دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

دختر چوپانی که به مکتب می رفت
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤
 

سید احمد در کنار منقل پر از آتش نشسته بود. دستش را بالای منقل گرفت و بعد از گرم شدن به هم مالید. بیرون صدای باد و باران بهاری به گوش می رسید . هفته اول فروردین بود. باران دو روز بود که مدام می بارید. سید گفت امسال سال خوبی خواهد بود. زمستان بارش خوبی داشتیم و بهار را هم با رحمت خدا آغاز کرده ایم. سالی که نکوست از بهارش پیدا ست. محصول امسالمان بهتر از هر سال خواهد بود. خدا را باید شکر کنیم. در کنار سید زنش خدیجه، پسر 17- 18 ساله اش علی عسگر و دختر 13- 14 ساله اش گل بانو دور منقل نشسته بودند. کتری یک طرف و قوری طرف دیگر در کنار آتش منقل جای داشتند. سید برای همه چای ریخت. از قندان قندی برداشت و به دهان گذاشت.علی عسگر گفت، اگر هوا اجازه داد باید فردا گله را به چرا ببرم.  امروز کمی کاه به آن ها دادم اما کم بود.گرسنگی دارد اذیتشان می کند. و اگر باران باز هم ادامه داشت باید بروم کمی علوفه و برگ جمع کنم. سید ادامه داد فردا به بچه های آبادی بگو که مکتب از پس فردا شروع می شود.رو به زنش کرد و گفت اتاق مکتب را جمع و جور کن. باید فکری برای گله ها بکنم که علی عسگر هم از درسش عقب نیفتد. فردا با دایی صحبت کن اگر می تونه گله ما را هم با خودش ببره . دخترش کمی  به طرف مادرجا به جا شد. سید نگاهی به دخترش انداخت ولی چیزی نگفت. مادر به سوی دختر برگشت. آهسته چیزی گفت. مرد پرسید چیزی می خواستی بگی؟ مادر به دخترش رو کرد و گفت دخترت چیزی می خواد بگه؟ دختر دست پاچه گفت، ننه! مرد پرسید چیزی می خوای بگی، بگو، این جا که غریبه نیست بابا. گل بانو، سرش را انداخت پایین گفت ننه! مادر خندید گفت دخترمون مدتیه که از من می خواد که به تو بگم بزاری اونم درمکتب درس بخونه!


سید خودش را جمع و جور کرد. گفت دخترم می خواد درس بخونه؟ بله آسید می خواد درس بخونه؟ چطور شده که حالا یادش افتاده که مکتب بره؟ کدام دختر تو آبادی مکتب میرن که اون هم می خواد بره؟ من که کسی را نمی شناسم، تو خبر داری. زن خندید گفت آره من یکی را سراغ دارم. سید با تعجب گفت اون کیه که من نمی شناسم. زن و دخترش هر دو خندیدند. سید گفت حرف خنده داری زدم؟ باز هر دو خندیدند. مرد خنده اش گرفت و رو کرد به پسرش، علی تو دختری می شناسی که به مکتب رفته باشه؟ پسر که تازه متوجه قضیه شده بود، خنده اش گرفت. سید گفت پس تو هم یکی را می شناسی که درس خوانده باشه؟ پسر گفت بله بابا خودت هم می شناسی، نکنه که یادت رفته؟ پدر گفت من که یادم نمی آد. به من بگید که این دختر ملا کیه؟ زن گفت آقا خواهر بزرگوارتان، یادت می آید خودت تعریف می کردی که خواهرم مکتب می آمد و بغل دست آقا بزرگ می نشست و مثل همه قران می خواند. حالا همه  می بینند که ماه های محرم و صفر و ماه رمضان اون قران می خونه.

سید سرش و تکان داد و گفت، اما درس خواندن دخترا برای مردم....

