دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

زندگی در ایل- حقیقتی دردآور
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤
 

عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد خمیر مایه دکان شیشه‌گر سنگ است
--------------------
بهمن بیگی، تو کلانتر زاده بودی. اگر بخت و اقبال با من یار نبود، باید کلانتر می شدی. کلانتری می کردی و من نوکری تو را! تو باید فرمان می راندی، من فرمان می بردم. دستور فَلک می دادی و من چوبِ فَلک می خوردم. گله بگیرانت باید در تنگ راهی، عرصه را برایم تنگ می کردند و بهترین قوچ و پازنِ گله کوچکم را یکه چین می کردند و من اشکِ بی پناهی می ریختم . تو می بایست فقط اسب راهواره سوار می شدی و منِ پیاده، اسب ترا تر و خشک می کردم. تو باید مهمان می شدی و مهمانی می دادی و من حسرت سیر کردن شکم خود و فرزندانم را می خوردم. تو باید به شکار آهو، کبک، کَل و .... می پرداختی، من باید کوله کِشی می کردم. بهمن بیگی تو باید از کوچ ایل لذت می بردی، من باید کوه و کمر را با پای پیاده در می نوردیدم. تو باید زندگی را تنها برای خودت شیرین و لذت بخش می ساختی، من باید درد و رنج زندگی تلخِ خود را تحمل می کردم تا تو لذت شیرینی زندگانی را در کام حس کنی. کلانتر زاده، تو باید گله های پر شمارِ گوسفندانت را به رخ کلانترانِ دیگر می کشیدی و من شبانی ترا می کردم. تو باید حتی شیر گوسفندانت را تَراز می دادی و من حلب های کَره را بی کم و کاست و سرِ موقع تحویل می دادم و بیشتر اوقات هم جریمه می شدم. تو و فرزندانت می بایستی معلم سرِ خانه داشتید و من و فرزندانم در جهل و تاریکی مطلق بمانیم تا فرمان برانِ گوش به فرمان می ماندیم و دم بر نمی آوردیم. تو باید با بزرگان و سخاوت مندان شهر رفت و آمد می داشتی اما من فقط با پیله وران گران فروش و چوب داران آزمند شهری دم خور می بودم. تو می باید گاهی با گردنه گیران و غارت گران هم دست می شدی و به گوشمالیِ من تشویق شان می کردی تا غارتم کنند، من چاره ای جز غارت شدن و باج دادن نمی داشتم. کلانتر زاده تو باید تفنگ برنو اعطایی بر دوش می کشیدی و من می بایستی جهت اسلحهِ نداشته ام، چوب فَلک می خوردم تا خلع سلاح شوم. تو باید زمین خدا را صاحب می شدی، من باید مَنالِ کشت و کارم را می پرداختم. تو باید لذت گرمای اجاقت را می بردی، من رنج تهیه هیمه فراوان بلوط را.
در مجادلات، من می بایستی تفنگ به دوش در نوک حمله در خون خود می غلطیدم، تو می باید دستور حمله و عقب نشینی می دادی.
من بایستی جهت احذ مجوز عروسی فرزندم، بره چاقی به تو هدیه می کردم اما تو در عروسی فرزندانت نه تنها نیازی به مجوز من نمی داشتی بلکه گُرده ام از زحمت بی مزد و مواجب عروسی نو جوانت رنجور باید می شد.
کلانتر زاده تو باید این مزایا را تنها حق خود می دانستی! من به علت جهل و بی سوادی، باید این درد و رنج و تبعیض را پیشانی نوشته خود می انگاشتم. بایستی بی پناهی و پا برهنگی و فقر و بیداد را به جان می خریدم و آرزوی زندگی راحت را با خود به گور می بردم!
اما، اما، اما، اما، اما
تو، بهمن بیگی عزیز هیچکدام این مزایا را نخواستی و گفتی: "می خواهم آنچه که خود دارم، تمام فرزندان عشایر داشته باشند."
بهمن بیگی عزیز تو چرا با کلانتران دیگر فرق داشتی؟ من می دانم چرا!
