دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

سکولاریسم چیست و چگونه پدید آمد؟؟
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٧
 

مذھب کاتولیک بر اساس این نظریه انسجام یافته است که عیسى مسیح پیش از مصلوب شُدن از میان حواریون خود پطروس را به جانشینى خود برگُزید وبر «این صخره کلیساى خود را بنا کرد» پطروس نیز پیش از مرگ رھبرى کلیساى خود را به اُسقفِ کلیساى رُم واگُذاشت که بعدھا به پاپ، یعنى پدر معروف شُد. باین ترتیب پاپ جانشین پطروس و او جانشین مسیح بر روى زمین است و بھمین دلیل کسى که بعنوان پاپ برگُزیده میشود، از خصوصیّت «خطاناپذیرى» برخوردار است و «شبانى» است که باید «گوسفندان مسیح» را به چراند و از آنھا در برابر خطرات حفاظت کُند .

از ھنگامی که مسیحیّت در دوران سلطنت کُنستانتین در قرن چھارُم میلادى به دین رسمی امپراتورى روم بدل گشت،دولتِ روم خود را مسئول تمامى مسیحیّان روى زمین دانست و کوشید امپراتورى روم را به امپراتورى جھانِ مسیحیّت بدل سازد و از آن پس ھمه ی کشورگُشائىھا و جنگھا به نام دفاع از شریعت مسیح انجام گرفت. در ھمین رابطه اُسقفِ کلیساى شھر رُم از ویژگى والائى برخوردار بود و رھبرى دینی مسیحیانى را که در قلمرو امپراتورى روم زندگى میکردند، بر عُھده داشت. امّا زمانى که امپراتورى روم غربى که مرکز آن شھر رُم بود، با آغاز قرنِ پنجُم میلادى مورد حمله اقوام ژرمن قرار گرفت و در پایان آن قرن نابود شُد، نخُست ھرج و مرج تمامى قاره اُروپا را فراگرفت و سپس و آنھم به تدریج دولتھاى کوچکى در سراسر اُروپا بوجود آمدند که ھیچ یک از آن بخاطر کوچکى نمیتوانست خود را جانشین دولت روم بنامد که از نظبر سیاسى اُروپا را مُتّحد ساخته بود. باین ترتیب اتّحاد سیاسى اُروپا درھم شکست، لیکن این امر به نقشِ مرکزى کلیساى رُم به رھبرى پاپ ھیچ خدشهاى وارد نساخت و رُم ھمچنان کانونِ قُدرتِ دینی باقى ماند. ھمین امر سبب شُد تا دین مسیح آن رشتهاى باشد که تمامى دولتھاى ایالتى و کوچک را ھمچون دانهھاى تسبیح بھم مُتصّل میساخت. بھمین دلیل با آغاز قرون وسُطى کلیساى کاتولیک از موقعیّت ویژهاى برخوردار شُد و بیشتر دولتھاى کوچک و ایالتى رھبرى روحانى پاپ را بر کشور خود پذیرُفتند و شاھانِ فئودال با پرداختِ خراج به واتیکان خود را نماینده و مُباشر پاپ در کشورى که حُکومت میکردند، نامیدند. در این عصر حُکومت «روحانى» پاپ فراسوى حُکومتھاى «زمینى» و «دُنیاگرایانه» شاھانِ و اشراف فئودال قرار داشت و چون بنا به تعالیم مسیحیّت، تمامی زمین به مسیح تعلُق دارد، بنابراین پاپ بعنوانِ جانشینِ او نقش رھبرى دینى و دُنیائى جھان مسیحیّت را بر عُھده داشت. شاھانِ فئودال بدون اجازه پاپ نمیتوانستند در کشور خود حُکومت کُنند و یا آنکه منظقهاى را مُتصرف گردند. ھمین امر سبب شُد تا طی چند قرن ثروت عظیمى در دستان کلیساى کاتولیک تمرکُز یابد و بخش بزرگى از زمینھاى کشاورزى اُروپا به مالکیّت کلیسا درآید.