و ساکت شد. نمی خواست چیزی بگه. پسر پرسید، بابا راستی چرا زن ها درس نمی خونند. سید گفت بابا کی حوصله درس خواندن دارد. می بینی که پسرها هم از درس فرار می کنند. چند تا بچه تو این دو تا آبادی هست؟ بیشتر از سی تا. چند تاشون مکتب میان؟ پنج شش تا. همه فکر می کنند که درس خواندن براشون چه فایده داره؟ کار زراعت و چوپانی که درس لازم نداره، داره؟ دختر کمی جا به جا شد و گفت، پس بابا چرا شما این قدر برای درس خواند علی سخت می گیری؟ مرد سرش را تکان داد و گفت، عزیرم دنیا داره عوض می شه. الان می گن این فرنگی ها از اون سر دنیا آمدن همین پهلوی امام زاده بابا محمد (گچساران) خودمون اداره درست کردن، خیلیا اونجا کار می کنن. از شهرها مردم آمدن، اونا می دونند درس چیه و به چه درد می خورد. بچه ها شون می فرستن مکتب. می خوام علی بره انجا و یک مکتب راه بندازه و از این زندگی تو این بیابان نجات پیدا کنه، برا خودش یک زندگی راه بیندازه دنیا داره عوض می شه. پسر گفت بابا پس حتما دنیای تاره زن های با سواد هم می خواد؟ سید سرش را تکون داد و گفت نمی دانم.شاید. ولی فعلا که علی هم نمی تونه مکتب باشه باید خودم شب ها بهش درس بدم. گوسفندا را چه کنم. من که دیگر ازم ساخته نیست که هرروز چوپونی کنم. حالا بزارین ببینم کار علی درس می شه؟ دختر که سرش پایین انداخته بود، گفت بابا؟ سید پرسید چیه بابا؟ من می گم بچه های مکتب را دو قسمت کن.هر قسمت یک روز در میون بیان مدرسه. سید گفت خوب خوب! اون وقت بچه ها می تونن هم مکتب بیان هم به خانه شون کمک کنند. مرد راست نشست و گفت دیگه چی؟ دختر فکر کرد که پدرش از حرف او دلخور شده. با ناراحتی گفت، هیچی دیگه، هیچی دیگه. سید گفت،نه بگو، فکر خوبی است. شاید بچه های بیشتری هم به مکتب بیان. دختر  که دل و جراتی پیدا کرد و گفت،نه بگو، فکر خوبی است. شاید بچه های بیشتری هم به مکتب بیان. دختر دل و جراتی پیدا کرد و گفت؛ یه روز من گله را می برم و یه روز علی. روزی که من گله را بیرون می برم، علی مکتب میره و اون روز که علی گله را می بره من مکتب می رم. سید خنده بلند و صدا داری کرد و گفت بارک الله خودت بریدی و خودت دوختی! هنوز من به مکتب رفتن تو فکر نکرده ام.تازه تو می خوای، چوپونی هم بکنی. و خندید. در ادامه گفت دخترم هم می خواهد درس بخونه هم می خواد چوپون بشه. دختر جون دیگر دختر چوپون نداریم. حالا گفتین که عمه ات مکتب رفته و من نتونستم جوابتان را بدم. اما دختر چوپون کسی را نمی شناسم. سید درست می گفت، دختر ها کار بیرون بردن گاو و الاغ و بزغاله را می کردند. اما چوپونی هیچ رسم نبود. اما گویی که دختر مدت ها در این مورد فکر کرده گفت بابا این که کار سختی نیست. من گله را می برم و خودم هم رو بلندی می نشینم و اونا رو می پایم. پدر خندید و گفته بله به همین راحتی؟ فکر کردی دختر جون از صبح تا غروب گله را راه بردن و مواظبت کردن و برگردانندشان و آب دادنشان به این راحتی نیست. تازه مگر می شه یک دختر جوون را توی این بیابان تنها رها کرد. مادر به کمک دختر آمد و گفت او فکرهای دیگه هم داره که کار را راحت می کنه به من گفته. رو کرد به دختر و گفت، بقیه اش را هم بگو. دختر چیزی نگفت. سید  یک چای دیگر ریخت و گفت بگو بابا