تو، هم کلانتر بودی و هستی و کلانتر خواهی ماند. اما کلانتر درون، نه کلانتر برون! تو کلانتر دلِ من هستی. آنچه در درون تو می گذشت و در دل داشتی با دل داشته های من همخوان بود. اصلا یکی بود! من و تو علاوه بر همنوع بودن، همدل هم شدیم. دردِ من دردِ تو هم بود. من به دردم و درمانش آگاه نبودم اما تو به درد من و خودت آگاه شدی و درمانش را یافتی. نه تنها درمان درد مشترک مان را چون طبیبی حاذق یافتی، بلکه به منِ دردمند تجویز کردی و مهربانانه مداوایم نمودی.
دردِ من، دردِ جهل و بی سوادی و خرافه بود. درمان تو داروی روشنایی و سواد و حقیقت که در نسخه الفبای معجزه گر تو پیچیده شد.
اما چرا تو و فقط تو، بهمن بیگی عزیز به درد من پی بردی؟ آن هم دلیل دارد!
زمانی که در سن کودکی ایلت را گرفتند. زیبایی های طبیعت ییلاق و قشلاق را از تو دریغ داشتند. از نعمتِ سفره رنگین، چشمه های جوشان، خنکای ییلاق و اعتدال قشلاق، سینه تیهو، اسب راهواره و.... ناجوانمردانه محرومت ساختند. وقتی بوی بد کامیون ارتشی را در مشام حس کردی. آن زمانی که به جای چادر و آلاچیق ایلی در درون دیوار گِلیِ خانه خشتی حومه تهران محصورت داشتند. نمی دانستند که (علی رغم میل باطنی شان) دارند ترا با درد من آشنا می کنند. نمی دانستند که نمی توانند ترا در جهل من ماندگار کنند. نمی دانستند که تو الفبا می آموزی و دوای درد مزمنِ مرا می یابی!
وقتی در بدو ورود به مدرسه ابتدایی (علمیه) سبب تحقیر تو شدند، نمی دانستند دستت در دست مردِ قهرمان ایل (قهرمانی) است و رهایت نمی کند تا قید مدرسه را نزنی و به سرنوشت اجداد من و تو گرفتار نشوی! نمی دانستند حسین خان دره شوری تشویقت می کند تا معجزه الفبا را دریابی!
زمانی که گرمای سوزان تابستان و سرمای لرزاننده زمستان را بر تو تحمیل می نمودند. موقعی که گرسنگی و بی لباسی را بر تو روا می داشتند. زمانی که ناچارت می کردند که به لباش گشاد هم بندت رضایت بدهی تا برهنه نمانی! موقعی که مزه کفش کهنه و پا برهنگی را می چشیدی، خبر نداشتند که نا خواسته ترا به درد من آشنا می کنند. 
(تو درد مرا دیده بودی اما با پوست و گوشت لمس نکرده بودی!)
خبر نداشتند که تو با من فرق داری! من در اثر تکرار دردهایم، به آنها عادت کرده بودم و در اثر جهل آنرا تقدیر خود می دانستم ولی تو الفبا خواندی و درد ها را پیشانی نوشته نپنداشتی. 
تسلیم درد نشدی، درمانش را یافتی. خودت را از توهم کلانتری و من را از عادت بندگی رهانیدی!
تو کاری کردی کارستان! تو شاهکار کردی!
تو با تحمل دردها، عشق را آموختی و با الفبایت درس عشق را به من یاد دادی!
تو صلح و آرامش را به ارمغان آوردی، من در مکتب انسان ساز تو، مهر و دوستی را جایگزین کینه و دشمنی کردم. من از تو یاد گرفتم که دوست داشته باشم. مهر بورزم. آقای خودم باشم. بی گاری ندهم.
آموختم سواد و دانش دوای درد همه است، چه کلانتر، چه فرمانبر.
شک دارم اگر می دانستند که تو چه اعجوبه ای خواهی شد و چه معجزه ای خواهی کرد، تن به تبعید تو می دادند! شاید اصلا تبعیدت نمی کردند تا کلانترزاده بمانی. کلانتر شوی و دغدغه درد من را هم نداشته باشی! و سرانجام من هم در سیاهه ابهام مانده و یا به شکلی دیگر رقم بخورَد!
این است که شعر زیر در مورد من و تو مصداق پیدا می کند:
-----------
عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد خمیر مایه دکان شیشه‌گر سنگ است
----------
چطور می توانم قدر ترا ندانم؟ سپاسگزارت نباشم؟ فراموشت کنم؟ 
درود بر تو، روانت شاد، نامِ نامیت ماندگار باد.
مرادحاصل نادری دره شوری بیست و سوم مرداد نود و چهار