می‌دانست مملکت در چه پرتگاهی است و به کجا می‌رود یک فداکاری باید بکند آن «سیّد ضیاءالدّین» بود آمدند به بنده گفتند که وضعیّات قزاق اینطور است اگر اینطور نشود این طور می‌شود. چه می‌شود چه می‌شود که این هم از اسرار خود بنده است که هیچ الزامی هم ندارم به کسی توضیح بدهم آمدیم و رفتیم پیش آقای سپهدار، مذاکره کردیم، گفت انگلیسی‌ها به ما پول نمی‌دهند چه کنم؟ گفتم ما می‌رویم مذاکره می‌کنیم بلکه به شما پول بدهند.

رفتم پیش «مستر نرمان» از ایشان خواهش کردم، و گفتم وضعیّت اینطور است، وضعیّت خراب است، شما یک ماه دیگر، دو ماه دیگر، به دولت پول بدهید، ایشان گفتند می‌دهیم، به شرط اینکه به دوایر دولتی داده شود گفتم چطور؟ مگر به کی می‌دهند؟ گفت این مهاجرینی که آمده‌اند به تهران، پول‌ها به آنها داده می‌شود و ما حاضر نیستیم گفتم پس مهاجرین که مستأصل هستند، بیچاره هستند چه بکنند؟ گفت خود دولت خود مردم با اعانه به هموطنان خودشان چیزی بدهند و کمک کنند رفتیم با مرحوم «سپهدار» صحبت کردیم، گفت نمی‌شود، کسی به اینها اعانه نمی‌دهد بالاخره با «سپهدار» مذاکره کردیم و بنده مرحوم «سپهدار» را راضی کردم به این ترتیب که اگر دولت انگلیس راجع به مراتوریوم چیزی دادند یک قسمت از آنرا به قزاقخانه بدهید، ایشان هم قبول کردند ولی از چاه درآمد توی چاله افتاد بالاخره بعد از مذاکرات زیاد حاضر شدند که پنجاه، شصت هزار تومان به قزاقخانه بدهند در این قسمت هم چیزهایی است که لازم نیست عرض کنم (خدا بیامرزد اموات همه را) مرده‌اند لازم نیست اسم ببرم.

این پنجاه هزار تومان را هم که به قزاقخانه دادند حالا «سردار همایون» می‌خواهد همه را صرف پانصد نفر قزاق تهران بکند و به قزوین چیزی ندهد خلاصه ایشان را راضی کردم که دو ثلث برای تهران و یک ثلث برای قزوین داده شود خلاصه بیست یا سی هزار تومان بود که به قزوین رسید قزاق‌ها فهمیدند که این کار را کی کرده است فهمیدند، تشخیص دادند، این وضعیّت همینطور ادامه پیدا کرد ماه آینده بیشتر شد ماه سوّم که ماه کودتا بود بنده گفتم که باید صد هزار تومان داده شود آقای «سپهدار» اگر این مبلغ را به قزاقخانه ندهند من قبول نمی‌کنم و باید آن پولی که دولت انگلیس به مراتوریوم می‌دهد، صد هزار تومانش را به قزاقخانه بدهند و بالاخره این کار را هم کردند و در همان موقع هم بود که «سردار همایون» مجبور شد نظریه بنده را قبول کند، زیرا بین او و مرحوم «سپهدار» بهم خورد و اگر من به او مساعدت نمی‌کردم در مقام خودش باقی نمی‌ماند بعد به او گفتم که از این صد هزار تومانی که گرفته می‌شود، بهره پسری به قزوین و بهره دختری به تهران داده شود خلاصه گویا شصت هزار تومان به قزوین دادند و در همان موقع بود که اعلیحضرت سلطان «احمدشاه» مرحوم، خیال حرکت از تهران را داشت و مذاکره تخلیه تهران بود، در این مطالعه بودند که در موقع تخلیه تهران، چه دسته قوایی با شاه به اصفهان و شیراز برود.

به ژاندارم اطمینان نبود، زیرا هشت ماه بود که حقوق نداشت به پلیس هم اطمینان نبود، صد نفر قزاق گارد شهریار ایران هم در فرح‌آباد گرسنه بودند شش ماه هم بود که مواجب دربار نرسیده بود و حتی بقّال و عطّار هم که چند ماهی به اعتبار مرحوم «موثّق‌الدّوله» نسیه می‌دادند، دیگر حالا نمی‌دادند در آن موقع بود که یک کسی که موازنه ملکات عقلیه نداشت به مرحوم «احمدشاه» پیشنهاد کرد که از این قزاق‌های متلاشی که در قزوین هستند، پانصد نفر را بیاورید به تهران که در رکاب همایونی به اصفهان حرکت کنند و شاه این پیشنهاد را پسندید و راضی شد و دستور هم داد و البته یک چیزهایی شد که این جزئیات را هم من ملزم نیستم به کسی بگویم، در موقع خودش خواهم گفت و خواهم نوشت اینجا یک کلیّاتی را می‌گویم، چون مصالح عالیه مملکت در نظر من اهمیّتش بسیار بیشتر است این یک چیزهایی است که مربوط به ایران است، در موقع خودش البته یک حقایقی را خواهم گفت.

خلاصه این پیشنهاد تصویب شد و حکم احضار قزاق برای این منظور به تهران به امضای «سردار همایون» با آن که مخالف بود و یک اظهاراتی می‌کرد که اگر اینها بیایند به تهران با من چه می‌کنید؟ (این هم یک چیزهایی است که مربوط به کسانی است که یکیش حالا مرده است و یکی هم از بلاد ما دور است و شایسته نیست که بنده بگویم و به آنها بربخورد) خلاصه حکمش را داد و قرار بود که محرمانه باشد و قوای قزاق قرار بود هفتصد نفر حرکت کنند از آن پولی که صد هزار تومان از دولت داده شده بود به قزاقخانه، هفتاد یا هشتاد هزار تومان آن به قزوین فرستاده شد که خرج تدارکات ضروری قزاق‌ها شد و بیست هزار تومان هم در صندوق ماند از این جریانات در قزاقخانه قزوین سه نفر مسبوق بودند «کاظم‌خان» و «مسعودخان» و «رضاخان»، «زمان‌خان» مرحوم خبر نداشت.
به موجب امر شاه و رییس دیویزیون قزاق حرکت کردند و آمدند ولی به جای هفتصد نفر، دو هزار نفر حرکت کردند، ساعت سه بعد از نصف شب جمعه، قبل از کودتا آنها حرکت کردند این را هم بگویم که یک هفته پیش از حرکت، آنها هر روز از قزوین می‌رفتند بیرون، به عنوان مانور و برای اینکه سوءظنّ قشون انگلیس را جلب نکنند، این کار را می‌کردند و «کلنل اسمایلز» مخصوصآ چند شب پیش به تهران حرکت کرد و موقعی که او آمد، مانور روزشان را به شب تبدیل کردند و به طرف تهران حرکت کردند پس از حرکت آنها سیم بین قزوین و تهران هم قطع شد «ژنرال آیرن ساید» صبح فهمید که یک عده قزاق از قزوین دور شده و مخابرات با تهران هم قطع بود آدم فرستاد پیش این افراد، آنها هم حکم تهران را به او ارائه دادند و «کلنل آیرن ساید» هم اغفال شد و قزاق وارد کرج شد دو روز پیش از کودتا من رفتم به شاه‌آباد، جلسه‌ای تشکیل شد در شاه‌آباد، از بنده و آقای «رضاخان میرپنج» و از آقای «احمدآقاخان» که آن وقت گویا سرهنگ بود و از آقای «ماژور مسعودخان» و از آقای «کاظم‌خان» من آنها را دیدم، چه دیدم و چه صحبت کردم و چه تصمیم گرفتیم، از اسرار ماست ولی یک چیزی را به شما می‌گویم و آن اینست که ما پنج نفر قسم خوردیم به ایران خدمت کنیم و قسم خوردیم قدمی بر خلاف مصالح ایران برنداریم و بعد آن وقایع شد.

بنابراین نسبت کودتا با اجانب از روی کمال بی‌اطلاعی است بنده به آقایان اطمینان می‌دهم، هر از خود گذشته‌ای هر کاری می‌تواند بکند هر کس از خودش بگذرد، معرفت هم داشته باشد، لیاقت هم داشته باشد، اطلاع هم داشته باشد، ابتکار هم داشته باشد، روابط هم داشته باشد، همه کار می‌تواند بکند دیگران اگر در کودتا موفّق نشدند شاید حسن نیّت‌شان از من بیشتر بوده است ولی اگر وسایل و اطلاعاتشان از من بیشتر بود موفّق می‌شدند.

چرا! این کودتا را کردیم؟ ما پنج نفر مملکت خود را در خطر دیدیم مرجعی نبود که به او مراجعه کنیم و برای نجات ایران از پرتگاه نیستی، یاری او را بطلبیم اگر ما می‌دانستیم در مقابل این خدمتگزاری قوانینی در مملکت هست که ما را محکوم به اعدام خواهد کرد، باز ما می‌کردیم، زیرا اگر ما محکوم می‌شدیم یک ملتی را زنده کرده بودیم، بلی آقا مملکت برای قانون نیست، قانون برای مملکت است.

یک کاغذ دیگری هم راجع به آقای «مصدّق‌السلطنه» والی فارس از وزیرمختار انگلیس به مرحوم «سپهدار» نوشته شده است پس از کابینه آقای «مشیرالدّوله» آقای «مصدّق‌السلطنه» متزلزل شدند که شاید «سپهدار» ایشان را معزول کند و آقای «نصرت‌السلطنه» یا کسی دیگر را به جای ایشان بفرستد آقای «مصدّق‌السلطنه» به وسیله قشون انگلیس از وزیرمختار انگلیس این منظور را تلگراف می‌کند و وزیرمختار انگلیس هم از رییس‌الوزرا تقاضا می‌کند که ایشان را ابقاء بکند.