حرف بزن، غیر از خودمان که کسی این جا نیست. بگو دیگه چه فکری تو سرت هست. با خنده گفت دخترم دیگه بزرگ شده بارک الله، حرف بزن. گل بانو، با حجب و حیا گفت بابا مکتب را نصف روز کن. کسی که عجله نداره زود ملا بشه. برای نصف روز همه بچه ها شون میارن مکتب. برای نصف روز هم زیاد دور نمی رم. تازه من با دایی می رم. به او  که سنی هم ازش گذشته کمک می کنم. در کنارش هستم. پس ترس هم ندارم که تنها باشم. بعد از چاشت هم علی می آد.

سید با دهان باز داشت به دخترش نگاه می کرد و با خود گفت عقلش بیشتر از همه ی ماست. عجب فکرهایی تو کله اش هست. سید تصمیم خودش را گرفت. اما بعد از این که چای را خورد گفت حالا دیگه دیر وقت است. علی سری به آغل بزن. من هم فکرام را بکنم. حالا برید بخوابید. مادر دستی به سر دخترش کشید و لبخندی زد.

مکتب راه افتاد، همان طور که گل بانو گفته بود. بیش از چهارده –پانزده شاگرد آمده بودند. یک روز در میان آن هم نصف روز همه پدر و مادرها گفته بودند که نصف روز خیلی خوبه. شاگردها دو دسته شدند. هر دسته یک روز یکی دسته علی نام داشت و یکی دسته گل بانو. دو سه روز که گذشت، دختر کدخدا و دختر برادر سید هم به شاگردها اضافه شدند.. بعد ها دخترای زیادی به مکتب رفتند گل بانو نصف روز با دایی گله را می برد و بعد ازظهر علی می آمد و کتابش هم همراهش بود. روزای اول آبادی متوجه چوپونی گلبانو نشدند اما بعد که دیدند هر یک روز در میان با دایی می رود شروع کردند به اظهار تعجب و حرف زدن. برادر سید که شنید به دیدن برادرش آمد، پرسید راست است که دختره را چوپان کرده ای؟؟ سید خندید و گفت بله. برادر گفت چطوری می تونی این کار را بکنی؟ یک دختر را تنها به بیابان بفرستی. حالا که بچه های مکتب هم زیاد شدند، چرا چوپان نمی گیری؟ سید برای برادرش وضعیت را تعریف کرد. مرد پرسید که راست می گی او با دایی میرود؟ کمک حال دایی هم هست؟ نصف روز هم بیشتر نیست؟ درس هم که می خونه؟  این فکر خودت بود.

 سید خندید و گفت من اگر این فکر داشتم که قبلا این کار را می کردم. این فکر خود دختره است. منم داشتم شاخ در میاوردم. ولی فکرش خوب کار می کند. منم مانعی نمی بینم. مرد گفت بارک الله خوش به حال شوهری که هم چو دختری را به خانه ببرد. با خنده و شادی به خانه اش برگشت. همه اهالی ده از نقشه گل بانو با خبر شدند. و گاهی به شوخی می گفتند عجب دختر کله داری است.

پسر عموی گلنار هم سن و سال علی بود، و در چند سال گذشته با علی رفیق شده بود. و در گله چرانی با هم بودند و خیلی از وقت با هم  سخن می گفتند و بازی می کردند. از روزی که مکتب راه افتاد او هم که از شاگردان قبلی مکتب بود به مکتب می آمد و در دسته علی بود. و با علی هم گله را صحرا می برد.اما ته دلش خوشحال نبود. در گذشته هر وقت مکتب می آمد، قبل یا بعد از مکتب سری به زن عمو می زد، و با گل بانو هم حرف می زد و شوخی می کرد و مدتی می نشست و می رفت. اما حالا وقتی می آمد، زن عمو بود، علی هم بود، اما گل بانو نبود. او عاشق دختر عمو بود!!

