دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

*** مراسم جشن تولد ولیعهد قشقایی
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٢
 

دیدارها و یادگارها کرزا کنون (Korza Kunon) (پسر زایی)

هنگامی که خان بزرگ ایل در نتیجهء حوصله و پشتکار بسیار و پس از نیم‏قرن‏ انتظار دارای نخستین فرزند ذکور شد،عشایر فارس غرق مسرت و نشاط شدند و جشنی‏ باشکوه در چمن مشهور به«شاه‏نشین»برپا کردند.

اجاق خاموش خان روشن شده بود.همه روشن و شادمان گشتند.اشک شوق‏ ریختند،بر سر هم نقل و نبات پاشیدند و به زبانهای ترکی،لری،عربی و اندکی هم‏ فارسی به یکدیگر تبریک و شادباش گفتند.

بنکو و قبیله و طایفه‏ای نماند که در این مراسم ایلی شرکت نکند.در تاریخ‏ نانوشتهء قبائل فارس عروسی هیچ خان بزرگ و ختنه‏سوران هیچ خانزادهء دردانه‏ای چنین‏ شوروشری نینگیخته بود.

نوبهاری دلاویز،پیکر دشت و دمن را با حریری سبز و گلدار آراسته و فضای جشن‏ را پر از رنگ‏وبو کرده بود.

سالاران و سروران،پیران و جوانان،هنرمندان و هنرشناسان همه از راه رسیدند و صدها چادر سیاه،سفید،سبز،زرد و ابلق برافراشتند و به شادی و شادمانی پرداختند و تنی چند از خبرگان را به داوری مسابقه‏ها،رقابتهای هنری و ورزشی برگزیدند.سنگ‏ بسیاری روی هم چیدند.برجی نیمه‏بلند پدید آوردند و بر فراز آن آتش زبانه‏کش‏ جشن را برافروختند.استادان زبردست کرنا،با گونه‏های بادکرده،گردنهای رگ برآمده‏ و چشمهای بر هم نهاده،نفس ورزیدهء خود را در سازهای بلندبالای خود دمیدند. دستیاران نیرومندشان چوبکهای خشک و سفت خود را بر پوست کشیدهء نقاره‏های بزرگ و کوچک فرو کوفتند و سروصدائی پرطنین به راه انداختند.


 دختران و زنان رنگین‏پوش،همچون قوس قزحی زیبا،پیرامون برج حلقه زدند (*)-جشن تولد پسر(پسر+زایی+کنان).

و با زیر و بم موسیقی بر فرشی از قلبهای مشتاقان و هنرپرستان گام نهادند و گل‏های‏ زمین و ستارگان آسمان را بی‏رونق کردند.آهوان اطلس‏پوش عشایر با حرکات موزون‏ و جامه‏های مواج خود آنچنان طنازی و دلربائی کردند که در سینهء پیران و ریش‏سفیدان‏ نیز دلی نماند.

انتخاب و داوری دشوار بود،همه افسونکار و سبک‏خیز بودند ولی هنگامی که‏ کار به مرز ظرافت ذوقی و پیچ و خم تند و بی‏پروای هنری رسید دختران ممسنی و دره‏ شوری بودند که یکه‏تاز بی‏چون‏وچرای میدان رقص و ناز شدند و تاج فخر را بر سر نهادند.

  • مردان پس از زنان به میدان بازی درآمدند.ارخالق بلند در بر،شال سپید بر کمر، کلاه نمدی بر سر،پاتابهء پشمی به پا و چوب و چماق در دست داشتند.رقصشان رقص نبود. جنگ بود،جنگی با موسیقی و آهنگ،آهنگی پرهیجان به نام«جنگ‏نامه».

همین‏که آهنگ جنگنامه طنین انداخت،جوانی چست چابک وارد میدان شد و چوب کوتاهی را که در دست داشت به هوا پراند و قاپید و مبارز طلبید.جوان دیگری‏ که چوب بلندی،با قطری بیشتر،برای دفاع در دست داشت دعوت او پذیرفت و با رجز خوانی و الدرم و بلدرم به رقص درآمد.هردو جوان چندین دور چرخیدند و پیچ و تاب‏ خوردند.سپس آنکه چوب کوتاه داشت پاهای حریف را نشانه گرفت و ضربتی جانانه فرود آورد و نوبت هجوم و یورش را به آن دیگر سپرد و خود به دفاع پرداخت.چوب‏های‏ بلند و کوتاه هم دست به دست شدند.