سفارت انگلیس 4 نوامبر 1920
بنده لازم می‌دانم فقط یک چیزی را عرض کنم که «مستر نرمان» از کودتا اطلاعی نداشت، شرکت هم نداشت، واقف هم نبود فقط یک تقصیر داشت و آن این بود که می‌توانست این وقایع را پیش‌بینی کند ولی نتوانست پیش‌بینی کند. حالا چرا نتوانست پیش‌بینی کند و چه موجباتی مانع پیش‌بینی او شد این هم یک اسراری است که مربوط به خود بنده است و در نتیجه این اغفال شدن مورد مؤاخذه دولت انگلیس واقع شد و از خدمت وزارت خارجه استعفا داد حالا چه شد که این را به ریش نرمان چسباندند، اصل نکته این جاست پس از رفتن من آقایانی که محبوس و تحت نظر بودند آمدند بیرون اوّل گفتند که سیّد ضیاءالدّین ده میلیون برده یا سه میلیون برده و فلان ولی بعدآ فهمیدند که این موضوع نبوده است من چیزی نبرده‌ام غارتی نکرده‌ام، دزدی نکرده‌ام، خوب گفتند چه تهمت دیگری بزنیم وسیله دیگری نبود گفتند که این کار به دست اجنبی بود و من نمی‌فهمم که انسان برای چه اجنبی‌پرست می‌شود، یا برای خدا یا برای خرما.

من که در سه ماه زمامداری خود، به مال کسی، به جان کسی، به عرض کسی تعرّض و تخطّی نکردم، چه لازم بود که اجنبی‌پرست شوم. اجنبی‌پرست شوم که در مقابل چه چیز ببرم این حقیقتش است. خلاصه مطالب گفتنی خیلی است آقا فرمود که روزنامه‌نویس‌ها را هم توقیف کردید. بنده نمی‌خواهم بیشتر عرض کنم اصراری هم ندارم که یک مطالبی را فرمودید و بنده هم خواستم توضیحاتی بدهم و باز هم عرض می‌کنم قبول اعتبارنامه من بر صلاح ایران است ردّ اعتبارنامه من هم شاید بر صلاح ایران باشد البته آقایان در قضاوت خودمختارید.

یکی از افتخارات من این بود که مقدّماتی را فراهم آوردم که روزنامه‌نویس، رییس‌الوزرا بشود و ایران از دست سلطنه‌ها و دوله‌ها نجات پیدا کند، در همین دوره مشروطه، همین مردم بدبخت اسیر، چند تا سلطنه‌ها و دوله‌ها بودند، دیگر سایر مردم وزن نداشتند. روزنامه‌نویس‌ها بودند که این بت‌ها را شکستند این خدمت را من به ایران کردم و شماها را لرزاندم که چطور یک روزنامه‌نویس، رییس‌الوزرا یا به عقیده شما صدراعظم ایران می‌شود.

سید ضیاء از کودتای 3 اسفند

در دوره سابق حکام ولایات یا وزراء در تهران مردم بیچاره را حبس می‌کردند خود حبس کردن، بخودی خود با آنکه برخلاف قانون بود و غلط بود، امری بی‌سابقه نبود چیزی که در کودتای سوم بی‌سابقه بود این بود که سلطنه‌ها و دوله‌ها و ملک‌ها و ممالک‌ها را بگیرند این را تصدیق می‌کنم.
افتخار پیدایش این سابقه با بنده است و تمام مسئولیّت آن را هم به عهده می‌گیرم و اگر چند صد نفر از من رنجیده شدند و افسرده شدند، هزارها ایرانی بدبخت که قرون متوالی در محبس این دوله‌ها، ملک‌ها، سلطنه‌ها، ممالک‌ها با هزار ذلّت و بدبختی روزگار می‌گذراندند، فهمیدند که می‌شود، دوله‌ها، ملک‌ها، و سلطنه‌ها را هم گرفت.

رییس‌الوزرای وقت چنین تشخیص داد که برای مصالح عالیه مملکت و یک مقتضیاتی که بعد خواهید شنید، یک عده‌ای بدون این که به جان آنها، به حیات آنها، به مال آنها، تعرّض شود، در یک نقاطی تحت نظر قرار گیرند. اگر جنابعالی می‌فرمایید چرا بد و خوب را با هم گرفتند، مقصود دشمنی و عداوت نبود. نخواستم مال کسی را ببرم، چنانکه نبردم، جز یک عده از کسانی که سیاست مملکت را فلج می‌کردند و کارها را اداره نمی‌کردند و جز منفی‌بافی و عوامفریبی کار دیگری نمی‌نمودند، آنها را دستگیر کردم در آن موقع دو موضوع مهم در پیش بود.

دو موضوع مهمّ بود که برای حیات ایران و برای استقلال مملکت ایران تأثیر مهمّی داشت، یکی مسئله ارتباط با ممالک متحده شوروی و یکی مسئله قرارداد ایران و انگلیس بود این دو موضوع، این دو مسئله، این دو نکته، آلت بازی و دسایس رجال تهران، از دوله‌ها، ملک‌ها و سلطنه‌ها شده بود. سه سال بود نمایندگان مجلس شورای ملّی متعاقب عقد قرارداد، انتخاب شده بودند غالبشان هم در تهران بودند، این وکلا جرأت نداشتند مجلس شورای ملّی را باز کنند سیاسیّون تهران هم جرأت نداشتند حرف بزنند چرا؟ می‌گفتند خوب اگر مجلس شورای ملّی باز شد قرارداد را قبول کنیم یا رد کنیم؟ کو آن مردی که قبول کند کو آن مردی که رد کند؟ پس بهتر اینست که مجلس شورای ملّی نباشد. با شوروی که سه سال است به ما پیشنهاد کرده است که ما همسایه هستیم، دوست هستیم، عهدنامه ببندیم، کو آن مردی که جرأت داشته باشد بگوید ببندیم و کو آن مردی که بگوید ما نمی‌بندیم پس بهتر آنست که ما جمع نشویم و صدایمان در نیاید.

این آقایانی که توقیف شدند، حبس نشدند و تحت نظر بودند، به طوری که می‌دانند قبل از ریاست وزرایی من بود ولی مسئولیّت آن واقعه را من به عهده می‌گیرم شانه خالی نمی‌کنم، چرا شانه خالی نمی‌کنم، زیرا آن موقع آقای «سردار سپه» که بعد اعلیحضرت پهلوی شدند، در کارها ما با هم مشاوره می‌کردیم و آن چه من می‌گفتم ایشان می‌کردند.

امّا مسئله کودتا، قضایا را باید تفکیک کرد یکی صورت ظاهر امر است، یکی صورت باطن امر است صورت ظاهر امر اینست که دسته‌ای از قوای قزاق به تهران وارد شدند، در شب دوشنبه شهر تهران را اشغال کردند و سه روز بعد، من رییس‌الوزرای ایران شدم یعنی اعلیحضرت مرحوم «احمدشاه»، «معین‌الملک» را فرستاد به منزل من و مرا دعوت کرد و من رفتم به قصر فرح‌آباد و پس از دو ساعت مذاکره، دستخط ریاست وزراء را با اختیارات تامّه، به من تفویض کرد. وضعیّات قبل از کودتا راباید درنظر بیاورید مملکت ایران در تحت اشغال قشون اجنبی بود. در بعضی از ایالات ما یک تشکیلاتی بود که با حکومت مرکزی، مشغول جنگ و ستیز بود.

در همان موقع خزانه مملکت خالی بود در همان موقع عدّه افراد قشونی و ژاندارمری و امنیه و نظمیه در ایران چهل هزار نفر بود حقوق آنها هشت ماه و ده ماه عقب افتاده بود چندین صد نفر و چندین هزار نفر مهاجر از گیلان و مازندران آمده بودند که می‌بایست از خزانه دولت زندگانی کنند و چون در خزانه دولت پولی نبود، همه ما، همه وزراء و رییس‌الوزراهای ایران باید به سفارت انگلیس ملتجی شوند برای دویست هزار تومان قرضه ماهیانه، به اسم (موراتوریوم) گدایی بکنند و این دویست هزار تومان را بین این و آن تقسیم کنند، عدلیه، نظمیه، امنیه و ژاندارمری هشت ماه مواجبشان عقب افتاده بود و تمام تشکیلات هیأت اجتماعیه مختل شده بود شاه مملکت که تازه از اروپا برگشته بود، به واسطه این وضعیّات و به واسطه خبر رفتن قشون انگلیس از ایران هراسان بود و مرحوم «احمدشاه» می‌خواست ایران را ترک کند و مراجعت کند و وقتی که گفته شد که چرا مراجعت می‌کنید گفت من در امان نیستم، اگر قشون انگلیسی برود، چگونه می‌توانم در پایتخت خودم که قشون و پلیس و ژاندارم، ده ماه مواجب نگرفته‌اند، زندگانی کنم و اگر متجاسرین به من هجوم کنند چه کنم؟

«احمدشاه» مرحوم به سفارت انگلیس ملتجی شد، از وزیرمختار انگلیس تقاضا کرد که برای اینکه او بتواند در ایران بماند، قشون انگلیس حرکت خودش را از ایران به تعویق اندازد «مستر نرمان» وزیرمختار انگلیس، پس از مخابره با لندن، به شهریار ایران جواب داد که چون مجلس مبعوثان انگلیس، بودجه این قشون را تصویب نمی‌کند، قشون نمی‌تواند در ایران بماند «احمدشاه» گفت حالا که قشون نمی‌تواند بماند، من می‌روم، گفتند نباید بروی، گفت حالا که نباید بروم، پس در تهران نمی‌مانم مذاکره تغییر پایتخت به میان آمد و تهران گرسنه، تهران بیچاره، تهران خواب‌آلود، دوله‌ها و ملک‌ها و سلطنه‌های غفلت‌کار و سیاسیّون نادان همه خواب بودند و سرنوشت ایران در اقیانوس تلاطم و بدبختی واژگون بود. آن وقت بود که «سیّد ضیاءالدّین» از خود گذشت، بالاخره رییس‌الوزرا شد.