پسر عمو که به عشق دیدن دختر به مکتب می رفت ،بعد از چند روز از مکتب رفتن بیزار شد و یک روز، که گل بانو با گله بیرون رفته بود. او هم گله های خودشان را راه انداخت و به سویی که دختر عمو رفته بود حرکت کرد. مدتی بعد گله عمو را در بلندی های رو به روی خود دید، گله خود را رها کرد و از دره بلندی عبور کرد و به گله  دختر عمو نزدیک شد. گل بانو از دور متوجه اومدنش شد. و منتظر ایستاد. پسر عمو بهزاد را دید که از سربالایی نفس زنان نزدیک می شود. وقتی به تیر رس رسید. سنگی بر داشت و به سوی او پرت کرد. بهزاد یکه خورد و نگاه کرد د ختر را دید که ایستاده است و دارد به او نگاه می کند. با صدای بلند گفت دختر عمو منم، داشتی سرم را می شکوندی؟ گل بانو گفت اگر یک قدم دیگر برداری همین کار را می کنم. این دفعه می زنم تو سرت. بهزاد با تعجب گفت دیوانه شده ای؟ برای چه؟ گل بانو گفت دیوانه تو ای برای چه داری میایی این جا ؟ بهزاد گفت آمدم ترا ببینم. مدتی است که ترا ندیده ام. دختر پرسید با من چکار داری؟ مگر مدرسه نمی ری؟ گفت نه من دیگه مدرسه نمی رم. دختر با صدای محکمی داد زد، گفتم که دیوانه ای؟ من چوپونی می کنم که درس بخوانم، تو درس ول کرده ای که چوپونی کنی؟. از همین راه که آمده ای برگرد. یک قدم دیگه جلو نیا. خم شد و از زمین سنگ دیگری برداشت و تهدید کنان گفت، زود برگرد و گرنه خونت گردن خودته. بهزاد اصلا نمی فهمید گفت دختر عمو من آمدم که با تو حرف بزنم. دختر با فریاد گفت فورا برگرد من حرفی ندارم که با تو بزنم. دیگه هم این ورا پیدات نشه، فکر کردی که من تنهام و یک دخترم تو هم خودت را مرد می دانی، زود برگرد تا نزده ام سرت را بشکنم. در همین موقع دایی را دید که می گفت دختر بزار بیاد این همه راه آمده گناه داره؟ گلنار گفت دایی گناه نداره، عقل نداره! زود برگرد.

بهزاد  که دلتنگ دختر عمو شده بود و برای دیدنش این همه راه آمده بود، دلخور و ناراحت سر را به زیر انداخت و راه آمده را برای برگشت پیش گرفت.و دایی داشت می خندید.

 نزدیکای غروب بهزاد به خانه برگشت. حالش آ شفته بود. چوب دستیش را انداخت و گوشه ای نشست. مادر و خواهرش برای شیر دوشی به سوی گله رفتند. برادرانش هم از مزرعه برگشته بودند و در کنار منقل آتش نشسته بودند. امیر برادر بزرگش پرسید؛ گرگ به گله زده است؟ بهزاد نگاش کرد و گفت برای چه می پرسی؟ آخه می بینم ماتم گرفتی؟ بهزاد حرفی نزد. با خود می گفت کاش گرگ بود. می کشتمش. چون برادرها سر به سرش می گذاشتند، بلند شد و از خانه بیرون رفت.

 از کنار خانه های گلی آبادی شل و ول راه می رفت. آفتاب داشت در افق نا پدید می شد. یک وقت متوجه شد که در خانه عمه اش، فاطی است. رفت تو حیاط. شوهر عمه با خنده به او خوش آمد گفت و با هم به داخل رفتند. شوهرعمه آمد کنارش نشست. مدتی که مشغول حرف زدن بود، دید که بهزاد همجنان سر به زیر  دارد و گرفته است و جواب های کوتاه می دهد. نمی دانست چه بگوید. دختره پاک او را کوچک کرده بود اونهم پیش دایی. پیرمرد محترم آبادی که همه بهش احترام می گذاشتند. مرد مودب و خندانی بود. با وجودی که سنش بالا بود اما با تحرک بود و زندگی خود و زنش را اداره می کرد.

