دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

زندگی فرو دستان قشقایی
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٧
 

" بدون شک یکی از سیه روز ترین و بی نواترین جماعات انسانی که روی کره خاک زندگی کرده است و می کند، جماعات عشیره ای ایران است. مردمی که این جماعات را تشکیل داده اند و می دهند پیوسته مردمی بوده اند؛ گرسنه، برهنه، بی رفاه و بی آسایش و هنوز هم به همین منوال است. عمر این مردم از زن و مرد همیشه عمری بوده است از نظر سنوات و تعداد سال ها کم و از حیث کیفیت و نوع زندگی پر از رنج و بیماری و ستیزه و فقر و فلاکت.

-            اشک بیش از آب، چهره ی پدران و مادران ما را شسته است. و خون بیش از شربت و شراب به کام نیاکان، کسان، خویشان، و عزیران ما فرو ریخته است. گرسنگی، یار دیرین و وفادار ما بوده است و برهنگی در کنار گرسنگی یک دم نسل های ما را ترک نگفته است. مادران بسیاری را دیده ام که با پای برهنه ولی کفش به دست راه های دراز پیموده اند و فقط هنگام رسیدن به نزدیکی مجلس مهمانی کفش به پا کرده اند. فرزند خردسالی را به خاطر دارم که پس از سال ها انتظار اولین کفش نو را پوشیده اند، مادرش دایم با دلهره و اضطراب مراقبت می کرد که فرزند روی شن و سنگ قدم نگذارد.تعاقب گام های طفل با آن نگاه های مراقب مادرانه از مناظر تکان دهنده ایست که هیچ گاه فراموشم نمی شود.

-            پیری و زوال زودرس یکی از مظاهر متداول و معمول زندگی عشایری است. تعداد کسانی که در جوانی پیر و ناتوان می شوند بی شمار است. من چهل و نه سال دارم . بسیاری از همسالانم (در ایل) سال هاست که از میان رفته اند و اگر هم زنده اند دوران آخر عمر را با حالی نزار و یا رنج و درد به پایان می رسانند. هیچ یک از اینان در جنگ مقتول نشده اند، مصدوم سوانح اتومبیل نشده اند. از هواپیما سقوط نکرده اند ولی تقریبا همه ی آنان از بی غذایی، از کم غذایی از بی لباسی و از بی پناهی مرده اند. کدام قلم سحار می تواند عبور رقت انگیز طوایف دره شوری را از کتل های کازرون در قحطی دو سال قبل وصف کند؟ و کدام زبان معجزه گر می تواند تابینایی دسته جمعی شبانه ی کودکان و مردم قحطی زده ی«آب بید» دشمن زیاری را در خشک سالی 1343 بیان کند.

-            کودکی که شیر کافی نخورده است، رنگ میوه به چشم ندیده است. گوشت را فقط هنگام بیماری و مرگ گوسفند چشیده است، نمی تواند در مقابل کم زیان ترین انگل ها و میکروب ها تاب مقاومت داشته باشد. ارتباطی مسلم بین میزان تلفات و نوع و مقدار غذا موجود است. کمیابی و نایابی گوشت، تخم مرغ ، میوه و سایر اغذیه ی مقوی و مغذی بیش از سرخک در قتل این کودکان، کودکانی که اگر می ماندند، در مدارس عشایری برای ما مشاعره می کردند، خظ خوش می نوشتند، کنفرانس می دادند و مسایل حساب حل می کردند از علوم داستان می گفتند موثر بوده است.

-            بدون تردید برای کسی که حیات خود را به زحمت ادامه می دهد تامین حیات موجودی دیگر دشوار و توان فرساست. یقین دارم که بسیاری از شما شاهد مناظر مرگ و احتضار مادران و خواهران بسیاری بوده اید؛ مادران و خواهرانی که بی نوازد و یا بانوزاد، چشم از جهان فرو بسته اند!