تمام اسرار کودتا را نمی‌توانم به شماها بگویم رییس‌الوزرا شدم. اوّلین اقدام من تلگرافی بود به مرحوم «مشاورالممالک» سفیرکبیرایران در مسکو که بدون تأمل عهدنامه شوروی را امضاء کنید اوّلین اقدام من این بود دوّمین اقدام من الغای قرارداد ایران و انگلیس بود می‌فرمایید این قرارداد ملغی بود، تصدیق می‌کنم عملا ملغی بود ولی یک وضعیّت بغرنجی پیدا کرده بود که افراد را خسته و وضعیّت را فلج کرده بود. ما 600 هزار لیره پول داشتیم در بانک شاهنشاهی از بابت منافع عقب‌افتاده کمپانی نفت جنوب و این 600 هزار لیره، آن وقت شاید دو میلیون تومان می‌شد، در حالی که دولت ایران برای صد هزار تومان باید از سفارت انگلیس گدایی بکند.

بانک شاهی این پول را نمی‌داد و در خزانه هم پول نداشتیم از گمرک نمی‌توانستیم چیزی بگیریم چونکه وسیله‌ای نبود تا دولت هم حرف می‌زد، می‌گفتند آقا تکلیف قرارداد را معیّن کنید. یا بگیرید یا بدهید قرارداد اگر عملی نشده بود ولی یک بغرنجی بود، یک مانعی بود که اوّلا افکار عمومی را متزلزل داشت هیچکس نمی‌دانست قرارداد هست یا نه؟ و کلا نمی‌دانستند به مجلس شورای ملّی که می‌روند آیا قرارداد را قبول کنند یا رد کنند من آمدم این را الغاء کردم و امّا این که فرمودید آیا از «لرد کرزن» مشاوره کردم و استیذان کردم، این نکته بین خود ماست این نکته را دوله‌ها و ملک‌ها و سلطنه‌ها نمی‌فهمند این نکته را یک مدیر روزنامه می‌فهمد بدون مشاوره با دولت انگلیس، بدون استشاره با سفیر انگلیس، و «لرد کرزن» من با مسئولیّت خودم این قرارداد را الغاء کردم، یعنی من مدیر روزنامه ملغی کردم تا معلوم شود که می‌توان کرد.

به همین جهت «لرد کرزن» از من رنجید تا هفتم حمل یعنی یکماه و سه روز حکومت مرا نشناخت و خدا می‌داند چه اندازه همین رنجش «لرد کرزن» تأثیری داشت در بودن و نبودن من در ایران این را من نمی‌دانم، خدا می‌داند. امّا اینکه این چه نوع کودتایی بود؟

تا آن روزی که من رییس‌الوزرای ایران شدم تمام رییس‌الوزراها و دولت‌های شما را سفارت روس و انگلیس تصویب و تشکیل می‌داد. تنها رییس‌الوزرا و دولتی که به شهادت خدای متعال، بدون مداخله سفارت اجنبی تشکیل شد، دولت من بود بله، دوله‌ها و ملک‌ها و سلطنه‌ها نمی‌فهمند این نکته را یکنفر مدیر روزنامه می‌فهمد. هر کسی را به هر کاری ساختند میل آن را بر سرش انداختند.


اعلیحضرت مرحوم «احمدشاه» مرا احضار فرمود، دستخط هم به من داد و اختیارات تامّ هم به من داد. نتیجه کودتا چه بود؟ چهل هزار نفر قشون پراکنده ایران، از ژاندارمری و قزاق و پلیس و امنیه، در تحت اداره یک سرباز لایق که اسمش «رضاخان میرپنج» بود، جمع شدند، اداره شدند، امنیّت در مملکت فراهم شد، تهران از خطر گذشت، شاه راضی شد بماند. خود شاه هم که مرعوب بود، دید در تهران هم قوّه هست.

فقط وقتی که دستخط ریاست وزراء را به من داد از من قول گرفت، پس از این که امنیّت در مملکت مستقرّ شد، وسایل مسافرت او را به اروپا فراهم کنم من هم وعده دادم و بعد نتوانستم و همانکه نتوانستم بین بنده و آن مرحوم به هم خورد. بیچاره مرحوم «احمد شاه» در نتیجه بی‌قابلیّتی و عدم‌لیاقت دوله‌ها و ملک‌ها و سلطنه‌ها، قبل از تشکیل کابینه اینجانب و پس از آنکه از سفارت انگلیس مأیوس شد، تلگرافاتی به دربار انگلستان و به مقامات عالیه مخابره نمود که اگر ممکن است احضار قشون انگلیس را از ایران به تعویق بیندازند جوابی نیامد کودتا بپا شد پس از آنکه امنیّت برطرف شده تجدید شد، پس از آنکه امضای عهدنامه شوروی شد، یک مسئله بغرنج و غامضی بین ما و همسایه‌ای که مناسبات تاریخی، سیاسی، اجتماعی، ما را به یکدیگر مربوط ساخته و سه هزار کیلومتر با هم، هم سرحدّ هستیم حلّ شد و روابط حسنه ایجاد گردید، در تهران و مملکت یک آسایش فکری، برای همه ایجاد شد یک کار دیگر هم کردم مسئله پلیس جنوب بود.
به طوری که می‌دانید کابینه‌های دوله‌ها، ملک‌ها و سلطنه‌ها، اجازه تشکیل پلیس جنوب را چند سال قبل از این داده بودند پس از اینکه من رییس‌الوزرا شدم، یکی از اقداماتم این بود که به وزیرمختار انگلیس اظهار کردم، من نمی‌توانم پلیس جنوب را تحت اداره افسران انگلیس قبول کنم و باید منحل بشود و منضم ژاندارمری ایران گردد ژنرال فریزر را به تهران احضار کردم.و جلسه‌ای در هیأت وزراء تشکیل دادیم و مذاکره کردیم و اصولی را با هم موافق شدیم که پلیس جنوب تسلیم ایران بشود و از بابت مخارج گذشته قبول کردند که دولت انگلستان از ایران فعلا ادعایی نکند ولی ژنرال فریزر گفتند کی این اردو را تحویل خواهد گرفت. آیا افسرهای تهرانی شما که دیروز همدست آلمان‌ها بودند؟ گفتم نه. من از دولت سوئد، پنجاه نفر صاحب‌منصب برای ایران احضار کرده‌ام که تشکیلات ژاندارمری ایران را منظّم کند و به آقای علاء که در آن موقع در لندن بودند در این باب تلگرافآ دستور دادم که برود به استکهلم و با دولت سوئد داخل مذاکره بشود گفت خوب حالا تا وقتی که صاحب‌منصبان بیایند ما چه بکنیم بین بنده و ماژور فریزر موافقت حاصل شد عده صاحب‌منصبان انگلیسی که دویست نفر بودند به چهل نفر تنزّل یابد و تا مدّت یک سال در خدمت دولت ایران باشند و به مجرّد این که صاحب منصبان سوئدی به ایران آمدند صاحب‌منصبان انگلیسی مواجب خودشان را بگیرند و بروند زیرا اگر هم خود ژنرال فریزر آن تکلیف را به من نمی‌کرد من نمی‌دانستم چه کنم؟ چون تشکیلات آنها طرز مخصوصی بود من نمی‌توانستم یک قوّه که در آن موقع امنیّت جنوب را عهده‌دار بود بدون سرپرست بگذارم.

علاقه من در انحلال پلیس جنوب چه بود گذشته از این که به استقلال و سلامت مملکتمان لطمه وارد می‌آورد در بدو امر که ما با دولت همجوار، شوروی، دارای مناسبات حسنه شده بودیم نمی‌خواستم در ایران دولت یک تشکیلاتی را داشته باشد که در تحت اداره افسران یک مملکتی باشد که در آن موقع با دولت شوروی دارای مناسبات حسنه نبودند و هم دیگر را نشناخته بودند.
موفقیّت من در انحلال پلیس جنوب موفقیّت شایانی بود و از ماژور فریزر که در آن قضیه با من کمک و مساعدت کرد امتنان دارم و از دولت انگلیس و حکومت هندوستان که در انحلال پلیس جنوب با من کمک و مساعدت کرد و حتی وعده دادند از بابت مصارف گذشته چیزی در آن موقع مطالبه نکنند امتنان دارم. اقدام دیگرمن در آن موقع شروع به اصلاحات داخلی و جلوگیری از دزدی و افراط در مالیه بود برای من نهایت مسرّت است که ایرانی‌ها می‌توانند بگویند که یک روزی یک رییس‌الوزرا و دولتی داشتیم که دزد نبود و دزدی نکرد این افتخار مال شماهاست مال ملّت است زیرا من فرزند این مملکتم روزی نماینده کمپانی نفت جنوب آمد پیش من و ازمن تقاضا کرد که امتیاز نفت شمال (خشتاریا) را به او بدهم. گفتم من نمی‌توانم گفت چرا؟ گفتم به دو دلیل، اوّل این که مطابق عهدنامه ایران با حکومت شوروی، امتیازاتی را که حکومت شوروی به ایران مسترد داشته ما حق نداریم به هیچ دولت اجنبی دیگر بدهیم دیگراین که دادن امتیاز از حقوق من نیست و از مختصّات مجلس شورای ملّی است صحبت‌هایی شد، حرف‌هایی زد، پس از این که دید نمی‌تواند مرا قانع کند، زبانی گشود که به مذاق من خوش نیامد.

جواب دادم آقای مستر فلان، من حاضر هستم برای مصالح عالیه ایران و انگلیس منافع کمپانی‌های انگلیس را فدا کنم و چنین هم کردم و اینجا هم خدا می‌داند تا چه اندازه این اظهار من در بودن و نبودن من، در ایران تأثیر کرده، امتیاز راه شوسه تهران به قم را یک کمپانی انگلیسی، سال‌ها بود اشغال کرده بود، الغاء کردم و ژنرال‌های انگلیسی و کلنل‌های انگلیسی را که برای قرارداد به تهران آمده بودند، از تهران بیرون کردم.