شوهر عمه اش یک چای براش ریخت و بیرون رفت. توی آغل زنش را دید و گفت بهزاد اومده ولی گرفته است. به من که چیزی نگفت. برو ببین چه شهِ . زن کاسه به دست وارد اتاق شد و گفت به به بهزاد خان یاد عمه افتادی ؟ حالت چطوره عمه. بهزاد با صدای آهسته ای گفت بد نیستم اگر مردم بزارن. عمه پرسید کدام مردم را می گی ؟ من می شناسمشون؟ سر انجام بعد از گفت و گویی، بهزاد داستان خودش و گل  بانو را برای عمه تعریف کرد. و پرسید من حالا باید چه کنم؟

عمه کمی فکر کرد، گفت عجب دختر برادری دارم.  اون درس خواندنش این هم چوپونیش. و با غرور گفت عجب جواهری است؟ بهزاد با تعجب گفت، چه می گی عمه؟ جواهر چیه؟ اون یک شیطان است می خوام با دستام خفه اش کنم. عمه خندید و گفت چرا برای این که حرف درست زده؟ تو برای چه تو اون بیابان رفتی دنبالش؟ فکر نکردی اگر مردم شما را با هم می دیدند، آبروی دختره پاک رفته بود؟ بهزاد با دلخوری پرسید چرا؟ عمه خندید و گفت نمی دانی؟ برای همین بهت گفته  گناه نداری، عقل نداری. همین طور به تو گفته که او برای درس خوندن چوپون شده و تو برای چوپونی درس را ول کرده ای؟ عزیزم همان کار را بکن که او گفته. پسر پرسید مثلا چه کار کنم؟ عمه گفت، چوپونی را ول کن و درس بخوان. گله را بده چوپان به مکتب برو و درس بخوان. گل بانو دختر خیلی خیلی عاقلی است عزیزم. اگر می خوای باش عروسی کنی باید لیاقت اونه داشته باشی. بهزاد دلخور گفت حالا کی می خواد این دختر کله شق و دیوانه را بگیره. خیلی دلش بخواد. عمه خندید و گفت گربه دستش به گوشت نمی رسید و می گفت پیف.

بهزاد گله را  روزهایی که مکتب داشت رها کرد و یک روز در میان به مکتب رفت. هر روز با علی عسگر  برادر گلنار در مکتب بود و بعد هم موقع چرا  با هم کتاب ها را می خواندند. تمام بهار تا نیمه تابستان که مکتب دایر بود، بهزاد نتوانست دختر عمو را ببیند. در آتش این دیدار می سوخت. وقتی مکتب برای فصل درو تعطیل شد. بهزاد برای درو گله را به برادرش سپرد. و مشغول برداشت محصول شد. روزی علی عسگر را دید که دارد به سوی او می آید. علی آمد و احوال پرسی کرد و گفت می دونی دایی تنهاست. من گله اش را می برم اما خودش به تنهایی قادر نیست که گندم هاش را بر دارد و محصولش داره از بین میره بابا از همه خواسته که فردا «گو جاری» به کمک دایی بیان. اومدم به تو هم بگویم. علی قول داد که فردا کمک کند.