هلهله از دو سوی جمعیت بلند شد.گروهی به هواداری این و دسته‏ای به حمایت آن‏ برخاستند و به ترتیب در این جنگ و جدال سهمناک و آهنگین شرکت جستند.آتش‏ رقابت زبانه کشید و تیره‏های متعدد به جان هم افتادند و سرانجام تیره‏های طایفهء دقزلوی‏ شش بلوکی فاتح زد و خوردها شناخته شدند.

به دستور داوران صدای جنگ‏نامه خاموش و ترک مخاصمات اعلام گشت و نوبت‏ نوازندگان و خنیاگران و موسیقی و آواز رسید.موسیقی و آوازی که با قدرت‏ معجزه‏آسای خود توانست به کینه‏توزیهای جنگ و جنگ‏نامه پایان بخشد.

  • شب فرا رسید و هزاران نسترن طلائی بر باغ آسمان شکفته شد.بابونه‏های سفید زمین را پرستاره کرده بود.رفتن روز اندوهی نداشت.شب جشن روشن‏تر از روز بود. در سراپرده‏های بزرگ،پیری خمیده،با سیمای آسمانی،سه‏تار به دست طوفانی از آهنگهای‏ دلنشین فرو بارید و همه را غرق حیرت و لذت کرد.پیری بود از جنس پیرانی که‏ جوانان را به زانو درمی‏آوردند.اکلیلی از موی سفید بر تارک خود داشت.بارگاه هنرش‏ رفیع بود.نامش داود نکیسا بود.این نام برایش نه که زیاد بلکه کم بود.هنرمندان همهء طوایف را جز شاگردی و کهتری او چاره‏ای نبود.جمعیت در آرزوی شنیدن نغمات او بی‏تابی می‏کرد.هرکس از هرجا خود را صدارس سه‏تار رساند.نگهبانان رمه‏ها هم

رمه‏های خود را رها کردند و به سماع و استماع آمدند.انگشتان بلند و زخمهء دلنوازش‏ به عمر درندگیها و سرکشیها پایان داد.پرده‏هایش پرده‏ها را درید و مقامها،راهها و آهنگهایش خان و چوپان،کلانتر و رعیت و راهدار و راهزن را به تسلیم و انقیاد واداشت،خدای موسیقی بود.همه به عبادت و بندگی ایستادند.

ایل قشقائی در این زاویهء دورافتادهء جهان،دور از غوغای پرزرق‏وبرق‏ تفسیرگران هنری،سرشار از آهنگ و موسیقی بود.

داود نکیسا کارش را با آهنگی با نام«گرایلی»آغاز کرد و با آهنگ دیگری‏ به نام«معصوم»پایان داد و در میان این دو آهنگ شرین و مشهور با نغمه‏های بسیار دیگری افسونها کرد و افسانه‏ها سرود و کار را به آنجا رساند که پیر دیگری از بزرگان‏ ایل که حنجرهء داودی داشت به صحنه آمد.صمصام یکی از خانهای بزرگ بود.او از برجسته‏ترین مردان و از ممتازترین طبقات ایل بود.شأن و شوکتش اجازهء آوازه‏خوانی‏ نمی‏داد،ولی پنجهء نکیسا و اشتیاق مردم را بی‏پاسخ نگذاشت.ایل در مرتبه‏ای از اعتدال‏ ذوقی و انعطاف اخلاقی و هنری بود که خانش می‏توانست برای زیردستانش آواز بخواند. نکیسا از تبار چنگیها بود.چنگیها در طبقهء فرودین اجتماع جای داشتند.از شبانان، کارگران و مالیات‏پردازان نیز پائین‏تر بودند،ولی قدرت برتر موسیقی آئین طبقاتی‏ را بهم زده بود.خان و رعیت،فرمانروا و فرمانبر در کنار یکدیگر نشسته چنگ می‏زدند و آواز می‏خواندند.