از سوى دیگر تا زمانى که امپراتورى روم برقرار بود، کلیساى مسیحیت زیر نُفوذ قیصر روم قرار داشت. در این دوران یکى از وظایف کلیسا مُبارزه با بىعدالتىھائى بود که در جامعه وجود داشت. در این دوران ھنوز دستگاه دولت بر کلیسا حاکم بود و بعبارت دیگر نھادھاى دُنیوى بر نھادھاى روحانى غلبه داشتند. امّا زمانى که این امپراتورى فروریخت و جاى خود را به دهھا دولت کوچک و بُزرگ داد که رھبران سیاسی آن خود را مُباشران پاپ مینامیدند، روند چیرگى نھاد روحانی بر نھاد دُنیوى آغاز گشت و بعبارت دیگر از آن پس رھبرى کلیسا در کشورھاى مُستقل اُروپائى پُشتیبان شاھانِ فئودال گردید. اگردر گُذشته، دھقانانى که زیر ستم مالیات و عوارض فئودالى کمرشان خم شُده بود، براى فرار از چنگال ستم اربابِ فئودال به کلیسا پناه میبُردند، اینک این کلیسا خود جُزئى از دستگاه استثمار و ستم شُده بود و بھمین دلیل نیز مابین اُسقفھائى که داراى پیشینه اشرافى بودند و رھبرى کلیسا را در دست داشتند و از حُقوق و مزایاى اشرافیّت زمیندار در برابر دھقانان دفاع میکردند و کشیشانى که منشأ روستائى داشتند و با رنج و محرومیّتھاىدھقانانآشنا بودند، تضادى آشتى ناپذیر بوجود آمد. دیرى نپائید که شورشھاى دھقانىتمامى اُروپای غربی را فراگرفت و بخشى از کشیشان که خواھان دگرگونى وضعیّت موجود به نفع دھقانان تُھیدست بودند، با پُشتیبانى از این جُنبشھا با رھبرى کلیساى کاتولیک به مبارزه برخاستند. باین ترتیب دوران تازهاى از روند «سِکولاریزاسیون» آغاز شُد .

در آلمان جنگھاى دھقانى ھمراه بود با جنبش اصلاحات دینى مارتین لوتر .Luther Martin او با ترجُمه تورات و انجیل بهزبان آلمانی زمینه را براى فھم مطالب آن کتابھا توسُطِ مردُمِ عادى که به زبان لاتین تسلُطى نداشتند، فراھم آورد و در عین حال علیه دستگاه کلیساى کاتولیک که ثروت انبوھى را در دستان خود مُتمرکز ساخته بود، قد برافراشت. در آن دوران اُسقفھا که خود را نماینده پاپ در ھر کشورى مینامیدند، بخاطر در اختیار داشتن این ثروت انبوه، ھمچون پادشاھان در ناز و نعمت بسر میبردند و از وضعیّت سخت و دھشتناکی که روستائیان در آن قرار داشتند، بىاطلاع بودند. وضعیّت زندگى این اُسقفھا طورى بود که حتى شاھان ایالتھاى کوچک آلمان از آن ھمه ثروت برخوردار نبودند و بھمین دلیل ھنگامى که جُنبش دھقانى آغاز شُد، این جنبش تنھا با سلاح دین مسیح میتوانست علیه اشرافیت وابسته به کلیساى کاتولیک بهمبارزه برخیزد. بھمین دلیل نیز بخشى از شاھان ایالتى از فُرصت سود جُسته و بهپُشتیبانى از آئین لوتر پرداختند تا بتوانند بخشی از املاک کلیسا را به تصرُفِ خود در آورند. این امر امّا مُمکن نبود، مگر آنکه شاھان فئودال میتوانستند براى مردُم کشور خود توجیه کنند که دیگر پاپ یگانه نماینده مسیح بر روى زمین نیست. جُنبش اصلاح دینى لوتر که موجب پیدایش مذھب پروتستانتیسم گشت، بھترین فُرصتى بود که چُنین اشرافى توانستند از آن به نفع خود بھره گیرند. باین ترتیب با پیروزی جُنبش پروتستانتیسم در اُروپا ھم یکپارچگى کلیساى کاتولیک از بین رفت و ھم آنکه بخشى از ثروتِ کلیسا را اشرافِ فئودال به نفع خود ضبط کردند. در تاریخ کلیساى کاتولیک، روندی که در بطن آن زمینھاى مُتعلق به کلیسا بدون موافقت رھبران کلیسا به مالکیت شاھانِ فئودال درآمد و امر قضاوت از حوزه اختیارات کلیسا خارج شُد، روندِ «سکولاریزاسیون» نامیده شُده است .

البتّه روند خلع مالکیّت از کلیسا در اُروپا از قرن ششم میلادى، یعنى در دورانى که اسلام ھنوز ظُھور نکرده بود، آغازگشت و این روند تا انقلابِ کبیر فرانسه (1799 م) طول انجامید. در آغاز، اشرافى که باید دست به جنگ میزدند و باندازه کافى از امکاناتِ مالى برخوردار نبودند، از رھبرى کلیسا تقاضاى کُمک کردند و در غالبِ اوقات کلیسا به آنھا پاسُخِ مُثبت میداد و گهگاھى نیز دست رد به سینه آنھا میزد. در چُنین مواردى این رھبران سیاسى به بھانه ھاى گوناگون میکوشیدند

بخشى از ثروتِ کلیسا را از آنِ خود سازند. در ابتدأ چُنین کوششھائى داراى سویه ضددینى نبودند و بلکه این اشراف در عین عبودیّت نسبت به کلیساى کاتولیک و شخص پاپ زمینھاى کلیسا را مُصادره میکردند. امّا از زمانى که جُنبشھاى دھقانی علیه مُناسبات ارباب رعیّتى فئودالى که بر اساس آن روستائیان از ھرگونه حُقوقى محروم بودند آغاز شُد، این روند بیشتر از گُذشته نُضج یافت و سپس جنبه ضدِکاتولیکى بخود گرفت .