اگر انگلیسی‌ها عاجز نکرده بودم، «مستر نرمان» شریف‌ترین وزیرمختار انگلیس در ایران، از خدمت وزارت خارجه انگلیس خارج نمی‌شد! بله کردم! خلاصه تا بوده‌ام خیلی کارها کرده‌ام، حالا نمی‌خواهم آنها را عرض کنم با آنکه آن چه عرض می‌کنم خارج از موضوع نیست هر چه تاکنون عرض کرده‌ام بس است کوتاه کنیم من این کارها را کردم و تا بودم با آقای «سردار سپه» وزیر جنگ وقت با کمال وداد با هم کار می‌کردیم و من شخصآ از ایشان گله‌های شخصی ندارم اگر اختلافاتی هست در نظریّات سیاسی است و من پس از آنکه از ایران حرکت کردم... یک مقتضیاتی پیش آمد که آن هم از اسرار کودتاست که من بودن خود را درایران برای مصالح ایران مقتضی ندیدم با طیب خاطر ایران را ترک کردم کسی مرا بیرون نکرد روزی که من از تهران حرکت کردم، شش هزار ژاندارم در تحت امر من بود.

در تهران قوه قزاق نبود قزاق‌ها رابه قزوین و منجیل مراجعت داده بودم در تحت امر سردار سپه، هزار و هشتصد یا دو هزار نفر افراد بریگاد مرکزی بودند در همان موقع من قادر بودم، هر چه می‌خواستم بکنم کسی مرا بیرون نکرد، طرد نکرد و این هم یکی از اسراری است که من فقط می‌دانم و مجبور هم نیستم که به شما توضیح بدهم من از ایران رفتم ولی اقدامات سه ماهه من روحی در ایران دمید که تا ده سال بعد از من، ایران در عداد ملل زنده دنیا به شمار آمد هر چه در ایران امروز دیده می‌شود، مولود کودتاست.

اگر در طرح اساسی کودتا، من بانی بوده‌ام، امّا در وقایع ناگوار آن نه حاضر و نه شرکت داشتم.
شالوده سعادت ایران طرح‌ریزی شده بود ولی من سردار سپه را رییس‌الوزرا نکردم. من ریاست ورزاء را به ایشان ندادم. من ایشان را به پادشاهی برنگزیدم. تمام ملّت، تمام مملکت، او را تا پنج سال بعد از حرکت من تقدیر می‌کرد و امروز هم مقتضیات مملکت او را تا پنج سال بعد از حرکت من تقدیر می‌کرد.

گفتید کودتای انگلیسی بود و این کودتا را انگلیس‌ها کردند قضیه خیلی مضحک است انگلستان برای اجرای قرارداد کودتا نکرد، برای الغای آن چرا کودتا می‌کند؟ مردم بشنوید تعجّب کنید سه سال بود که قرارداد امضاء شده بود آنچه من مطّلعم، آنچه من اطلاع دارم در هیچ تاریخی، هیچ سفارت انگلیسی، به دولت ایران فشار نیاورده بود که این قرارداد را اجرا بکنید وقتی که دولت انگلیس برای اجرای آن نمی‌خواهد کودتا کند پس مطلب چیست؟ باید مدیر روزنامه بود تا این مسائل را فهمید باید از مردم بود تا این حقایق را دانست باید از طبقه اشراف، ملک و دوله و سلطنه نبود. باید کسی باشد که در تمام دوره زندگی، وقت خودش را صرف جمع مال از طرق غیرمشروعه مستوفی‌گری و خالصه‌خوری نکرده باشد تا بتواند بفهمد چگونه یک از جان گذشته می‌تواند به یک مملکت خدمت بکند و یک کاری بکند که عقول ناقصه، ادراکات منکسره، از قوّه درک آن عاجز است.

خیر آقا! این کودتای انگلیس نبود انگلیس‌ها پیش‌بین هستند انگلیس‌ها سیاست سه ماهه ندارند اگر انگلستان می‌خواست سیاست سه ماهه داشته باشد کار انگلستان چند قرن پیش مثل کار امروز ما شده بود. نخیر، این یک کودتای انگلیسی نبود.

من مسئولیّت مسبّب بودن وقایع سوّم حوت را به عهده می‌گیرم در مقابل خدا، در مقابل تاریخ، در پیشگاه ملّت ایران، از این کودتا برای خودم، بهره‌ای نبردم جز یک مزاج علیل. نه دزدی کردم، نه کسی را کشتم. دستم به خون کسی آلوده نشد. مال کسی را نبردم. خانه کسی را خراب نکردم. فقط یک عده کسانی که معتاد نبودند در گذشته حبس شوند تحت نظر گرفتم. در آن روزهای تاریک فقط من بودم که از خود گذشتم و ایران را از خرابی و تجزیه نجات دادم.

امّا رضاخان پهلوی که من به ایشان عقیده‌مندم، ارادتمندم، ایشان از وقت زمامداری خودشان یک خدماتی به امنیّت مملکت کرده‌اند و به این ملاحظه بنده مایل به ایشان هستم. به چه دلیل متمایل به ایشان هستم، برای حفظ خودم، برای حفظ مکنت خودم و خویشاوندان خودم، موافق بودم با زمامداری ایشان برای چه؟ برای این که من چه می‌خواهم آسایش می‌خواهم، امنیّت می‌خواهم، مجلس می‌خواهم و در حقیقت از پرتو وجود ایشان تمام این چیزها را در این دو سال اخیر داشته‌ایم و مشغول کارهای اساسی بوده‌ایم. این سردار سپهی که به شما امنیّت داد آسایش داد، شما را در کسب و کار خودتان آزاد گذاشت، کی به شما داد، جز «سیّد ضیاءالدّین».

اگر او بد است «سیّد ضیاءالدّین» هم بد است اگر او خوب است چرا «سیّد ضیاءالدّین» بد است. پس چرا او خوب است و «سیّد ضیاءالدّین» بد است. اگر غرض شخصی نباشد دلیلش چیست؟
شما که رضاخان را نمی‌شناختید. این یک سربازی بود مانند هزاران سرباز بدبخت دیگر همین رضاخان بود که در جنگ‌های گیلانات، برادرزنش کشته شد. همین رضاخان بود که با چهار هزار نفر قزاق در قزوین افتاده بود و پس وامانده نان و گوشت قشون هندی را چهار ماه به او می‌دادند. کجا بودید آن جا؟ «سیّد ضیاءالدّین» او را آورد، به شما معرفی کرد چه شد که او خوب بود، «سیّد ضیاءالدّین» بد بود، اگر او خوب بود که من هم باید خوب باشم. تا وقتی که او بود که من هم خوب بودم. خدمت هم می‌کرد. امنیّت هم که داد. پایتخت شما هم از خطر مصون ماند. حالا در مقابل خدماتی که کردیم، در مقابل خطراتی که از زن و بچه و مال شما به دور کردیم، پاداش نمی‌خواهیم، تقدیر نمی‌خواهیم، اینجا شما فرمودید از خدمتگزاران مملکت باید تقدیر کرد. چرا از من تقدیر نمی‌کنید؟ چرا فحشم می‌دهید؟ چرا ناسزا می‌گویید؟ یک بام و دو هوا که نمی‌شود آقا.
امّا راجع به آرمیتاژ اسمیت می‌فرمایید من که قرارداد را الغا کردم، چرا او را به خدمت وزارت مالیه آوردند یعنی به عقیده شما پس از الغاء قرارداد ایران و انگلیس من باید تمام مناسبات خود را با انگلستان قطع کنم بنده آرمیتاژ اسمیت را کنترات نکرده بودم.

او در کابینه مشیرالدّوله استخدام شده بود و ایشان او را شخص شریف و ایران‌دوستی تشخیص داده بودند. از طرف دولت مشیرالدّوله مأمور لندن شد برای تصفیه اختلافاتی که بین کمپانی ایران و انگلیس بود. مرحوم آرمیتاژ اسمیت رفت و مأموریت خودش را انجام داد. 500، 600 هزار لیره، خوب یادم نیست، دعاوی دولت ایران را که کمپانی نفت نداده بود، به کمپانی نفت ثابت کرد. چند سال بود که برگشت به ایران و از تصادف بنده رییس‌الوزرا بودم و چون که بنده قرارداد خود را با انگلیس لغو کرده بودم، باید او را با پس گردنی، از تهران بیرونش کنم و تمام مناسبات خود را با انگلستان قطع کنم. چون سابقآ برای دولت ایران کنترات شده بود، بنده هیچ مانعی نمی‌دیدم، بدون این که به او اختیاری بدهم، او مانند یک نفر مستشار، همان‌طور که یک نفر بلژیکی بود، یک نفر فرانسوی بود، همان‌طور که به‌واسطه موقعیّت و وضعیّات جنگ بین‌المللی که از جای دیگر نتوانستیم بیاوریم، برای این که حضرتعالی پس از 24 سال از بنده استیضاح کنید نمی‌دانستم آقای دکتر، آرمیتاژ اسمیت را باید دور کنم و البته خود حضرتعالی هم او را دیدید و یک دلیل دیگر ایران‌دوستی آرمیتاژ اسمیت این است که خواست با شما و دیگران صحبت کند که اگر می‌تواند به ایران خدمتی کند، بماند و اگر نمی‌تواند برود، چنانچه رفت!