صمصام با اشعاری از دو شاعر قشقائی به نام«محزون»و«یوسفعلی»نشان داد که‏ ایل از ادب و ادبیات نیز بی‏بهره نیست:

«ماهرویان ایران و چین و توران‏ عشایر رنگین و سنگین کوهستان‏ گل سرخ و بلبل شیدای گلستان‏ همه فدای تو باد.

  • دختر،دو چشمت جان می‏ستاند دختر،دو ابرویت خون می‏فشاند تن تنهای من با چهار دشمن‏ چگونه در امان می‏ماند؟»

پیران نغمه‏پرداز و خوش‏آواز هنوز خسته نشده بودند که دار و دستهء عاشقان‏ به صحنه رسیدند و سرود عشقشان را سردادند.اینان از تیرهء کوچکی به همین نام بودند که کاری جز کمانچه‏کشی و داستانسرائی نداشتند.داستانهائی به اسامی«کوراوغلی»، «اصلی و کرم»و«محمود و عیوض»را با لهجهء نیمی قشقائی و نیمی آذربایجانی همراه‏ با کمانچه می‏سرودند و می‏خواندند.داستانهاشان اصیل و پرمایه بود ولی در پرداخت و اجرای آنها توانا نبودند و نوبت را به ساربانها سپردند.

تیرهء ساربان‏ها با دو بنکوی معروف خود به نام«کروش»و«جد»تنها تیرهء قشقائی بود که به دختران و زنان آزادی تغنی و جواز آواز داده بود.زنان ساربان‏ گذشته از ملاحت و رعنائی به آواز خوش‏آوازه داشتند.

استقبال جمع از آوای ساربانها کم از غوغای صمصام و نکیسا نبود.

دختری سیه‏چرده و آفتاب‏خورده با صدای بلند و زلال خود دشت و دمن و هرکه‏ را که در دشت و دمن بود غرق سکوت و حیرت و احترام کرد.صاحب‏دلی نماند که‏ فارغ از قواعد و انگاره‏های متداول جمال‏شناسان و بی‏منت موی و میان بندگی طلعت‏ او را نپذیرد.

افسانهء آن دختر قشقائی که بر فراز تپه‏ای رفیع ایستاد و چوپان جوانی را در انتهای‏ دشتی بی‏کران صدا زد و پاسخ گرفت از قصه‏های شیرین ایل بود.

دخترک ساربان افسانهء کهن را جان تازه داد و فریاد برآورد:

«ای چوپان جوان‏ از آن کیست گوسفندان‏ برایم بشمار می‏رسد به چند هزار؟»

  • این راه می‏رود به باغان‏ از آنجا می‏چرخد به آفتابان‏ در پی آهوی یکتای خویش‏ برخورد کردم به گروه غزالان.»

نی‏چی نامدار نی هفت‏بند از پر شال بیرون کشید و جواب درخوری به آواز دختر ساربان داد. پیران هنرمند و جوانان ساربان طایفهء عملهء قشقائی را در موسیقی و آواز بی‏رقیب‏ گذاشتند و فقط کوهستان‏نشینان طایفهء آبکش ممسنی بودند که حرفهای بسیار برای‏ گفتن داشتند.

موسیقی قشقائی حزین و سوزناک و غم‏آلود بود و کار را به اشک و آه می‏کشاند. آوارگیها و دربدریهای قرون و فراز و نشیبهای بی‏شمار اثری عمیق بر نغمه‏های ایل‏ نهاده بود.اما موسیقی ممسنی از شادی و طرب لبریز بود و شور و حال و امید می‏انگیخت.

دو استاد زبردست بکش با سازهای کوچک دهنی خود کرناهای پرسروصدای‏ قشقائی را خاموش کردند و دو خوانندهء جوانشان اردوی انبوه مستمعین را زیر سیطره و تسلط خود گرفتند.

