دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

افسانه‌هایی که ایرانی‌ها از استالین ساختند
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٢
 
آقا یوسف‌ مشروطه‌خواه/ 
 «می‌گفتند قد بلند و چهارشانه است. شبیه جنگلی‌ها شاید شبیه میرزا کوچک‌خان یا یکی از یارانش. خیلی مقتدر بود. اما مهم‌تر از اقتدار چشمانش بود. می‌گفتند وقتی به چشمان کسی خیره می‌شود بندبند ستون‌های آدمیزاد را می‌سوزاند. این یکی را یک افسر روس که اهل گرجستان بود و فارسی را هم خوب حرف می‌زد، در جنگ جهانی دوم تعریف می‌کرد. می‌گفت خودش از نزدیک استالین را دیده است. چشم در چشم. می‌گفت می‌سوزاند. افسرهای روس دروغ نمی‌گفتند. به خصوص آن‌هایی که در دوره پیشه‌وری به کمک استالین و ارتش بلشویک می‌خواستند آذربایجان را از ایران جدا کنند. اگر قوام نبود، معلوم نبود که کسی بتواند حریف استالین شود.» این داستان‌هایی بود که سال‌ها پیش از پدربزرگم که زمانی در هنگ دوم ارتش در جبهه آذربایجان خدمت کرده بود، شنیدم. یکی از لشگرهایی که در ‌‌نهایت بعد از آنکه در جبهه دیپلماتیک شوروی را راضی به خروج از ایران کردند وارد تبریز شدند و آذربایجان را به ایران بازگرداندند. جنگی که سال‌ها پیش تمام شده بود اما داستان‌ها و افسانه‌های آن جنگ و رهبر آهنین شوروی بر سر زبان‌ها ماند و با پدربزرگ به دوران ما آمده بود.

 یک روستایی ساده با اصلیت ایرانی، چریک جوان بی‌باک، سارق خشن بانک، ناجی انقلابیون مشروطه‌خواه، رهبر قدرتمند، شکنجه گر بی‌رحم، قاتل ۲۵ میلیون نفر انسان برای برقراری دیکتاتوری مقدس پرولتاریا، دشمن تمام‌عیار بورژوازی، شاعری رمانتیک با شعرهایی عاشقانه، طلبه طراز اول مدرسه علوم دینی تفلیس، دیکتاتوری کم نظیر… این‌ها همه تصویری است که از ۱۰۰ سال پیش تا امروز به نام مردی ثبت شده که در ۱۸ دسامبر ۱۸۷۸ میلادی با نام ژوزف ویساریونویچ جوگاشویلی در گوری گرجستان به دنیا آمد. مردی که سال‌ها بعد لقب استالین یا مرد آهنین را برای خود برگزید و در طی هفتاد و پنج سال زندگی‌اش سرنوشت و تاریخ سرزمین خود و بخشی از تاریخ جهان را تغییر داد. مردی که هنوز بعد از شصت سال از کم شدن سایه‌اش از روی جهان حتی مرگش نیز در هاله‌ای از افسانه است. افسانه دایی یوسف در میان مردم ایران هم از رهبر همسایه شمالی سال‌هاست تکرار می‌شود و تا امروز ادامه داشته است. اینکه او اصالتا ایرانی و نامش یوسف یوسف‌زاده بوده است. افسانه مردی درشت هیکل و قد بلند که چشمان نافذش هولناک بود. داستان مردی که مانند یک ناجی در هیاهوی انقلاب مشروطه با کمک شایانی که به مشروطه‌خواهان کرد توانست آن‌ها را در نبرد در مقابل استبدادطلبان مسلح کند. رفیقی کهنه‌کار که حامی همه رفقای توده‌ای در ایران بود و مخوف‌ترین زندان‌ها و تبعیدگاه‌های جهان را در سیبری برپا کرد. رهبری که به همراه همتایان متفق خود سرنوشت جنگ جهانی دوم را در پایتخت ایران تغییر داد و مدعی سرزمینی که با حمایت از فرقه دموکرات آذربایجان قصد داشت به وصیت‌نامه «پطر» عمل کرده و بخش‌هایی از ایران را جدا کند. این‌ها همه داستان‌هایی از استالین است که به گفته برخی از پژوهشگران که سایه شوم دو جنگ ایران و روس را بر سر دو کشور ابدی می‌دانند تاوان عهدنامه گلستان بود که گرجستان را از ایران جدا و به روسیه الحاق کرد.

( فرزانه ابراهیم‌زاده -تاریخ ایرانی:)