پس از جنگھاى دھقانى که در قرن شانزده تقریبأ سراسر این قاره را در برگرفت، روند خلع مالکیّت کلیسا شدّت یافت، زیرا در نتیجه اصلاحات دینى لوتر وحدت مسیحیّت از بین رفت و لایه ھاى مُختلف این مذھب با ھمکارى با قُدرتھاى سیاسى منطقهاى علیه یکدیگر به مُبارزه برخاستند و دست به توطئه زدند. این روند در با انعقاد پیمان صلح وستفالن Frieden westfälischer» که در سال 24 اکتبر 1648 میان امپراتوری آلمان و فرانسه بسته شد، به نقطه اوج خود رسید. در این قرارداد صلح تإکید شد املاکی که در سال 1624 در اختیار کلیسای کاتولیک بود، باید به این کلیسا پس داده شوند.

باین ترتیب تمامی املاک و ثروتی که پیش از این تاریخ طی جنگھای دھقانی از کلیسا مصادره شده بود، مورد تأئید قرار گرفت. در ھمین قرارداد صلح از مقوله سکولاریزاسیون املاک کلیسا سخن گفته شده است، یعنی املاکی که پیش از سال 1624 طی جنگھای دھقانی به مالکیت نھادھای دنیوی (اشراف و دولتھای ایالتھای آلمان) درآمده بودند، نباید به کلیسا پس داده میشدند. یکی دیگر از مزایای این قرارداد صلح آن بود که ھم مذھب پروتستان لوتریسم و ھم مذھب پروتستان کالونیسم که در سوئیس بوجود آمده بود، به رسمیت شناخته شدند و باین ترتیب به انحصار کلیسای کاتولیک به مثابه یگانه کلیسای مسیحیت در اروپا پایان داده شد.

پس از پایان جنگھای دھقانی روند سکولاریزاسیون، یعنی سلب مالکیت ارضی از کلیسای کاتولیک در بیشتر کشورھای اروپائی گسترش یافت. در اتریش در دوران سلطنت یوسف دوم در سال 1782 قانون ضبط اموال کلیسا تصویب شد. درفرانسه انقلابی در 2 نوامبر 1782 قانونی به تصویب رسید که طی آن تمامی املاک کلیسا باید به دولت تعلق میگرفت.

این املاک را دولت انقلابی به حراج گذاشت. در آلمان زمینھای کلیسا در دو سوی رودخانه راین که به چھار ایالت اسقفی،18 اسقف نشین و 300 صومعه تعلق داشتند، به مالکیت امپراتوری درآمدند. در ایتالیا طی سالھای 70-1860 دولت کلیسا یعنی سرزمینی که پاپھا از سده ھای 8 تا 13 میلادی بر آن حکومت میکردند، از کلیسا گرفته شد و جزئی از کشور ایتالیا گشت و قلمرو کلیسای کاتولیک به منطقه واتیکان که محله کوچکی از شھر رم است، محدود گردید.با بقدرت رسیدن بلشویکھا در روسیه در اکثبر 1917 ،تمامی املاک و ثروت کلیسای ارتدکس به مالکیت دولتی تبدیل گردید و پس از فروپاشی «سوسیالیسم واقعإ موجود» در این کشور بخشی از آن به کلیسا پس داده شد. ھم،چنین به تقلید از روسیه شوروی در دیگر کشورھائی که احزاب کمونیست به قدرت رسیدند، کم و بیش از کلیسا سلب مالکیت کردند .

با آنکه دولتھائى که املاک کلیسا را به نفع خود ضبط میکردند، ھنوز داراى منشأ بورژوائى نبودند، لیکن شدّتیابى ھمین روند بیانگر آن بود که در بافت سُنتّى جوامع اُروپائى دگرگونى ھائى کیفى در حال تکوین بود که ھنوز از تراکُم لازم براى تغییر مناسبات تولیدى فئودالی برخوردار نبود. بطور نمونه دولت پروس پس از غصب زمینھاى کلیساى کاتولیک نخُست آنھا را به دھقانان اجاره داد و سپس براى آنکه از درآمد ثابت و مُطمئنى برخوردار شود، آن زمینھا را به اشراف فئودال سپُرد و آنھا پرداخت اجاره بھائى را که مقدار آن طى قرارداد تعیین شُده بود، در برابر دولت بعُھده گرفتند. این اشراف نیز آن زمینھا را به دھقانان به بھاىبیشترى اجاره دادند و باین ترتیب بشدّتِ استثمار روستائیان افزوده شُد. بعدھا، پس از آنکه سرمایه داری در آلمان قُدرت سیاسى را از آنِ خود ساخت، آن زمینھا به روستائیانى که بر سر آن کار میکردند، فروخته شُد و باین ترتیب خُرده مالکیّت روستائى بوجود آمد .