این دو جوان با کمک استادان خود گفتگوی دلخواه و شیرینی با یکدیگر داشتند،

گفتگویشان از حوصلهء ترسیم و تشریح بیرون بود:

یکی از عشق و مهربانی و دیگری از جنگ و نامهربانی سخن می‏گفت،با آمیزش‏ متعادل بزم و رزم،جنگ و عشق،حماسه و غزل و لطافت و خشونت ستایش همه را برانگیختند و داوران را شیفتهء خویش ساختند.چهره‏های شاد و نگاههای نافذشان تأثیر صدایشان را دوچندان می‏کرد.یکی به نرمی نور مهتاب و نفس نسیم بهار و دیگری با درشتی و صلابت یک پهلوان میدان نبرد آواز می‏خواند.یکی روزنه‏های صلح و صفا، و امید و آرزو را می‏گشود و دیگری انگشت به ماشهء تفنگ می‏برد.

سرودهاشان که به زبان لری بود گرچه به سنگینی و جاافتادگی اشعار ترکی قشقائی‏ نبود ولی از تازگی و سادگی و شادابی بیشتری بهره داشت:

«من چگونه تاب بیاورم و طاقت کنم؟ مهرش را به که بسپارم؟ من چگونه اندامش را نبینم؟ پس در کنار که بنشینم؟»

  • هرچه به او گفتم احتیاط و قراولی‏ هرچه به او گفتم ترس و بیم از ولی‏ هرچه به او گفتم پروا نکرد و نشنید تا موج خون به شال و قطارش رسید.»
  • شب بر بال زرین و ظریف موسیقی به سرعت گذشت و فردای جشن نمایش زیبائی‏ و جمال و مسابقه‏های سرعت و استقامت اسبها با هیجان آغاز گشت.همهء طوایف در مقابل‏ زیبائی،تناسب اندام و نجابت اسبهای طایفهء دره‏شوری لنگ انداختند.مدعی و رقیبی‏ در کار نبود.زندگی دره‏شوری و اسب درهم آمیخته بود.یکی بی‏دیگری مفهوم و معنی‏ نداشت.دره‏شوری بدون اسب مثل ماهی بود بدون آب.دره‏شوری به اسب عشق می‏ورزید. با اسب خویشاوندی داشت.برای دره‏شوری سوگند به مقدسات ملی و میهنی،سوگند به جان‏ پسر،روح پدر و زلف دلبر دشوار نبود ولی قسم به موی یال و دم اسبش سهل و آسان نبود.

مهتران و میرآخوران طایفه توزینها و دوزینهای تیزتک و خوش‏خرام را با جلهای ترمه و طاوس به جلوه گذاشتند.

یالهای شانه‏کرده،افشان و فروهشته،دمهای چترزده و برافراشته،سم و ستون گرد و استوار،اندام بلند،سینهء فراخ و برآمده،میان باریک،کفل موزون،گوش خنجری، چشم نجیب،گلوی نازک،گردن پرقوس و کمانی اسب دره‏شوری را هیچ طایفه‏ای نداشت.

اسبهای دره‏شوری با رنگهای زیبا و نژادهای مشهور صحنهء جشن را پر از جلال و شکوه کردند.نسمانهای زرد و طلائی،وزنه‏های کهر و کهربائی،خرسانهای کردند و حنائی غوغائی به پا کردند.پوست لطیف بدنشان از برگ گل و پوست پیاز نازک‏تر بود. از سر و رویشان نجابت و هوش می‏بارید.با چشمها و نگاههای خود راز می‏گشودند و سخن می‏گفتند.گوششان با آهنگها و تقطیع‏ها آشنا بود.رقص بدن و حرکات ظریف‏ دست و پایشان با ریتمهای موزیک متناسب بود.نرمش و چرخش اندامشان در زاویه‏های‏ تند و دایره‏های تنگ چنان بود که گوئی استخوان در بدن نداشتند.دره‏شوریها نشان‏ دادند که چرا کره‏های خود را بیش از کودکان خود دوست می‏داشتند.اسبهای اصیل و نژادهء دره‏شوری اوراق هویت داشتند.هر اسبی اسمی و هر مادیانی نام و نشانی داشت:

لیلی،آهو،ترلان،شهپر،عقاب،شبدیز،رخش،کارون...همهء اسبها سزاوار و شایستهء نامهای زیبا،تاریخی و افسانه‏ای خود بودند.رخشهای خوش آب و رنگ دره‏ شوری در نمایشهای گوناگون برندهء همه مسابقات شدند و میدان را به شترها و شتر سواران سپردند.