-            آیا همه ی این مرگ و میرها فقط از بی پزشکی است؟ اگر چنین است چرا حیوانات، میش ها، مادیان ها، بزها، اروانه ها و ماده گاوها به هنگام زایمان این همه تلفات ندارند؟ دلیل آن روشن است. حیوانات از علف صحرا و دانه های گیاهان کوهستانی سیر می شوند ولی مادران ما به حداقل غذا دسترسی ندارند، ضعیف می شوند و با اولین مشکل حیات تسلیم دژخیم مرگ می گردند. میش ها و مادیان ها صاحب دارند و مادران ما بی صاحب هستند. چوپان عذای میش خود را تامین می کند ولی از عهده تامین غذای همسر خود بر نمی آید!![1]

-            ایل تشنه بود. آب کمیاب بود. زمستان سرد و خشک و دراز. عرصه را بر همه تنگ کرده بود. باد شوم جنوب که با ابرهای باران زای خاور و باختر کینه ی دیرینه داشت، شب و روز می وزید. شاخه های نیمه برهنه درختان، با پوست های ترک خورده، در تمنای باران آن قدر خم می شدند که می شکستند. بین بلندی های کوهسار که اندک گیاهی داشتند و جاه ها و آبشخورها که در ته دره ها بودند فرسنگ ها فاصله بود. گوسفندان و شبانان، برای آن که به هر دو نعمت دست یابند از پای افتاده بودند. پشم گوسفندان ریخته بود. پا افزار شبانان پاره شده بود. از خرمی و نشاط اثری نمانده بود. عروسی ها، قیقاج ها، شیهه اسب ها و چکاچک تفنگ ها پایان یافته بود.

-            بی آبی بیداد می کرد. مردان ایل تیشه به دست و طناب بر کمر به اعماق چاه ها فرو می رفتند و به امید اندکی آب، سنگ ها و خاک ها را زیر و رو می کردند. بره ها، کهره ها آبنوش نمناک حاشیه چاه ها را زبان می زدند. بوی خشک سالی، هوا را آلوده کرده بود. مرگ و میر چهار پایان آغاز گشته بود. لاشخورها در آسمان می چرخیدند. کفتارها در بیابان زوزه می کشیدند. قحطی در کمین بود.[2]

"در معیت بهمن بیگی در یکی از اردوهای آموزشی منطقه سمیرم در طایفه دره شوری بودیم.  دانش آموزی به پای تخته آمد که اعجاز گونه سوالات سخت و دور از ذهن را به سرعت پاسخ می داد.!!

بهمن بیگی سخت به این کودک خردسال و با هوش خیره شده بود.!  با اشاره متوجهم کرد که به لباس بچه توجه بکن.  پیراهن خواهرش را به تن دارد.!!  کفشهایش را بنگر.!  یک جفت کفش لاستیکی، اما دو رنگ. !!

طبق روال همیشگی در بازگشت، گزارش اردو و مشاهدات خود از آن دانش آموز را با محصلین دانشسرا که در شرف معلم شدن بودند، درمیان گذاشت. صحنه های اردوی آموزشی و بخصوص وضعیت رقت بار آن دانش آموز را با بیانی گویا و شنیدنی برای مستمعین به تصویر کشید تا حدی که همه به گریه افتادند....

آنگاه از حاضرین سوال  کرد آیا گریه ما و شما کافی است؟  آیا با گریه و زاری  مشکل و  بدبختی حل می شود؟  آیا با گریه راه به جایی می بریم؟...[3]

واقعیت تلخ زندگی در میان عشایر و مردم عادی ایل بزرگ قشقایی درست همانی است که در این پرده دوم ترسیم شده است .اوضاع و احوال سیمای عمومی مردم عشایر، سیمایی است غبار آلود و رقت آور. خاک فقر و نومیدی بر چهره ها نشسته است. قیافه مردم سیر می درخشد. شاداب و روشن است. حرکات مردم مرفه موزون و خوش آهنگ است. ولی قیافه ی عمومی مردم ما، چنین نیست. هر حرکتی حاکی از مصیبتی و هر تکانی نشانه درد و بلایی است. ما را به غارتگری رسوا کرده اند در حالی که از ما غارت زده تر کسی نیست.[4]