آرمیتاژ اسمیت اگر به ایران آمده بود یکی از رجال شریف و بزرگ انگلستان بود نیامده بود به این مملکت که چند سالی بماند و سالیانه یک مبلغی از دولت ایران حقوق بگیرد بعد از این که از اینجا رفت یکی از بزرگترین رجال و سکرتر ژنرال کمیسیون و پراسیون پاریس شد و تمام بزرگان اروپایی آمدند در کمیسیونی که او منشی کلّش بود کار می‌کردند و بعد از 5، 6 سال هم که آنجا کار کرد، رفت به هندوستان و یک مأموریت مهمّی پیدا کرد و من خیلی متأسف هستم که شما نتوانستید از وجود آرمیتاژ اسمیت از اطلاعات او، در ایران‌دوستی او برای مملکت خود استفاده کنید. من موقعی کودتا کردم که ایران سرتاسر دست قشون اجنبی بود و وضعیّت مملکت طوری بود که پادشاه مملکت خود را در پایتخت در امان نمی‌دانست، مگر اینکه ارتش انگلیس از او حمایت کند و چون این تقاضا از طرف انگلیس‌ها رد شد، مرحوم «سلطان احمدشاه» مصمّم شد به اروپا برود و پس از کودتا که از این تصمیم، خواهی نخواهی صرفنظر کرد، مذاکره این بود که پایتخت ایران را از تهران به اصفهان تبدیل کنند و خدا می‌داند که اگر این پایتخت تبدیل می شد بر سکنه این شهر و ایالات شمالی و دهات و قراء و مردم مسکین چه می‌گذشت آقای «مصدّق‌السلطنه» فرمودند، چرا من بعضی اشخاص را تحت نظر قرار دادم. اشخاصی را که من تحت نظر قراردادم، همان اشخاصی بودند (بیشتر نمی‌گویم، همین اندازه می‌گویم) که قادر به حلّ معضلات نبودند. عیب دیگری نداشتند، قادر به حلّ معضلات نبودند این حدّاقلی است که با کمال نزاکت می‌گویم، زیرا قسمتی از آنها مرحوم شده‌اند و چون کسی حاضر نیست، بیش از این حقّ ندارم درباره آنها حرف بزنم. آنها وطن‌پرست بودند. ملّت و مملکت خودشان را هم دوست داشتند و خدمت هم می‌خواستند بکنند ولی به علّت بعضی از اسباب قادر به حلّ معضلات نبودند و من نمی‌توانستم که روزی ده ساعت وقت خود را در موقعی که زمامدار بودم به پچ‌پچ و نجوا با آنها بگذرانم و مملکت در بدبختی بسوزد.

رفتم در اطاق نشستم و در حقیقت خود من هم یکی از محبوسین بودم. روزی به آقای «حاج محتشم‌السلطنه» که در حبس بودند پیغام دادم آقای «محتشم‌السلطنه» من هم محبوس هستم، با فرق اینکه آن محبوسین دیگر روزی هشت ساعت می‌خوابیدند و من بدبخت روزی بیست ساعت کار می‌کردم، پس من هم محبوس بودم.

این اشخاص بلاتکلیف و بلااراده در مقابل وقایعی که استقلال ایران را به خطر انداخته بود، مات و مبهوت مانده بودند و قادر به اتّخاذ تصمیمی نبودند. این آقایان مانع کار بودند و من می‌خواستم کار کنم بنابراین چاره‌ای نداشتم جز این که آقایان را برای مدتی حبس کرده، قرارداد شوروی را منعقد نموده، قرارداد انگلیس را لغو کنم. و دست به اصلاحات بزنم.

منبع: موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

 
 
سکولاریسم چیست و چگونه پدید آمد؟؟
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٧
 

مذھب کاتولیک بر اساس این نظریه انسجام یافته است که عیسى مسیح پیش از مصلوب شُدن از میان حواریون خود پطروس را به جانشینى خود برگُزید وبر «این صخره کلیساى خود را بنا کرد» پطروس نیز پیش از مرگ رھبرى کلیساى خود را به اُسقفِ کلیساى رُم واگُذاشت که بعدھا به پاپ، یعنى پدر معروف شُد. باین ترتیب پاپ جانشین پطروس و او جانشین مسیح بر روى زمین است و بھمین دلیل کسى که بعنوان پاپ برگُزیده میشود، از خصوصیّت «خطاناپذیرى» برخوردار است و «شبانى» است که باید «گوسفندان مسیح» را به چراند و از آنھا در برابر خطرات حفاظت کُند .

از ھنگامی که مسیحیّت در دوران سلطنت کُنستانتین در قرن چھارُم میلادى به دین رسمی امپراتورى روم بدل گشت،دولتِ روم خود را مسئول تمامى مسیحیّان روى زمین دانست و کوشید امپراتورى روم را به امپراتورى جھانِ مسیحیّت بدل سازد و از آن پس ھمه ی کشورگُشائىھا و جنگھا به نام دفاع از شریعت مسیح انجام گرفت. در ھمین رابطه اُسقفِ کلیساى شھر رُم از ویژگى والائى برخوردار بود و رھبرى دینی مسیحیانى را که در قلمرو امپراتورى روم زندگى میکردند، بر عُھده داشت. امّا زمانى که امپراتورى روم غربى که مرکز آن شھر رُم بود، با آغاز قرنِ پنجُم میلادى مورد حمله اقوام ژرمن قرار گرفت و در پایان آن قرن نابود شُد، نخُست ھرج و مرج تمامى قاره اُروپا را فراگرفت و سپس و آنھم به تدریج دولتھاى کوچکى در سراسر اُروپا بوجود آمدند که ھیچ یک از آن بخاطر کوچکى نمیتوانست خود را جانشین دولت روم بنامد که از نظبر سیاسى اُروپا را مُتّحد ساخته بود. باین ترتیب اتّحاد سیاسى اُروپا درھم شکست، لیکن این امر به نقشِ مرکزى کلیساى رُم به رھبرى پاپ ھیچ خدشهاى وارد نساخت و رُم ھمچنان کانونِ قُدرتِ دینی باقى ماند. ھمین امر سبب شُد تا دین مسیح آن رشتهاى باشد که تمامى دولتھاى ایالتى و کوچک را ھمچون دانهھاى تسبیح بھم مُتصّل میساخت. بھمین دلیل با آغاز قرون وسُطى کلیساى کاتولیک از موقعیّت ویژهاى برخوردار شُد و بیشتر دولتھاى کوچک و ایالتى رھبرى روحانى پاپ را بر کشور خود پذیرُفتند و شاھانِ فئودال با پرداختِ خراج به واتیکان خود را نماینده و مُباشر پاپ در کشورى که حُکومت میکردند، نامیدند. در این عصر حُکومت «روحانى» پاپ فراسوى حُکومتھاى «زمینى» و «دُنیاگرایانه» شاھانِ و اشراف فئودال قرار داشت و چون بنا به تعالیم مسیحیّت، تمامی زمین به مسیح تعلُق دارد، بنابراین پاپ بعنوانِ جانشینِ او نقش رھبرى دینى و دُنیائى جھان مسیحیّت را بر عُھده داشت. شاھانِ فئودال بدون اجازه پاپ نمیتوانستند در کشور خود حُکومت کُنند و یا آنکه منظقهاى را مُتصرف گردند. ھمین امر سبب شُد تا طی چند قرن ثروت عظیمى در دستان کلیساى کاتولیک تمرکُز یابد و بخش بزرگى از زمینھاى کشاورزى اُروپا به مالکیّت کلیسا درآید.

از سوى دیگر تا زمانى که امپراتورى روم برقرار بود، کلیساى مسیحیت زیر نُفوذ قیصر روم قرار داشت. در این دوران یکى از وظایف کلیسا مُبارزه با بىعدالتىھائى بود که در جامعه وجود داشت. در این دوران ھنوز دستگاه دولت بر کلیسا حاکم بود و بعبارت دیگر نھادھاى دُنیوى بر نھادھاى روحانى غلبه داشتند. امّا زمانى که این امپراتورى فروریخت و جاى خود را به دهھا دولت کوچک و بُزرگ داد که رھبران سیاسی آن خود را مُباشران پاپ مینامیدند، روند چیرگى نھاد روحانی بر نھاد دُنیوى آغاز گشت و بعبارت دیگر از آن پس رھبرى کلیسا در کشورھاى مُستقل اُروپائى پُشتیبان شاھانِ فئودال گردید. اگردر گُذشته، دھقانانى که زیر ستم مالیات و عوارض فئودالى کمرشان خم شُده بود، براى فرار از چنگال ستم اربابِ فئودال به کلیسا پناه میبُردند، اینک این کلیسا خود جُزئى از دستگاه استثمار و ستم شُده بود و بھمین دلیل نیز مابین اُسقفھائى که داراى پیشینه اشرافى بودند و رھبرى کلیسا را در دست داشتند و از حُقوق و مزایاى اشرافیّت زمیندار در برابر دھقانان دفاع میکردند و کشیشانى که منشأ روستائى داشتند و با رنج و محرومیّتھاىدھقانانآشنا بودند، تضادى آشتى ناپذیر بوجود آمد. دیرى نپائید که شورشھاى دھقانىتمامى اُروپای غربی را فراگرفت و بخشى از کشیشان که خواھان دگرگونى وضعیّت موجود به نفع دھقانان تُھیدست بودند، با پُشتیبانى از این جُنبشھا با رھبرى کلیساى کاتولیک به مبارزه برخاستند. باین ترتیب دوران تازهاى از روند «سِکولاریزاسیون» آغاز شُد .

در آلمان جنگھاى دھقانى ھمراه بود با جنبش اصلاحات دینى مارتین لوتر .Luther Martin او با ترجُمه تورات و انجیل بهزبان آلمانی زمینه را براى فھم مطالب آن کتابھا توسُطِ مردُمِ عادى که به زبان لاتین تسلُطى نداشتند، فراھم آورد و در عین حال علیه دستگاه کلیساى کاتولیک که ثروت انبوھى را در دستان خود مُتمرکز ساخته بود، قد برافراشت. در آن دوران اُسقفھا که خود را نماینده پاپ در ھر کشورى مینامیدند، بخاطر در اختیار داشتن این ثروت انبوه، ھمچون پادشاھان در ناز و نعمت بسر میبردند و از وضعیّت سخت و دھشتناکی که روستائیان در آن قرار داشتند، بىاطلاع بودند. وضعیّت زندگى این اُسقفھا طورى بود که حتى شاھان ایالتھاى کوچک آلمان از آن ھمه ثروت برخوردار نبودند و بھمین دلیل ھنگامى که جُنبش دھقانى آغاز شُد، این جنبش تنھا با سلاح دین مسیح میتوانست علیه اشرافیت وابسته به کلیساى کاتولیک بهمبارزه برخیزد. بھمین دلیل نیز بخشى از شاھان ایالتى از فُرصت سود جُسته و بهپُشتیبانى از آئین لوتر پرداختند تا بتوانند بخشی از املاک کلیسا را به تصرُفِ خود در آورند. این امر امّا مُمکن نبود، مگر آنکه شاھان فئودال میتوانستند براى مردُم کشور خود توجیه کنند که دیگر پاپ یگانه نماینده مسیح بر روى زمین نیست. جُنبش اصلاح دینى لوتر که موجب پیدایش مذھب پروتستانتیسم گشت، بھترین فُرصتى بود که چُنین اشرافى توانستند از آن به نفع خود بھره گیرند. باین ترتیب با پیروزی جُنبش پروتستانتیسم در اُروپا ھم یکپارچگى کلیساى کاتولیک از بین رفت و ھم آنکه بخشى از ثروتِ کلیسا را اشرافِ فئودال به نفع خود ضبط کردند. در تاریخ کلیساى کاتولیک، روندی که در بطن آن زمینھاى مُتعلق به کلیسا بدون موافقت رھبران کلیسا به مالکیت شاھانِ فئودال درآمد و امر قضاوت از حوزه اختیارات کلیسا خارج شُد، روندِ «سکولاریزاسیون» نامیده شُده است .