  • هنگامی که شترهای آذین‏بسته به‏ویژه شترهای تیرهء شوریاخورلوی شش بلوکی و ساربانهای عمله با لوکهای سرمست و اروانه‏های سفید،به سفیدی برف دنا،با جهازهای‏ پرگل و گمپل،با زنگها و زنگوله‏ها،با سینه‏بندها،زانوبندها و گردن‏بندهائی رنگین‏ به نام هیکل،بافته‏ای به شکل کراوات،آهسته و آرام و با تأنی و وقار قدم به میدان جشن‏ گذاشتند همهء تماشاگران مجذوب و شیفته شدند و بخصوص لرهای شترندیدهء ممسنی که‏ در طول عمرشان بار و بندیلشان را بر پشت خر و گاو بسته بودند به عظمت تمدن قشقائی‏ آفرین گفتند!

ساربانها،دو لوک بزرگ به نام«سمند»و«سمرقند»و چند اروانهء زیبا به نام‏ «ملوس»،«نبات»و«هوبره»را چنان آراسته بودند که مشاطهء هیچ عروس و دامادی‏ از عهدهء چنین آرایشی برنمی‏آمد.

هنوز تماشاگران غرق تماشای جمال و کمال این جانوران خوش‏سروگردن بودند که مسابقهء سرعتشان با صدای تیر اعلام شد و زمین زیر پای پهن جمازه‏های پیلتن‏ به لرزه درآمد.

شترهای شش‏بلوکی سریع‏تر و ورزیده‏تر از همه بودند و سرانجام سر فخر بر آسمان سودند.

  • جشن با شور و شکوه ادامه داشت.طنین نقاره و غرش ساز و کرنا لحظه‏ای قطع‏ نمی‏شد.می‏زدند،می‏کوبیدند،می‏گفتند،می‏خندیدند،می‏خواندند،می‏رقصیدند،تیر می‏انداختند،سواری می‏کردند،کل می‏زدند،هلهله می‏کردند و بر سر خانه و خانواده نوزاد، بر سر خان و همسر جوانش نقل و نبات شادباش می‏پاشیدنددو روز از آغاز جشن گذشته و هنوز از طایفهء فارسی مدان،پنجمین طایفهء قشقائی

اثری و هنری به ظهور نرسیده بود.صبح سوم جشن صبح پیروزی آنان بود.فارسی‏مدانها که اتفاقا کمی فارسی هم می‏دانستند با چابکسواری و تیراندازی هوائی خود دست همه را از پشت بستند و در قلمرو یکی از دشوارترین صحنه‏ها از همهء قبائل پیش افتادند.قیقاج‏ رفتند.معلق زدند و بر پشت زین راست ایستادند،وارونه نشستند و تاختند.در حال تاخت‏ به چپ و راست خم شدند.از زمین سنگ‏ریزه برداشتند به هوا پراندند و به تیر دوختند و دوست و دشمن را انگشت به دهان و حیران ساختند.

فارسیمدانها آنچنان درخشیدند که کدخدائی از طایفهء عرب مزیدی آنانرا فارس‏ میدان لقب داد!

ولی در هدف‏گیری و تیراندازی زمینی بویراحمدها،این جوانمردان سرزمین دریا برزن و لهراسب بودند که مجال خودنمائی به احدی ندادند.

هدف‏گیران چشم خروس بودند و از فواصل بعید نشانه‏های ریز و کوچک و نادیدنی را درهم ریختند.

  • کار طایفهء باصری،یگانه طایفهء فارسی‏زبان عشایر فارس به غربت و تنهائی کشیده‏ بود.با باصریهای زبان‏بسته نه حرف کسی را می‏فهمیدند و نه کسی حرفشان را می‏فهمید. در زورآزمائیها و هنرنمائیها پیروزی و توفیقی نداشتند.لیکن با شروع مسابقهء سنگ‏ اندازی با دست و فلاخن آنچنان جلوه کردند که هیچ دسته و گروهی را تاب مقاومت‏ نماند.سنگ‏اندازان عجیبی داشتند.سنگ‏هایشان به نشانه‏ای نبود که اصابت نکند.هر سنگی را که هرکس رها می‏کرد در هوا می‏زدند.
  • در پایان مسابقه‏های تیراندازی و سنگ‏اندازی نوبت نمایش زیبائی و جنگ و جدال قوچها دررسید.قوچهای بسیاری را آراسته و بزک کرده با رنگهای سفید،سیاه، بور،کبود،قنقر و خرمائی به میدان کشیدند.از نژادهای گوناگون بودند:خاصه قلمه، ترکی،بختیاری،قره‏گل... پشمشان را رنگین کرده بر شاخهای پیچانشان دستمالهای قرمز بسته بودند.بر چشمهایشان سورمه کشیده بودند.