بهمن بیگی در یک خانواده متوسط ایل بزرگ قشقایی به دنیا آمد. بعداز فارغ التحصیل شدن از دانشگاه تهران، مدتی را به همکاری با سران ایل قشقایی سپری کرد، با روش مدیریت، هدف های آشکار و پنهان آنان تا حدودی آشنا شد. بعد از این که به تهران رفت و چند سال در آن جا مقیم شد باز به میان ایل برگشت،  و با مردم ایل زندگی کرد، ناظر و شاهد این تفاوت بزرگ طبقاتی در میان مردم ایل بزرگ قشقایی شده بود. او بعد از تجربه تلخ جنگ سمیرم، که از نزدیک با سران و قدرت مداران ایلی آشنا شد، به حقیقت تلخی دست یافت. اگر زندگی مردم ایل به روال سنتی هم چنان ادامه داشته باشد، تنها فقر، گرسنگی، بدبختی، آوارگی و سقوط در انتظار آنان خواهد بود.

بهمن بیگی می گوید: "چاره چیست؟ آیا بنشینیم تا غبار مرگ بر چهره هامان بنشیند؟ ساکت باشیم تا نیستی بر سرمان سایه بیفکند؟ تسلیم شویم تا سریع تر در سراشیب انحطاط سقوط کنیم؟ شکی ندارم که شما همه با من شریک و موافقید که باید به پا ایستاد و قیام کرد. تاریخ نشان داده است که گرسنگی، مادر بسیاری از قیام های روی زمین بوده است. تاریخ ما نیز در جنوب ایران نشان می دهد که این محرک بزرگ بارها میل به قیام را در میان اقوام و قبایل ما آفریده و به وجود آورده است. لیکن ما به سبب بی سوادی هیچ گاه از قیام های خود سودی نبرده ایم و سودها را دو دستی تقدیم کسانی کرده ایم که در غارت ما سهیم بوده اند.! چه کسانی در غارت مردم ایل سهیم بودند.؟؟

کلید مشکلات ما در لابه لای الفبا خفته است. و من اینک شما را به یک قیام جدید دعوت می کنم. پس از سال ها سیر و سیاحت، عور و مطالعه، دلسوزی و دردمندی به این نتیجه قطعی رسیده ام و شما را به یک قیام مقدس دعوت می کنم. قیام برای با سواد کردن مردم ایلات. من به نام این مردم، با این چشمان بی فروغ، پوست های پر چروک، لباس های ژنده، شکم های گرسنه، با این لب های بی خنده و دل های پرخون. به نام این مردم، به نام کتیرازن ها، چوپان ها، مهترها، کنگرزن ها، دروگرها، هیزم شکن ها، نی زن ها، فعله ها، بی کارها و ولگردها از شما می خواهم که به پا خیزید و روز شب و گاه و بی گاه درس بدهید. درس بخوانید، درس بدهید، درس بخوانید ...[5]

مدارس عشایری که بهمن بیگی نقش اساسی در راه اندازی آن داشت، به میان کسانی رفت، که اکثریت آن ها گرفتار نان شب و دچار کمبود شدید آب آشامیدنی بودند. دارو و درمان و پزشک، معلم و مدرسه و ..... در میانشان وجود خارجی نداشت. مسکن شان، چادری است که هر باد و بارانی آن را به لرزه در می آورد. قوتشان نان و ماستی و پنیری است که خود تولید می کنند. زیر انداز و رو اندازشان دست بافته های زنان و دختران ایل است.

علاوه بر این زندگی سخت ، در تمام قرن گذشته و معاصر درگیری مستمری با دولت های مرکزی داشته اند، در این گونه گیری ها  که مردم عادی ایل، کوچک ترین نقشی در ایجاد آن نداشتند، وسیله ای بر تبلیغ بر علیه مردم قشقایی شده بود.  درگیری های بین دولت و سران ایل، سبب شده بود که رسانه های شهری و دستگاه تبلیغاتی دولتی، مردم عشایر را یاغی، قانون شکن و به دور از تمدن معرفی کنند.