البتّه روند خلع مالکیّت از کلیسا در اُروپا از قرن ششم میلادى، یعنى در دورانى که اسلام ھنوز ظُھور نکرده بود، آغازگشت و این روند تا انقلابِ کبیر فرانسه (1799 م) طول انجامید. در آغاز، اشرافى که باید دست به جنگ میزدند و باندازه کافى از امکاناتِ مالى برخوردار نبودند، از رھبرى کلیسا تقاضاى کُمک کردند و در غالبِ اوقات کلیسا به آنھا پاسُخِ مُثبت میداد و گهگاھى نیز دست رد به سینه آنھا میزد. در چُنین مواردى این رھبران سیاسى به بھانه ھاى گوناگون میکوشیدند

بخشى از ثروتِ کلیسا را از آنِ خود سازند. در ابتدأ چُنین کوششھائى داراى سویه ضددینى نبودند و بلکه این اشراف در عین عبودیّت نسبت به کلیساى کاتولیک و شخص پاپ زمینھاى کلیسا را مُصادره میکردند. امّا از زمانى که جُنبشھاى دھقانی علیه مُناسبات ارباب رعیّتى فئودالى که بر اساس آن روستائیان از ھرگونه حُقوقى محروم بودند آغاز شُد، این روند بیشتر از گُذشته نُضج یافت و سپس جنبه ضدِکاتولیکى بخود گرفت .

پس از جنگھاى دھقانى که در قرن شانزده تقریبأ سراسر این قاره را در برگرفت، روند خلع مالکیّت کلیسا شدّت یافت، زیرا در نتیجه اصلاحات دینى لوتر وحدت مسیحیّت از بین رفت و لایه ھاى مُختلف این مذھب با ھمکارى با قُدرتھاى سیاسى منطقهاى علیه یکدیگر به مُبارزه برخاستند و دست به توطئه زدند. این روند در با انعقاد پیمان صلح وستفالن Frieden westfälischer» که در سال 24 اکتبر 1648 میان امپراتوری آلمان و فرانسه بسته شد، به نقطه اوج خود رسید. در این قرارداد صلح تإکید شد املاکی که در سال 1624 در اختیار کلیسای کاتولیک بود، باید به این کلیسا پس داده شوند.

باین ترتیب تمامی املاک و ثروتی که پیش از این تاریخ طی جنگھای دھقانی از کلیسا مصادره شده بود، مورد تأئید قرار گرفت. در ھمین قرارداد صلح از مقوله سکولاریزاسیون املاک کلیسا سخن گفته شده است، یعنی املاکی که پیش از سال 1624 طی جنگھای دھقانی به مالکیت نھادھای دنیوی (اشراف و دولتھای ایالتھای آلمان) درآمده بودند، نباید به کلیسا پس داده میشدند. یکی دیگر از مزایای این قرارداد صلح آن بود که ھم مذھب پروتستان لوتریسم و ھم مذھب پروتستان کالونیسم که در سوئیس بوجود آمده بود، به رسمیت شناخته شدند و باین ترتیب به انحصار کلیسای کاتولیک به مثابه یگانه کلیسای مسیحیت در اروپا پایان داده شد.

پس از پایان جنگھای دھقانی روند سکولاریزاسیون، یعنی سلب مالکیت ارضی از کلیسای کاتولیک در بیشتر کشورھای اروپائی گسترش یافت. در اتریش در دوران سلطنت یوسف دوم در سال 1782 قانون ضبط اموال کلیسا تصویب شد. درفرانسه انقلابی در 2 نوامبر 1782 قانونی به تصویب رسید که طی آن تمامی املاک کلیسا باید به دولت تعلق میگرفت.

این املاک را دولت انقلابی به حراج گذاشت. در آلمان زمینھای کلیسا در دو سوی رودخانه راین که به چھار ایالت اسقفی،18 اسقف نشین و 300 صومعه تعلق داشتند، به مالکیت امپراتوری درآمدند. در ایتالیا طی سالھای 70-1860 دولت کلیسا یعنی سرزمینی که پاپھا از سده ھای 8 تا 13 میلادی بر آن حکومت میکردند، از کلیسا گرفته شد و جزئی از کشور ایتالیا گشت و قلمرو کلیسای کاتولیک به منطقه واتیکان که محله کوچکی از شھر رم است، محدود گردید.با بقدرت رسیدن بلشویکھا در روسیه در اکثبر 1917 ،تمامی املاک و ثروت کلیسای ارتدکس به مالکیت دولتی تبدیل گردید و پس از فروپاشی «سوسیالیسم واقعإ موجود» در این کشور بخشی از آن به کلیسا پس داده شد. ھم،چنین به تقلید از روسیه شوروی در دیگر کشورھائی که احزاب کمونیست به قدرت رسیدند، کم و بیش از کلیسا سلب مالکیت کردند .

با آنکه دولتھائى که املاک کلیسا را به نفع خود ضبط میکردند، ھنوز داراى منشأ بورژوائى نبودند، لیکن شدّتیابى ھمین روند بیانگر آن بود که در بافت سُنتّى جوامع اُروپائى دگرگونى ھائى کیفى در حال تکوین بود که ھنوز از تراکُم لازم براى تغییر مناسبات تولیدى فئودالی برخوردار نبود. بطور نمونه دولت پروس پس از غصب زمینھاى کلیساى کاتولیک نخُست آنھا را به دھقانان اجاره داد و سپس براى آنکه از درآمد ثابت و مُطمئنى برخوردار شود، آن زمینھا را به اشراف فئودال سپُرد و آنھا پرداخت اجاره بھائى را که مقدار آن طى قرارداد تعیین شُده بود، در برابر دولت بعُھده گرفتند. این اشراف نیز آن زمینھا را به دھقانان به بھاىبیشترى اجاره دادند و باین ترتیب بشدّتِ استثمار روستائیان افزوده شُد. بعدھا، پس از آنکه سرمایه داری در آلمان قُدرت سیاسى را از آنِ خود ساخت، آن زمینھا به روستائیانى که بر سر آن کار میکردند، فروخته شُد و باین ترتیب خُرده مالکیّت روستائى بوجود آمد .


 
 
حکومت های ایران پیش از هخامنشایان
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٤
 

 این نوشته ها  از کتاب در دست انتشارم به نام مدیریت و رهبری داریوش بزرگ برداشت شده است:

مردم ایران زمین از قوم  آریایی می باشند. قوم ترجمه واژه   Ethno  یا Ethnosدر زبان انگلیسی است و به گروهی از مردم اطلاق می‏شود که خود را از لحاظ قومیت (‏Ethnicity) ، یعنی برخورداری منشأ ، نژاد، تاریخ ، سرزمین ، فرهنگ ، دین،ادبیات ، موسیقی ، زبان ، دایره همسر گزینی ، آداب و رسوم ، اعیاد و مناسک جمعی ، عادات ، کسب غذا خوردن و لباس پوشیدن و سرنوشت مشترک،  دارای هویتی همانند در میان خود ولی متفاوت و متمایز از دیگر اقوام و گروهها‏ی اجتماعی می‏دانند.[1] بر این اساس ، قومیت بر آمده از یک پدیده فرهنگی اجتماعی است و اقوام نیز بر اساس تفاوت های فرهنگی، (نمادها، ارزشها، هنجارها و مناسک) و در زمینه اجتماعی (خصوصیات رابطه ای) از یکدیگر متمایز می شوند.[2]

 و  ما  وقتی از "قوم" سخن می گوئیم، در حقیقت یک دوره ای از  زندگی دور و دراز گروهی از مردم را در یک سرزمینِ مشخص و معینی را در ذهنمان مجسم و مرور می کنیم،  که این مرور شامل  یک سفر دراز چندین و چند ساله می باشد، که ممکن است که سدها و یا هزارها ساله در گذشته باشد. این کنکاش، داستان های شگفت انگیزی از رویدادها و فراز و فرودها و افت و خیزها، کامیابی ها و ناکامی های گونه گونی را برای ما باز می گوید. این داستان های شگفت ،که چیزی جز سرگذشت های دیرینه خودمان نیست – و ثبت آن تاریخ نام گذاشته شده است.  در آغاز این بخش ما به سرگذشت "قوم یا اقوام ایرانی" که در این دیار (ایران زمین ) جای و مکان داشته اند و روزگارشان پر از پستی و بلندی های فراوانی بوده است، و نیاکان ما را تشکیل می دهند، نگاهی می اندازیم:

در طول تاریخ، بسیاری از اقوام در جهان از طریق شیوه کوچ روی  برای زندگی استفاده می کردند. زندگی آنان بستگی  کاملی به شرایط مناسب محیط طبیعی گرداگرد آنان  داشت. مهاجرت‌های انسانی و جا به جایی انسان ها همواره به دلیل دستیابی به شرایط بهتری برای زندگی بوده است، در دوران باستان این شرایط بهتر، به دست آوردن آب فراوان‌تر و خاک حاصلخیزتر برای کشاورزی و علوفه برای چرای دام ها بوده است. به عنوان نمونه‌ای از این گونه مهاجرت‌ها می‌توان از دو کوچ بزرگ نام برد: نخست، کوچ هندیان آریایی از پیرامون کوهستان‌های هندوکش به سرزمین‌های پنجاب و پیرامون رود سند و دیگری، کوچ ایلامیان و سومریان، به سرزمین‌های باتلاقی تازه خشک شده خوزستان در ایران و میانرودان می باشد. به سبب این گونه مهاجرت‌ها، حکومت ها و سرزمین های جدید پا گرفته و  تمدن های بزرگ یا گروه هائی از تمدن های بزرگ برخاستند و در گذر زمان دگرگونی های زیادی در گیتی پدید آورده اند. ویل دورانت، این آثار تمدن را کهن‌ترین آثار تمدن بشر دانسته است. یکی از اولین اقدام در هنگام کوچ روی ساکن شدن انسان ها در مکان هایی بوده است که با معیارهای فعلی همان روستا بوده اند. قدیمیترین آثار سکونت روستا نشینان اولیه در ایران زمین ، در غرب زاگرس و شمال خوزستان یافت شده است. برخی از این روستا های اولیه مانند، گنج دره، سراب و آسیاب در نزدیکی کرمانشاه، علی کش در دهلران، گوران در هلیلان و چغا بنوت در شمال خوزستان است. قدیمیترین مدارک اهلی شدن بز در مکان گنج دره کشف شده که حدود 10 هزار سال قدمت دارد.

بین هفت تا هشت هزار سال پیش مراکز روستانشین در چند نقطه از ایران وجود داشته است، که آثار آن ها در منطقه تمدن جیرفت در تمدن تپه سیلک نزدیک کاشان و در اطراف مرودشت و در فاصله کمی از شوش، قدیمیترین شهر موجود دنیا، کشف و شناخته شده اند. شوش یکی از قدیمیترین سکونت گاه های شناخته شدهٔدر این دیار است، و نخستین آثار یک دهکدهٔ مسکونی در آن دیده شده، که مربوط به 7000 سال پیش از میلاد می باشد. روستاها به تدریج بزرگ و گسترده شده و به شکل شهر درآمده اند. شهر به مفهوم اخصّ آن از اواخر هزاره چهارم پیش از میلاد و خصوصاً هزاره سوم پ.م. در ایران موجودیت یافته است. شهر شوش یکی از قدیمیترین  سکونت گاههای شناخته شدهٔ منطقه است که تاریخ پیدایش آن به4000 سال پیش از میلاد می رسد.

 شهرهای مهم ایران در هزاره سوم پ.م. عبارتند از: تپه حسنلو و هفتوان تپه در آذربایجان ـ تمدن تپه سیلک (در کاشان) ـ تپه‌حصارِ در دامغان ـ تپه گیان نهاوند، ـ گودین، کنگاور ـ شاه‌تپه و تورنگ تپه گرگان ـ تپه قبرستان بویین زهرای قزوین ـ شوش، خوزستان ـ تمدن جیرفت، تپه یحیی و شهداد، کرمان ـ ملیان، فارس ـ شهر سوخته در زابل.

ایران نخستین سرزمینی است که در آن مردم به استخراج و استعمال فلزات دست زده اند. تعدادی از نخستین کوره‌های ذوب مس در تل ابلیس کرمان مربوط به هزاره پنجم قبل از میلاد  بدست آمده  و اشیاء مسی شامل سنجاق و درفش، مهر و دستبند و حلقه انگشتر از آنها کشف گردید. قدیمی‌ترین فلزی که مورد استفاده انسان قرار گرفته مس بوده است. این فلز در 4500 ق. م. در آسیای غربی مورد استفاده بوده است. از روی یک قسمت از آثار تمدن تپه سیلک، که گمان میرود مربوط به هزاره چهارم پ.م. باشد، معلوم شده که اهالی آنجا به بافندگی و کارکردن با فلزات و استعمال مهر و چرخ کوزه گری پی برده بودند. از اواسط دوران فلز، بجز مس، فلزات دیگری چون قلع، طلا، نقره در چرخه فن‌آوری مردمان آن عصر پدیدار شدند و شاید به این دلیل است که این دوره را دوره فلز نام نهاده‌اند نه دوره مس. برنزهای مشهور به لرستان اهمیت ایران را بعنوان یک مرکز فلزکاری به طور روشن نشان میدهد. رویدادی مهم در هزاره سوم پ.م. که تأثیرگذار در زندگی ساکنان فلات ایران و خصوصاً دشت خوزستان است عبارت است از کشف فلز آلیاژی مفرغ. از مراکز مهم فرهنگهای عصر مفرغ ایران غرب ایران و حوزه زاگرس مرکزی (لرستان پیشکوه و پشتکوه) بوده است. مفرغ ساخته شده در کوهپایه‌های زاگرس به سومر و ایلام صادر میشده است.

پایان عصر مفرغ و کشف آهن (شروع دوره آهن) مقارن است با رویدادهای مهم تاریخی و فرهنگی که در هزاره دوم پ.م. زمینه‌ساز تشکیل سلسله‌ها و ظهور نخستین حکومتهای مستقل در هزاره‌های دوم و اول پ.م. همچون: ماننا، اورارتو و ماد و سرانجام امپراتوری وسیع هخامنشی شدند. این دگرگونی ها به سبب جا به جایی اقوام در درون و بیرون از فلات ایران صورت گرفته و باعث، روی کار آمدن دولتهای مستقل به جای دولت شهرهای پیشین، و تجمع اقوام و قبایل مختلف (مقیم و مهاجر) خصوصا در مناطق غربی و شمال غربی ایران که هر کدام قلمرو خاص خود را داشتند، شده است. این اقوام در شمال غربی ایران با اورارتو [3]و آشور همسایه شدند.[4]

 

در نوشتار بعدی·        مهاجرت یا سکونت قوم آریا در ایران زمین  



[1]  ( هاتچینسون) - John Hatchinson and Anthony Smith, London, oxford University Press, 1996   

[2] -  بانوف، میشل و برن، میشل. فرهنگ مردم
شناسی، ترجمه اصغر عسگری خانقاه، تهران: ویس، 1368. ص 135

[3]  - اورارتو نام تمدنی است که در غرب آذربایجان امروز، شرق آناتولی، و شمال کردستان،احتمالاً اجداد ارامنه وگرجیهای کنونی بودهاند.

[4]  - تاریخ ما قبل ماد نوشته دکتر خنجی


 
 
نقش سید ضیاءالدین طباطبائی در جامعه سیاسی ایران
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۳٠
 

نقش سید ضیاءالدین طباطبائی در جامعه سیاسی ایران

سیدضیاءالدین طباطبائی مشهورترین نخست‌وزیر در سالهای پایانی سلسله قاجار و عامل اجرایی کودتای رضاخان پهلوی بود. او فرزند سیدعلی آقا یزدی از خطبا وسخنوران مشهور دوره مظفرالدین شاه قاجار بود. 
سیدعلی آقا یزدی در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار در حوزه علمیه نجف به فراگیری فقه و اصول مشغول بود واز محضر درس آیت الله العظمی حاج میرزاحسن شیرازی کسب فیض می‌کرد. وی با آیات عظام و مراجعی چون آقا سیدابوالحسن اصفهانی و مرحوم حاج آقا حسین بروجردی همدرس بود. هنگامی که مظفرالدین میرزا در دوران ولیعهدی خود از پیشگاه مرحوم میرزای شیرازی استدعا کرد که یکی از روحانیون حوزه را به منظور زعامت وپیشوایی دینی هموطنان و همکیشان خویش به ایران اعزام نماید، وی شاگردش سیدعلی آقا یزدی را به ایران گسیل داشت‌. سید با ورود به ایران چنان مورد احترام مظفرالدین میرزا قرار گرفت که به وصیت او برجنازه‌اش نماز گذاشت‌. 
سیدعلی آقا یزدی در ابتدا جزو مخالفان مشروطه بود وتنهادر چارچوب اقدامات مظفرالدین شاه با مشروطه‌خواهان همراهی می‌کرد، اما به مرور وبویژه پس ازبه قدرت رسیدن محمدعلی شاه که چهره استبدادی وضدمردمی قاجار رابرملا کرد، او به صف مشروطه‌طلبان پیوست و به سرعت در زمره دوستان و همرزمان شهید شیخ فضل الله نوری قرار گرفت‌(1)

 


 
 
برگ هایی از تاریخ باستانی قوم قشقایی
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۳
 

قوم قشقا در اسناد تاریخی مصر باستان

در حفاری های کشور مصر نیز اسنادی به دست آمده است که در آن نام قوم قشقا برده شده است. از جمله :در سندی که به نامه‌های آرزاوا معروف است و در حفاری‌های مصر به دست آمده و اینک در موزه قاهره نگهداری می‌شود. این نامه‌ها بین فرعون مصر (1386- 1349 پیش از میلاد) شاه بزرگ، شاه سرزمین مصر، «نیموواریا‌ ـ Nimuwaria» و «تارهوندرادا ـ Tarhundaradu» پادشاه سرزمین «آرزاوا» رد و بدل شده است. آرزاوا سرزمینی است که در ساحل جنوبی دریای سیاه  با سرزمین قشقا همسایه و هم دوره بوده است.کتیبه به دست آمده در حفاری‌های مصر به خط میخی است

که در آن‌ نام سرزمین قشقا و مردم قشقا وجود دارد و معروف به نامه‌های آرزاوا است.