قوچهای تیرهء لک‏کشکولی،از اعقاب کریم‏خان زند،و طلبازلوی دره‏شوری،از اعقاب نادر شاه افشار،برندهء زیبائی اندام قوچها شدند،ولی در جنگ و مبارزهء شاخ‏به‏شاخ‏ قوچهای طایفهء عرب بودند که صحنهء نبرد را در اختیار گرفتند.

قوچهای چهارشاخ عرب که به جای شاخ گوئی درخت ارژن بر سر داشتند قوچهای‏ بلندبالا و نازنین قشقائی را به آنجائی فرستادند که عرب نیزه انداخت.

  • پس از مبارزهء تکان‏دهندهء قوچها زورآزمائی انسانها آغاز شد.در همهء کشتیها بخصوص سنگین‏وزن،حضرات کشکولی،رقیب و هماوردی نداشتند.مردان تنومند

و پهلوانان عظیم‏الجثه این ایل جلیل با بر و بازوی ستبر و غبغبهای مدرج در حالی که‏ اشعاری از شاهنامه را با لحنی نیمه‏ترکی می‏خواندند پوزهء همهء مدعیان را به خاک مالیدند.

ممسنی‏ها که در چندین مسابقه عقب افتاده و ناراحت بودند،شکستهای خود را در میدانهای دو و پرش جبران کردند.

سه کدخدازادهء سبکبال و تیزپروازشان به اسامی«ملا کبوتر»،«ملا دراج»و «ملا بنجشک»(که همان گنجشک فارسی باشد)قهرمانان قبایل دیگر را با فاصله‏های‏ زیاد پشت سر نهادند.

یاغی جوانشان به نام«ملا پدیدار»که یک لحظه از عمر شریف را بیهوده نگذرانده‏ و در کتل‏هاو گردنه‏ها آتش به جان کاروان‏ها زده بود همهء دوندگان رقیت را در دو استقامت به نفس‏نفس انداخت.

سرعت سیر و پرواز لرهای دونده چنان بود که باز همان کدخدای طایفهء عرب، با لهجهء غلیظ عربی در وصفشان گفت:«الاسماء تنزل من السماء(نام‏ها از آسمان فرود می‏آیند.)».

  • جشن بود.جشن هنر ایل بود.نمی‏شد از هنر قالی و پوشن چشم پوشید.طایفهء کشکولی کوچک،در چادری بزرگ بافته‏های گرانبهای خود را به معرض نمایش گذاشت. جز چگینی‏ها و بلوها از طایفهء عمله و جز هیبت‏لوها از طایفه شش‏بلوکی هیچ دار و دسته‏ای را قدرت رقابت مقابله با آنان نبود.اینها نیز در همان نخستین لحظات نمایش، دست‏بسته تسیلم بافندگان هنرمند کشکولی شدند.

قالیهای بی‏بی‏باف کشکولی با آن نقشها،بته‏ها،و اشکال دلاویز ستایش همگان را برانگیخت.طرحهای شوخ و شاد«ناظم»«وزیر مخصوص»«ماهی درهم»«بته قباد خانی»و دهها طرح و نقش دیگر چشمها را خیره کرد.

هیچ گلستانی اینهمه گل،هیچ صحرائی اینهمه آهو،هیچ مرغزاری اینهمه پرندهء زیبا و هیچ دریائی اینهمه ماهی قشنگ نداشت.

امر داوری در بسیاری از رقابتهای ورزشی و هنری دشوار بود ولی زبردستی‏ قالی‏بافان کشکولی کوچک مجالی برای کوچکترین شک و تردید نگذاشت و هنرمندان‏ این طایفه استادان برتر و مسلم فن ظریف و بزرگ خود شناخته شدند.