مردم ایل نه تنها از دستگاه دولت و سران ایل خیری نمی دیدند، بلکه به دلیل تضاد منافع و درگیری این دو گروه،، در زندگی عادی و روزمره خود نیز  مدام در عذاب بودند. قربانیان اصلی این شورش های ناخواسته همین مردم عادی و بی تقصیر  عشایر بودند، و در هر دوره از این کشمکش ها آن ها فقیر تر و درمانده تر از قیام پیشین می شدند. هیچ جایگاه و امکاناتی برای بهبود زندگی خود به دست نمی آوردند. رونق زندگی یا زنده ماندنشان در دست طبیعت و درماندگیشان در دست سران ایل و ماموران نظامی دولت بود..

سران ایل و خان های عشایر که همواره نمایندگی دولت را در میان این مردم بر عهده داشتند، تنها به یک بخش از وظایف نمایندگی خود در میان ایل عمل می کردند. یعنی از این مردمی که هیچ گونه امکانات دولتی و محلی در اختیار نداشتند بیش همه شهروندان ایرانی، مالیات می گرفتند و هیچ گاه و در هیچ دوره ای، چه در دوره قاجار و پیش از آن و نه در دوره رضا شاه، دولت و سران ایل به فکر خدمتی برای این مردم بر نیامدندو کاری برای بهبود زندگی، از نظر بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و.. صورت ندادند. در تاریخ ایل  هیچ تلاشی از سوی گرداندگان  ایل قشقایی نیز در این زمینه  برای مردم عشایر دیده نمی شود..

ادامه این شیوه زندگی کوچ روی و دشمنی دولت و مردم عشایر، در حالی که دنیا و ایران دچار تحولات عظیمی بود، نمی توانست پایدار گشته و ادامه داشته باشد.بهمن بیگی راه نجات این مردم را در سواد آموزی می دانسته است و به همین دلیل تمام نیرو و دانش، جوانی و زندگی خود را وقف آموزش عشایر ایران کرد.

قوم قشقایی بعد از قرن ها سکونت در ایران زمین و پرداخت مالیات های سنگین و عرضه فراوان فراوردهای تولیدی، به عنوان شهروند ایرانی، از هیچ گونه خدمت دولتی برخوردار نبود. تنها پس  از این که سران ایل از ایران تبعید شدند، آن ها  از سال 1334 برای اولین بار در تاریخ کهن سال خود در ایران، از یک  خدمت رسمی دولتی  استفاده کرد.ند این خدمت دولتی همان مدرسه های عشایری، با معلمین عشایری و در زیر چادرهای عشایری بود که توسط بهمن بیگی رهبری شد و توسعه یافت.

بهمن بیگی نه تنها مدرسه را به میان ایل آورد، بلکه تلاش های ارزنده ای هم برای آموزش ماما برای زنان ایل، دامپزشک برای احشام ایل، آموزش قالی بافی  ایجاد دانشسرای پسران و دختران ، راه اندازی کتابخانه و فروشگاه سیار و ..... به عمل آورد.، به هنگام راه اندازی این مدارس، بسیاری از مردم ایل حتی  از تهیه دفتر و قلم  برای مدرسه کودکانشان نا توان بودند.

کودکان عشایر از همان دوران خرد سالی برای خانواده خود نیروی کار و فعالیت محسوب می شوند اما این مردم دریافتند که برای آینده فرزندانشان باید همت کنند. آن ها از راه اندازی این مدارس استقبال کردند و به تلاش بانی مدرسه پاسخ مثبت دادند و به هر شکلی که بود، کودکان خود، یعنی  نیروی کارشان را به مدرسه ها اعزام کردند، به این امید که فرزندانشان، فردایی بهتر از خود آنان داشته باشند.

 آموزگاران شهری قادر نشدند که زندگی ایلی را تحمل کنند و از زیر این بار سنگین شانه خالی و  مدرسه ها و شاگردانش را  رها کردند.  اما معلمانی که در میان همین مردم قشقایی زاده و  بزرگ شده  و در مکتب خانه های سنتی درسی خوانده بودند منشاء خیر شدند.، با مدیریت و برنامه های آموزشی که بهمن بیگی تدارک دیده بود، توان لازم را برای این کار مقدس به دست آوردند. و دوش به دوش بانی این نیت خیر، به کار در سرما و گرما تن  در دادند. و هزاران سواد آموز را در عشایر پرورش دادند. تحول و دگر گونی فراوانی در میان مردم ایل پدید آوردند. این دستاوردها سبب از دست دادن برخی از رسوم و فرهنگ سنتی مردم ایل هم شده است. اما در تراز داده ها و ستاده های فعالیت های بهمن بیگی، ستاده ها سنگینی زیادی را نشان می دهد.

