دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

بهمن بیگی: پاداش من از ایل سکینه است
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

مرحوم بهمن بیگی در سال 1343 با سرکار خانم سکینه کیانی، ازدواج کرد. سکینه زنی در شان استاد بود. بسیار مهربان، با وقار و دوست داشتنی - یار و همراه و شریک خوبی برای استاد و میهمان نواز  و با محبت با اقوام و دوستان هستند. سکینه یار وفادار استاد در تمام سالهایی که وی در سفرهای مستمر و طولانی به میان ایل می رفت، به او در رسیدن به هدفهایش یاری رساند و تا اخرین لحظه های زندگی در کنارش ماند و همراهیش کرد. به درستی گفته اند که پشت همه مردان موفق و بزرگ، زنی بزرگی ایستاده است. و سکینه زن بزرگی است. و بهمن بیگی برای رسیدن به هدف والای خود نیاز به شریکی همانند سکینه بود. وی دختر ایل بود و درد ایل و مردم ایل و بچه های ایل را می شناخت و با پوست و خون خود لمس و درک کرده بود. او شریک این کار بزرگ و ارزشمند بود. تلاش هایش را در کنار استاد گرامی می دارم.

افتخار آشنایی با وی را چند سال پیش که برای عرض تسلیت به خانه شان رفته بودم نصیبم شد.  و او را یک بانوی برجسته دیدم و آشناییش دلشاد شدم.

برای آگاهی دوستان قشقایی، به چگونگی آشنایی وی و ازدواجش به بهمن بیگی این یادداشت را  که مصاحبه با ایشان است تقدیم می کنم و آرزوی سعادت و تندرستی برای ایشان و فرزندان ارجمندش دارم.

Ø     از آشناییتان با بهمن بیگی بگویید چطور با هم آشنا شدید؟

  • من با خواهرهایم در ایل پیش ملا  درس می خواندیم که یک روز دیدم آقای خوش تیپی به چادر آمد و گفتند بازرس است من 12 ساله بودم بهمن بیگی به معلممان گفت: به به  دختر هم در کلاستان هست که گفتند اینها دختر های خان هستند؛ آنوقت بهمن بیگی از هر کداممان سوالی کرد و از من هم پرسید "یک روز درمیان" یعنی چه که گفتم یعنی یک روز ها یک روز نه . بعد از آن بهمن بیگی هر سال می آمد و از کلاس ما بازدید می کرد. بعد من سال 43 در امتحان دانشسرای عشایری قبول شدم و به دانشسرا رفتم.

 راننده ای که ما را به دانشسرا می رساند یک روز به من گفت: بهمن بیگی دوست دارد با تو ازدواج کند تو قبول می کنی؟ گفتم چند روز به من مهلت بده.  با دختر عمه ام مشورت کردم او هم گفت بهمن بیگی مرد خوبی است و کار بسیار خوبی  دارد و سه زبان می داند.

بعد بهمن بیگی مرا از خواهر بزرگم که جای مادرم بود خواستگاری کرد و ما هفتم مهر ماه 43 با هم ازدواج کردیم؛ من 17 ساله بودم و با بهمن بیگی اختلاف سنی داشتم. حاصل ازدواج ما دو دختر و دو پسر است. بعد از ازدواج به صورت متفرقه امتحان دادم و دیپلم گرفتم و 7 سال در شهر  معلم بودم.   در سال 45 اولین بچه ما که دختر بود به دنیا آمد او پزشک متخصص داخلی و همچنین پزشک خانواده است وهردو  تخصصش را از آمریکا گرفته. 


 سال 49 پسرم به دنیا آمد او هم در ایران پزشکی عمومی خواند و به انگلستان رفت؛ حالا در انگلستان تخصص ارتوپد می خواند. بچه سومم پسر بود و سال 52 به دنیا آمد او هم پزشک بود و به دو زبان آلمانی و انگلیسی مسلط بود اما متاسفانه در سال 81 از دنیا رفت.

بهمن بیگی با همسر(سکینه کیانی) و فرزندانشان

بچه چهارمم دختر بود در سال 53 به دنیا آمد او درس خواندن را دوست نداشت و تا کلاس 11 بیشتر نخواند و با تاجر فرش ازدواج کرد. این دخترم شیراز است و همیشه به ما سر می زند بهمن بیگی در مصاحبه ای گفت "خوشبختانه او درس نخواند و حالا او با ماست."

  • آقای بهمن بیگی کارهای بزرگی انجام داده اند و از نتایج کارهایشان می شود دریافت که فرد پر کاری بود، چند ساعت در روز کار می کرد در همان سالهایی که هنوز بازنشسته نشده بود؟
  • صبح از ساعت 8 تا 2 بعد ازظهرکار می کرد و بعد به خانه  می آمد و استراحت می کرد و بعد به دبیرستان و دانشسرا سر می زد و یا در کنگره  و کمیسیون ها شرکت می کرد و شب هم در خانه کتاب می خواند و یا استراحت می کرد. اهل تفریح و خارج از ایران رفتن نبود. یکبار سفری به مسکو رفت  تا از موسسه های مسکو دیدن کند و جاهای دور افتاده روسیه را ببیند. بعد هیاتی  از مسکو آمدند و بهمن بیگی آنها را به ایل برد و آنها دیدند که چطور کودکان در حین کوچ درس می خوانند و چادر مدرسه را از جایی به جایی

 می برند و مدرسه را در کوه و کمر برپا می کنند. بعد از طرف یونسکو جایزه ای به او دادند به نام «کروسپ کایا». نام این جایزه نام زن لنین است که بنیان گذار این جایزه بود. این جایزه را برای مبارزه با بی سوادی به بهمن بیگی دادند اما بهمن بیگی آنقدر مشغول بود که خودش نتوانست برود جایزه را بگیرد؛ برای همین علی اصغر حکمت به نمایندگی او رفت جایزه را گرفت.