  • در کنار چادر مفخم قالیها،نگارستان دل‏انگیز گلیم‏بافان برپا بود.

این هنرمندان بی‏نظیر از اطرافیان ایلخانی بودند که آنان را«دوروبر» می‏خواندند.این نگارگران چیره‏دست را از قبائل مختلف دست‏چین کرده به پایتخت‏ متحرک ایل آورده بودند.

بافته‏هایشان تشنه‏ترین چشمها را سیراب می‏کرد و به خسته‏ترین تنها جان تازه‏ می‏بخشید.گوئی خورشید جنوب به جنگل شمال تابیده بود.بهار اسفند گرمسیر و

اردی‏بهشت سردسیر را درهم آمیخته بودند.به بهارها و باغها درس خرمی،شادابی و رنگ‏آمیزی داده بودند.

با سرانگشت هنر،سرگذشت غبارآلود و مبهم ایل را بر صفحهء پشمین و رنگین‏ خوش نگاشته به مطالعه و تماشا گذاشته بودند.

زبانشان گویا بود.هر تاری از دشت وراغی و هر پودی از درد و داغی سخن‏ می‏گفت.در کنار یکی از سرچشمه‏های کارون گاه از ارس و گاه از سیحون حرف‏ می‏زدند.نقش‏ونگارهایشان و گلها و بته‏هایشان از نوغانه و بدخشان تا ترکمن و گرگان‏ و گنجه و شیروان نشانها داشتند.نقش و نگارها و گلها و بته‏هائی به نام: «آلماگل»،«آقاجری»«شیدلا»،«دنابیگی»«چین»،«چاقوبند»،«قزل‏قیچی» و«چپ حلقه».

  • جشن بزرگی بود.پیران و سالخوردگان نیز چنین جشنی به خاطر نداشتند.

هنرمندان و هنرشناسان و پهلوانان همهء طوایف شرکت جسته بودند.اسکان‏ یافتگان و تخته‏قاپوشدگان هم،بی مال‏سواری،با زحمت و مشقت خودشان را کشانده‏ به میدان جشن رسانده بودند.لیکن بیچاره‏ها حال و رمق نداشتند.دور از آب چشمه‏ها و هوای کوهها و صفای جنگلها،زرد و ضعیف و بیمار و ناتوان شده بودند.فرهنگ‏ قومی را از یاد برده به فرهنگ مدنی و شهری خو نگرفته بودند.اسکان دیمی و فرمایشی‏ کارشان را زار کرده بود.روال زاغ را نیاموخته روش کبک را از دست داده بودند. جز چند خروس جنگی چیزی نداشتند.جنگ خروس‏ها هم چنگی به دلها نزد.جز خردسالان کسی آنانرا به بازی نگرفت.غمگین و شرمنده شدند.کدخدایان خود را ملامت کردند که بیهوده باغ سبز کاشتند و همه را خاکی و خاکسار و گل‏نشین ساختند. نوازندگان خود را سرزنش نمودند که دست از موسیقی و طرب برداشتند.

کدخدایان جوابی نداشتند ولی یکی از نوازندگان گفت:«مجالس ماتم و عزا،مرگ‏ومیر جوانان و کودکان اسکان‏یافته و ضجه مادران‏ و خواهران فرصتی به ما نداد که دست به تار و سه‏تار و چنگ و چغانه ببریم...»

  • جشن با خیر و خوشی پایان یافت.صدای ساز و دهل خاموش گشت.همه باهم‏ روبوسی و خداحافظی کردند و سوار بر مرکبهای بادپا به سوی طوایف خویش روان شدند.

اسکان‏یافتگان هم خروسهای رنگین خود را با آن قباهای پرنیانی و تاج‏های‏ خسروانی بغل کردند و پیاده به راه افتادند و در راه مشورت کردند که از نیستان نی‏ ببرند و از گله‏دارن همسایه موی بز بخرند و چادر سیاه و نی چیت سفید ببافند و انشاء الله در بهار آینده همراه ایل حرکت کنند.[1]

 

 



[1]   آینده » شهریور تا آبان 1367 شماره 150 (صفحه 281) به نقل از پایگاه محلات تخصصی - نوشته محمد بهمن بیگی

-