« باید به جنگ، جور و ستم رفت. باید بی سوادی و جهل را ریشه کن ساخت. باید به گسترش فرهنگ و سواد همت گماشت. ولی البته فرهنگ و سوادی که از اخلاق انسانی و شرف خواهی و مظلوم نوازی جدا نشود و از محبت و مهربانی به پدران آواره و مادران داغدیده، به سکینه و به سکینه ها دور نماند»[6]

بهمن بیگی در راس چنین دگر گونی خیره کننده ای، از حیطه آموزش و پرورش پا را فراتر نهاد و در ارایه خدمات پزشکی، مامایی،حرفه ای ، ورزشی، دامپزشکی، قالی بافی و سایر خدمات اجتماعی  به مردم ایل و روستا ، به چنان جایگاهی رسید که عابد و عامی و ارتشی ویاغی و شهری وروستایی و ایرانی و آمریکایی همه اورا از خود می دانستند و ارج و قرب اش می نهادند[7]

برای قضاوت در مورد فعالیت ها و دستاوردهای مدارس عشایری و رهبر آن محمد بهمن بیگی باید در میان عشایر زیسته باشی با فراز و نشیب ها و نحو زندگی آنان بزرگ شده و عبور از کوه ها و دره های سخت و ناهموار را  تجربه کرده باشی و در زمستان سرد هنگام باران و باد، در چادر مویین زندگی کرده و با رنج ها و شادی هایشان آشنا باشی. هنگام بیماری در نبود پزشک دست به آسمان دراز کرده باشی و در تابستان برای دستیابی به آب خوردن، مشک به پشت از ته دره ها بالا آمده باشی و.....

و به علاوه شرایط زمانی و مکانی این دوره از تاریخ ایران و ایل قشقایی را از یاد نبرده و داوری را در ظرف زمانی خود صورت دهی.

به همه ی تلاش گران نظام آموزش عشایر ایران که در این قیام و تلاش کشوری خدمت کرده اند درود می فرستم و به کوشش همه ی آنان ارج می گذارم. بهمن بیگی خدماتی را به محروم ترین افراد جامعه ایران که همان عشایر بودند آغاز کرد. خدمتی که در تمام دوران تاریخی ایران بی سابقه بود. کاری بیاد ماندنی که غیر ممکن می نمود، میسر ساخت. و از حرف به عمل درآورد. هرچند که این دستاوردها از دست رفته هایی را هم در پی داشته است. به باور من خدمت وی گرانبها و ارزشمند می باشد. به روح پرفروغش درود می فرستم.

به امید و آرزوی توفیق برای همه ی خدمت گذاران انسانی در سرتا سر گیتی.

نوروز دّرداری(فولادی)- 



[1] بر گرفته از پیام نوشته محمد بهمن بیگی – اگر قره قاج نبود ص ص 190 -193

[2] اگر قره قاج نبود ص 48-49

[3]  خاطره از جهانگیر شهبازی – یکی از همرزمان بهمن بیگی به نقل از تارنمای اندیشه های بهمن بیگی

[4] اگر قره قاج نبود ص 199 - 200

[5] اگر قره قاج نبود:همان ص 200

[6]  - برگرفته از تارنمای تاریخ ایل قشقایی - ایران

[7]  - قشقایی ها – دیروز-امروز و فردا – اشکبوس طالبی - همان


 
 
صولت الدوله و فتح تهران در دوران مشروطه
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤
 

گزارش سفارت انگلیس در مورد عدم همکاری صولت الدوله با بختیاری ها در مورد فتح تهران

گزارش سفارت انگلیس به وزارت امورخارجه  تلگراف شماره 111در تاریخ  25 فوریه 1909(7 اسفندا 1287 ش = 4 صفر 1327 ق)   حاکی است که:« از قرار مسموع صمصام السلطنه(بختیاری) با صولت الدوله در شیراز مشغول مذاکره بوده ولی تا بحال جنبشی از طرف صولت الدوله مشهود نگردیده. »[1]