این نامه مربوط است به مراسم  عروسی رامسس فرعون مصر: رامسس، فرعون مصر  همسری از منطقه هیتّی اختیار کرده بود و هنگام سفر عروسش به مصر نامه ای به یکی از فرمانداران در منطقه  کنعان[1] ، نوشته و از او خواسته که در همه‌ی مراسم  عروسی و عبور عروسش در منطقه ی فرمانروانی خود عروسش را همراهی و او را محفاظت کند. در همین نامه‌ها از اعزام دام‌های همراه عروس؛ شامل گاو و گوسفند و آدم‌های همراه کاروان عروس سخن رفته است. به علاوه از مردمی که از «قوم قشقا» باید همراه آن‌ها می‌فرستادند  نیزسخن گفته شده است[2] و در سطر 26 این نامه چنین نوشته است: «مردم سرزمین «قشقا» را برایم بیاور. من همه چیز ... را شنیده‌ام.»[3]

منظور از اعزام مردان سرزمین قشقا را برایم بفرست،در این سند به درستی مشخص نیست که به چه نیت و هدفی بوده است. اما در نوشته‌ها و مکاتبات بعدی مشخص شده است که مردان قشقا که توسط شاه‌هان هیتّی اسیر می‌شده‌اند و برای سپاهی‌گری وارد ارتش هیتّی می‌شده‌اند،یا به صورت برده نگهداری می‌شدند و از آن‌ها به عنوان جهیزیه‌ی دختران خود استفاده ‌کرده و به همراه دخترانشان به خانه‌ی شوهر می‌فرستادند. آیا منظور شاه مصر همین همراهان است؟؟

قشقا در اسناد کشور باستانی آشور

دولت آشور نام سرزمینی قدیمی است که در بخش میانی رود دجله و کوهستان‌های مجاور آن قرار داشته ‌است. اسم آشور از نام یک رب‌النوع گرفته شده و پایتخت آن نخست شهر آشور بود که در ساحل رود دجله در جنوب موصل امروزی قرار داشت. در سال ۱۸۰۰ پ. م فرمانروایان اولیه آشوری شهرهای آشور، نینوا و اربیل را متحد کردند و سلسله‌های پادشاهی آشور را بعد از سال ۱۴۲۰ پ. م تاسیس کردند.

 دولت آشور در دوران شکل‌گیری خود در 1400 پیش از میلاد یکی از همسایه‌های کشور هیتّی بود. نام قوم قشقا پس از سقوط دولت هیتّی در اسناد آشوریان دیده شده است که به پاره‌ای از آن‌ها اشاره می‌شود.

v     قوم قشقا، با کمک و همراهی قوم  «هورانی‌ها ـ HURRIANS» به  ایالت‌های «آلزی ـ ALZI» و «پوروهوزی ـ PURUHUZZI» که جزو خاک دولت آشور بود در سال‌های 1160 پیش از میلاد حمله کرده و آن ها را  در اختیار گرفتند. این نواحی تا سال 1115 پیش از میلاد یعنی به مدت چهل و پنج سال در اشغال کامل و تحت اختیار قوم قشقا بود. سرانجام در سال 1115 پادشاه آشور به نام «تیگلت‌پیلسر یکم» توانست در نبردهایی با قوم قشقا این شهرها و مناطق را آزاد نماید.

 

v     در زمان پادشاه دیگر آشور به نام «تیگلات‌(تیغلات)پیلسر سوم» که در دوره‌ی 745 تا 727 پیش از میلاد حکومت می‌کرده است،  در سنگ‌نوشته‌ای  که از دوران وی به دست آمده است وی خود را شاه اقوام گوناگون از جمله قشقا می‌نامد و می‌گوید که قوم قشقا خراج گذاری وی بود . [4]

v     در دوره‌ی سارگون پادشاه بزرگ آشور که در سال‌های 722 تا 705 پیش از میلاد فرمانروایی داشته است نیز سنگ‌نوشته‌ای به دست آمده است که در آن چنین آمده است:«.املاک سارکون (شارو ـ کین) شاه آشور سرزمین سامره و خاک اسراییل را فتح کرد و شهرهای آشود و شینوهی (از شهرهای فلسطین) را ویران کرد. او یونانیان مقیم دریا را مانند ماهی صید نمود. و « Dadilu» دادی لو شاه «قشقا» ـ تابل و کلیکیا را منهدم نمود. او میداس (مینا) شاه فریغیان را تعقیب نمود. او مصر را در رافیا شکست داد و او‌ هانون شاه غزه را اسیر نمود و در یک مسیر هفت روزه، هفت پادشاه قبرس را که شیاطین دریا بودند شکست داد[5]

v     بعد از حکومت (سارگون دوم ـ Sargon II) پادشاه آشور در اواخر قرن هشتم قبل از میلاد، نام  قوم قشقا در منابع  و در نوشته‌ها و اسناد ناپدید شده و آثاری از نام آن قوم  در نوشته های تاریخی وجود ندارد.[6]

هرچند که سهم قوم قشقا در فروپاشی دولت هیتّی‌ها، هنوز به درستی و کاملاًًً روشن و اثبات نشده است. اما چیزی که قطعی است این است که بعد از سال‌های 1200 پیش از میلاد، قشقایی‌ها از خلأ و ضعف ایجاد شده در دولت هیتّی، استفاده کرده و به فتح سرزمین‌هایی از این دیار دست زده و حوزه‌ی اقتدار خود را از شمال آناتولی، به سوی جنوب شرقی کشور هیتّی گسترش داده و به آن سوی مهاجرت نمودند. از اواخر قرن 12 پیش از میلاد ما نام «قشقا» را بارهاو بارها در منابع آشوریان مشاهده می کنیم. بر اساس سالنامه‌ی به جای مانده از «Tukulti-apil-Ešarra I توکولتی ـ اپلی ـ إشارا ـ اول» (تیگلات‌ ـ پیلسر)  که در سال‌های حدود 1114 - 1071 پیش از میلاد بر آشور  حکومت می کرده است،گزارش هایی داده و نوشته شده است که؛ قشقایی ها زمین های فراوانی را از دولت هیتی ها تسخیر کردند. اما سر انجام در نبردهای بعدی که با همین دولت داشتند؛ متحمل شکست هایی شده و مجبور شدند که سرزمین های تصرف شده را به دولت هیتی باز پس دهند و قادر نشدند که آن‌ها را برای همیشه مالک شده در دست خویش نگهدارند. ولی می‌توان استنباط کرد که آن‌ها مناطق تحت لوای خود را در حوزه‌ی دریای سیاه در غرب آناتولی ترک کرده و به سوی آناتولی شرقی مهاجرت کرده‌اند.تا قرن هشتم پیش از میلاد نام قوم قشقا گاه به گاه در نوشتارهای آشوریان دیده می‌شود، و چنین به نظر می‌رسد که قشقا‌ها در آناتولی شرقی مستقر شده و یک امپراتوری  مستقل از هیتّی ها را تأسیس کرده‌اند.  اما بعد از این دوره پیگیری نام آن‌ها در متون تاریخ مفقود شده و تاکنون سندی به دست نیامده است. و برای آخرین بار نام آن‌ها در دوران پادشاهی «سارگون دوم ـ Sargon II» در کتیبه‌ای کشف شده است.[7]

پس از دوره تاریکی تاریخ در قرن هشتم پیش از میلاد، ارامنه  آناتولی شرقی  را اشغال کرده و ساکن شدند، هر چند که  این سرزمین منطقه ای بود که اغلب توسط مردم اجنبی مانند کیمری تاخت و تاز می شد. ولی در دوره کلاسیک پونتوس نیمه شرقی در قلمرو سابق قشقا واقع بود.[8]

نویسنده روسی – سیریل تومانوف(Toumanoff, Cyril ) در مطالعات خود در مورد تاریخ مسیحیت قفقاز می نویسد:« طیق اسناد بر جای مانده از آشوریان یک یخش از قوم قشقایی احتمالا از شمال به سوی شرق حرکت کرده و به قفقاز رفته اند. در قفقاز با  کولخیس ها [9]یا (زن) ها در آمیخته و یک  حکومتی به نام کولخا  که آرارات  گفته می شد تشکیل دادندبعدا این حکومت  بنام کولخیس یونان معروف شد. بخش دیگری از قوم قشقا  احتمالا در قرن هشتم قبل از میلاد در کاپادوکیه [10] دولتی تشکیل دادند که زیر نظر آشوری ها بود و بر بخشی از آناتولی(آسیای صغیر ) فرمان می راند.[11]

- نویسنده نوروز دّرداری(فولادی)

[1] کنعان و یا سرزمین مقدس نیز خوانده شده‌است، ناحیه‌ای تاریخی در شرق دریای مدیترانه است. این سرزمین بنا به اعتقاد یهودیان و چنانکه از کتب مقدس آنان برمی‌آید، نقشی سرنوشت ساز در زندگی و اعتقاد قوم اسرائیل داشته‌است.

[2] Letters of the great kings of the Ancient Near East -Tervor Bryce- 

[3] British Museum Studies in Ancient Egypt and Sudan 14 (2009): 73–83 - The Arzawa letters in recent perspective - J. David Hawkins

 

[4] Inscription of Tiglath-Pileser III (745–727), King of Assyria-Ancient History Encyclopedia

[5] Inscription of Sargon II (722-705), king of Assyria

[6] نوشته این بخش ترجمه‌ای است از کتاب Who were the Kashka? -by Itamar Singer - The argonautica and World Culture II- Phasis- Greek and Roman Studies- VOLUME 10 (II) 2007

[7] سارگن دوم امپراتور آشور ۷۲۲-۷۰۵ ق‌م‌. و بنیان گزار سلسله سارگن

[8]  Middle East Kingdoms- Ancient Anatolia- history fie Kaskans / Gasga (Kashku)-  http://www.historyfiles.co.uk/KingListsMiddEast/AnatoliaKaskans.htm

[9] کولخیس (به یونانی: Κολχίς) یا کُلخِتی (به گرجی: კოლხეთი)، کشوری باستانی در غرب قفقاز بوده که امروزه در گرجستان کنونی واقع شده‌است.

[10]  نام این منطقه در متون اسلامی به صورت قبدوقیه آمده‌است

[11]   Toumanoff, Cyril (1967). Studies in Christian Caucasian History, pp. 55–56.Georgetown University Press.


 
 
سرزمین قشقا در دوره باستانی در کنار دریای سیاه
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٧
 

 


 
 
← صفحه بعد