  • نوشتن کتاب هایشان را از چه زمانی آغاز کردند؟ قبل یا بعد از بازنشستگی؟
  • کتاب «عرف و عادت در عشایر» را نزدیک به هشتاد سال پیش نوشت . بهمن بیگی در این کتاب نوشته چاره کار عشایر که بیسواد هستند، فشنگ و تفنگ نیست بلکه قلم و کاغذ است؛ بهمن  بیگی خودش این کار را از سال 1330 آغاز کرد و  عشایر را باسواد کرد، به طوری که دیگر در عشایر کسی نیست که بی سواد باشد مگر آنکه 80 ساله یا 90 ساله باشد. از زمانی که مشغول به کار شد، دیگر نتوانست کتابی بنویسد تا اینکه با آمدن انقلاب او بازنشسته شد. یک دو سال مخفی بود چون نیرو های انقلابی از خدمات او آگاهی نداشتند و بعد زمانی که مسوولان به خدمات او پی بردند توانست به  شیراز بازگردد. بعد از آن شروع به نوشتن خاطراتش کرد. اول «بخارای من ایل من» را نوشت و بعد هم«اگر قرقاج نبود» را  وبعد هم کتاب «به اجاقت قسم» را نوشت که این کتاب آخری آموزشی بود و دو دیگر مربوط به خاطرات آموزشی اش می شد که همه بر اساس واقعیت بود. بعد هم که «طلای شهامت» را نوشت.
  • آیا بهمن بیگی آرزویی داشت که به آن دست نیافته باشد؟
  • بله؛ آرزو داشت که دانشگاهی برای عشایر درست کند. حتا زمین هم گرفت اما نشد که آنجا را بسازد.
  • خلاصه ای از خدمات بهمن بیگی در حوزه آموزش بگویید؟
  • دانشسرایی که بهمن بیگی ساخته بود 12 هزار معلم داشت. 3 هزار مهندس و دکترو وکیل هم از جمله کسانی بودند که از دبیرستان عشایری، راهی دانشگاه شده بودند. بهمن بیگی همین طور برای دخترهایی که دانشسرا قبول نشدند، مکانی درست کرد که در آن آموزش قالی بافی ببیند وبرای  پسر هایی هم که دانشسرا قبول نمی شدند، کارگاهی درست کرد که در آن به آنها  حرفه جوشکاری و رنگرزی و تراشکاری می آموختند. همچنین چون در ایل ماما نبود، بعضی از زن ها سر زا از دنیا می رفتند و عشایر می گفتند آل او را برده .بهمن بیگی با کمک وزارت بهداری طرح مامایی را اجرا کرد و به تربیت تعدادی ماما از خود عشایر پرداخت و این ماماهای مجرب را به میان عشایر فرستاد تا به زنانی که نمی توانند برای زایمان به شهر بیایند  در وضع حل کمک کند.
  • همه جامعه فرهنگوران و فرهنگ دوستان فارس اکنون داغدار بهمن بیگی هستند. چه پیامی برای آنها دارید که به نوعی از زبان بهمن بیگی باشد؟
  • بهمن بیگی شجاعانه زندگی کرد و شجاعانه کار کرد و کارش را هم بسیار خوب انجام داد وخیلی خوشحال به  پیری قدم گذاشت و سالخودگی باشکوهی داشت. چون موفقیت همه بچه هایی را که تربیت کرده بود، به چشم خودش دید. بچه هایی که مهندس،دکتر و وکیل های مهمی شده بودند. بهمن بیگی گاه به مناطقی می رفت که رودخانه هایشان پل نداشتند و به رودخانه می گفت: « ای رودخانه من به تو قول می دهم که بچه ای را تربیت کنم که بر روی تو پلی بسازد»  و همین طور هم شد. مهندسینی که از مدرسه عشایر فارغ التحصیل شدند، بر روی رودخانه ها پل ساختند. در یک جمله بهمن بیگی شجاعانه زندگی کرد و پیری با شکوهی را سپری کرد و به ایده های خودش رسید.
  • بهمن بیگی را از زبان خودتان تعریف کنید؟
  • مهربان، باسواد، باهوش و قدر شناس. گاهی من به هوش او حسادت می کردم. هر کاری که برای او می کردم، قدر شناسی می کرد. زمانی که مریض بود ومن به او رسیدگی می کردم، می گفت یک روز زن من آمد که آفتاب خانه من باشد اما حالا پرستار من شده است. همیشه می گفت من تنها پاداشی که از کار برای عشایر گرفتم وجود سکینه بود.[1]


[1]  به نقل از روزنامه افسانه