یک ماه بعد از این مذاکرات سفارت گزارشی به شرح زیر در مورد نارضایتی بختیاری ها از عدم همکاری صولت الدوله   با آن ها ارسال کرده است: «تلگزاف نمره – 174 مکتوب سر جرج بارکلی به سر ادوارد گری (واصله در 13 آوریل) از طهران 25 مارس 1909( 5 فروردین 1288 – 3 ربیع  الاول 1327)- «ضمنا  بختیاری ها تلگراف سختی به صولت الدوله مخابره کرده و او را توبیخ نموده بودند که با وجود آنهمه مواعیدی که نموده هیچ اقدامی نمی کند. از طرف دیگر ظاهرا به تحقیق{= تحقق} پیوسته که قوامی ها در صدد طرح قرار دادی با صمصام السلطنه هستند و فی الجمله موفقیتی هم حاصل نموده اند و در همچه صورتی  صولت الدوله ممکن است دریابد که بواسطه اهمال موقع را از دست داده است.»[2]

 نیروهای بختیاری به فرماندهی سردار اسعد از جنوب و نیروهای مجاهدین از شمال راهی تهران گردیدند و با هماهنگی‌هایی که با هم داشتند، در بادامک به هم رسیده و در تاریخ14 جمادی الثانی1327 ق = ۲۲ تیر ۱۲۸۸ش وارد تهران شدند.در این باره خبرنگار تایمز می‌نویسد:حرکت ناگهانی آنان بسی زیرکانه و به‌نحو درخشانی انجامید، بدون انداختن تیری توانستند رخنه به شهر نمایند.

... پس از درگیری‌های پراکنده، شهر به تصرف مجاهدین درآمد؛ و در روز جمعه ۲۵ تیر ۱۲۸۸ (۱۶ ژوئیه ۱۹۰۹ میلادی) داستان جنگ پایان یافت و در ساعت ۸:۳۰ صبح شاه با پانصد تن از سربازان و بستگان و سران و مرتجعین به سفارت روس در زرگنده پناهنده شد.    



[1] بشیری احمد کتاب آبی ص 432

[2] بشیری احمد همان ص ص 472 


 
 
زندگی در ایل- حقیقتی دردآور
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤
 

عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد خمیر مایه دکان شیشه‌گر سنگ است
--------------------
بهمن بیگی، تو کلانتر زاده بودی. اگر بخت و اقبال با من یار نبود، باید کلانتر می شدی. کلانتری می کردی و من نوکری تو را! تو باید فرمان می راندی، من فرمان می بردم. دستور فَلک می دادی و من چوبِ فَلک می خوردم. گله بگیرانت باید در تنگ راهی، عرصه را برایم تنگ می کردند و بهترین قوچ و پازنِ گله کوچکم را یکه چین می کردند و من اشکِ بی پناهی می ریختم . تو می بایست فقط اسب راهواره سوار می شدی و منِ پیاده، اسب ترا تر و خشک می کردم. تو باید مهمان می شدی و مهمانی می دادی و من حسرت سیر کردن شکم خود و فرزندانم را می خوردم. تو باید به شکار آهو، کبک، کَل و .... می پرداختی، من باید کوله کِشی می کردم. بهمن بیگی تو باید از کوچ ایل لذت می بردی، من باید کوه و کمر را با پای پیاده در می نوردیدم. تو باید زندگی را تنها برای خودت شیرین و لذت بخش می ساختی، من باید درد و رنج زندگی تلخِ خود را تحمل می کردم تا تو لذت شیرینی زندگانی را در کام حس کنی. کلانتر زاده، تو باید گله های پر شمارِ گوسفندانت را به رخ کلانترانِ دیگر می کشیدی و من شبانی ترا می کردم. تو باید حتی شیر گوسفندانت را تَراز می دادی و من حلب های کَره را بی کم و کاست و سرِ موقع تحویل می دادم و بیشتر اوقات هم جریمه می شدم. تو و فرزندانت می بایستی معلم سرِ خانه داشتید و من و فرزندانم در جهل و تاریکی مطلق بمانیم تا فرمان برانِ گوش به فرمان می ماندیم و دم بر نمی آوردیم. تو باید با بزرگان و سخاوت مندان شهر رفت و آمد می داشتی اما من فقط با پیله وران گران فروش و چوب داران آزمند شهری دم خور می بودم. تو می باید گاهی با گردنه گیران و غارت گران هم دست می شدی و به گوشمالیِ من تشویق شان می کردی تا غارتم کنند، من چاره ای جز غارت شدن و باج دادن نمی داشتم. کلانتر زاده تو باید تفنگ برنو اعطایی بر دوش می کشیدی و من می بایستی جهت اسلحهِ نداشته ام، چوب فَلک می خوردم تا خلع سلاح شوم. تو باید زمین خدا را صاحب می شدی، من باید مَنالِ کشت و کارم را می پرداختم. تو باید لذت گرمای اجاقت را می بردی، من رنج تهیه هیمه فراوان بلوط را.
در مجادلات، من می بایستی تفنگ به دوش در نوک حمله در خون خود می غلطیدم، تو می باید دستور حمله و عقب نشینی می دادی.
من بایستی جهت احذ مجوز عروسی فرزندم، بره چاقی به تو هدیه می کردم اما تو در عروسی فرزندانت نه تنها نیازی به مجوز من نمی داشتی بلکه گُرده ام از زحمت بی مزد و مواجب عروسی نو جوانت رنجور باید می شد.
کلانتر زاده تو باید این مزایا را تنها حق خود می دانستی! من به علت جهل و بی سوادی، باید این درد و رنج و تبعیض را پیشانی نوشته خود می انگاشتم. بایستی بی پناهی و پا برهنگی و فقر و بیداد را به جان می خریدم و آرزوی زندگی راحت را با خود به گور می بردم!
اما، اما، اما، اما، اما
تو، بهمن بیگی عزیز هیچکدام این مزایا را نخواستی و گفتی: "می خواهم آنچه که خود دارم، تمام فرزندان عشایر داشته باشند."
بهمن بیگی عزیز تو چرا با کلانتران دیگر فرق داشتی؟ من می دانم چرا!
تو، هم کلانتر بودی و هستی و کلانتر خواهی ماند. اما کلانتر درون، نه کلانتر برون! تو کلانتر دلِ من هستی. آنچه در درون تو می گذشت و در دل داشتی با دل داشته های من همخوان بود. اصلا یکی بود! من و تو علاوه بر همنوع بودن، همدل هم شدیم. دردِ من دردِ تو هم بود. من به دردم و درمانش آگاه نبودم اما تو به درد من و خودت آگاه شدی و درمانش را یافتی. نه تنها درمان درد مشترک مان را چون طبیبی حاذق یافتی، بلکه به منِ دردمند تجویز کردی و مهربانانه مداوایم نمودی.
دردِ من، دردِ جهل و بی سوادی و خرافه بود. درمان تو داروی روشنایی و سواد و حقیقت که در نسخه الفبای معجزه گر تو پیچیده شد.
اما چرا تو و فقط تو، بهمن بیگی عزیز به درد من پی بردی؟ آن هم دلیل دارد!
زمانی که در سن کودکی ایلت را گرفتند. زیبایی های طبیعت ییلاق و قشلاق را از تو دریغ داشتند. از نعمتِ سفره رنگین، چشمه های جوشان، خنکای ییلاق و اعتدال قشلاق، سینه تیهو، اسب راهواره و.... ناجوانمردانه محرومت ساختند. وقتی بوی بد کامیون ارتشی را در مشام حس کردی. آن زمانی که به جای چادر و آلاچیق ایلی در درون دیوار گِلیِ خانه خشتی حومه تهران محصورت داشتند. نمی دانستند که (علی رغم میل باطنی شان) دارند ترا با درد من آشنا می کنند. نمی دانستند که نمی توانند ترا در جهل من ماندگار کنند. نمی دانستند که تو الفبا می آموزی و دوای درد مزمنِ مرا می یابی!
وقتی در بدو ورود به مدرسه ابتدایی (علمیه) سبب تحقیر تو شدند، نمی دانستند دستت در دست مردِ قهرمان ایل (قهرمانی) است و رهایت نمی کند تا قید مدرسه را نزنی و به سرنوشت اجداد من و تو گرفتار نشوی! نمی دانستند حسین خان دره شوری تشویقت می کند تا معجزه الفبا را دریابی!
زمانی که گرمای سوزان تابستان و سرمای لرزاننده زمستان را بر تو تحمیل می نمودند. موقعی که گرسنگی و بی لباسی را بر تو روا می داشتند. زمانی که ناچارت می کردند که به لباش گشاد هم بندت رضایت بدهی تا برهنه نمانی! موقعی که مزه کفش کهنه و پا برهنگی را می چشیدی، خبر نداشتند که نا خواسته ترا به درد من آشنا می کنند. 
(تو درد مرا دیده بودی اما با پوست و گوشت لمس نکرده بودی!)
خبر نداشتند که تو با من فرق داری! من در اثر تکرار دردهایم، به آنها عادت کرده بودم و در اثر جهل آنرا تقدیر خود می دانستم ولی تو الفبا خواندی و درد ها را پیشانی نوشته نپنداشتی. 
تسلیم درد نشدی، درمانش را یافتی. خودت را از توهم کلانتری و من را از عادت بندگی رهانیدی!
تو کاری کردی کارستان! تو شاهکار کردی!
تو با تحمل دردها، عشق را آموختی و با الفبایت درس عشق را به من یاد دادی!
تو صلح و آرامش را به ارمغان آوردی، من در مکتب انسان ساز تو، مهر و دوستی را جایگزین کینه و دشمنی کردم. من از تو یاد گرفتم که دوست داشته باشم. مهر بورزم. آقای خودم باشم. بی گاری ندهم.
آموختم سواد و دانش دوای درد همه است، چه کلانتر، چه فرمانبر.
شک دارم اگر می دانستند که تو چه اعجوبه ای خواهی شد و چه معجزه ای خواهی کرد، تن به تبعید تو می دادند! شاید اصلا تبعیدت نمی کردند تا کلانترزاده بمانی. کلانتر شوی و دغدغه درد من را هم نداشته باشی! و سرانجام من هم در سیاهه ابهام مانده و یا به شکلی دیگر رقم بخورَد!
این است که شعر زیر در مورد من و تو مصداق پیدا می کند:
-----------
عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد خمیر مایه دکان شیشه‌گر سنگ است
----------
چطور می توانم قدر ترا ندانم؟ سپاسگزارت نباشم؟ فراموشت کنم؟ 
درود بر تو، روانت شاد، نامِ نامیت ماندگار باد.
مرادحاصل نادری دره شوری بیست و سوم مرداد نود و چهار


 
 
نقش خسرو قشقایی در راه اندازی قیام سی تیرماه
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٩
 

در مورد نقش خسرو {قشقایی} در قیام سی تیر نیز روایتی از یکی از نزدیکان قوام السلطنه به شرح زیر نقل شده است:

« آقای حسن ارسنجانی از نزدیکان قوام السلطنه و وزیر اصلاحات ارضی در دولت امینی، در کتاب خود بنام یادداشت های سیاسی در وقایع سی تیر، نوشته است که: “یکشنبه ۲۹ تیر ماه:  من با خسرو {قشقایی} قرار گذاشته بودم که او را در شهر ببینم. خسرو شرحی از اوضاع بیان کرد و گفت ارادت خانواده ما را به قوام‌السلطنه می‌دانی. قوام‌السلطنه به جای پدر ما است و ما خیلی متاسف هستیم که در چنین شرایطی او آمده است، حقیقت اینست که وضع خارجی اجازه نمی‌دهد او بیاید. فرضا ما هم از او حمایت کنیم جز اینکه خود نابود شویم اثری ندارد. من می‌خواستم مخصوصا به آقای قوام‌السلطنه پیغام بدهی که مصلحت شما در این است که استعفا کنید، جریانات دیگری در کار است که شما مستحضر نیستید، الان تمام روسای انتظامی با ما همکاری دارند. فردا هم به طور حتم اتفاقاتی خواهد افتاد که