 فردا صبح علی به مزرعه دایی رفت. و مشغول درو شد. کمی که گذشت بقیه کمک کاران هم آمدند. و بهزاد چشم به گل بانو افتاد که دارد خوشه های گندم را بغل زده و به سوی خرمن می رود. ایستاده بود و تماشا می کرد. تنها زن میان همه ی آن مردان بود. اول خواست که برود و او را از این کار منع کند، اما ترسید که باز میان این همه مردم حرفی بزند که مشکل بیشتر شود. به کار خودش مشغول شد. گل بانو و دو تا از مردها خوشه ها را سریع خرمن می کردند و به زودی برای جمع کردن خوشه های طرف بهزاد آمدند. دختر وقتی پسر عمو را دید با احترام زیاد به او سلام کرد و خسته نباشی گفت و احوال عمو زن عمو را گرفت. بهزاد به آهستگی جواب داد و متقابلا احوال پدر و مادرش را سراغ گرفت. و هر دو مشغول کار خود شدند. هنگام نهار  که همه کنار یک درخت بزرگ کُنار نشسته بودند. دایی و زنش غذا برای آن ها آورده بودند و مشغول خوردن غذا بودند. دایی گفت من راضی به زحمت گل بانو نبودم. اما خودش به سید گفته بود، علی که گله را برده شما هم که توانایی این کار را در این گرما نداری، پس من می رم. هر چه گفتم که شما کمک خودتان را کرده اید. علی گله من را هم برده ولی او قبول نکرد.  همسایه ها تا عصر همه ی جو و گندم دایی را درو کردند.عصر بهزاد برای دیدن عمویش به خانه آن ها رفت. زن عمو با مهربانی فراوان از بهزاد استقبال کرد و او را برای شام دعوت کرد. بهزاد با خوشحالی قبول کرد و ماند. علی هم گله را  از چرا به خانه آورد و همه دور هم نشسته بودند.گل بانو در کنار مادرش نشسته بود و برای خانواده چای می ریخت. عمو گفت بهزاد جان درسات که خوب بود، دروت هم شنیدم که  خیلی خوبهِ. انشاء الله که بقیه کارات هم همین طور خوب پیش بره. بهزاد از این تعریف که در حضور دختر عمو  و بقیه اعضای خانواده بود، خیلی خوشحال شد و گفت عمو جان سعی می کنم هر چه شما در مکتب برای کتاب ها و برای زندگی می گی خوب یاد بگیرم و خوب به کار ببندم. از این که در کنار شما خیلی چیزها یاد می گیرم خوشحالم. امیدوارم که شما هم راضی باشی. و در موقع این حرف روش را به دخترکرده بود. و دید که او هم لبخندی بر لب دارد.

 آن سال و سال بعدش  همه اهالی محصول خوبی برداشت کردند. بهزاد هم مکتب می رفت و هم کشاورزی می کرد. علی عسگر به شهرک جدید رفته بود و به کمک یکی از آشنایان  در همان جا مکتبی راه انداخته بود و کارگران شرکت نفت بچه هایشان را به مکتب می فرستادند و علی عسگر هم داشت با وضعیت جدید عادت می کرد،  اما تنهایی آزارش می داد. در یکی از روزهای جمعه که مکتب تعطیل بود به روستا رفت وقتی مادرش از دوریش اظهار نگرانی کرد، پسر گفت مادر نگران نباش من خوبم تنها دست پخت تو را کم دارم. پدر گفت بهتر است که تصمیمت را بگیری و سراغ دختر جعفر برویم و خواستگاری کنیم. و شب عید هم دست زنت را بگیر و ببر که هم تنها نباشی و هم کسی باشد که تر و خشکت کند. مادر خوشحال شد و پسر سرش را به زیر انداخت و چیزی نگفت. مادر در ادامه گفت علی بابا با تو بود. چی می گی؟ پسر آهسته گفت اختیار دار شما هستید هر طور که صلاح می دانید. مادر دست زد و گفت هفته دیگر که می آیی یک قواره پارچه و شیرینی بگیر  بیار تا برویم خواستگاری من با ننه عذرا قرار را می گذارم. سید هم سرش را تکان داد.

علی عسگر  در روز های عید عروسی کرد و عروسش را بعد از تعطیلات با خودش به شهرک برد. یک اتاق در آنجا اجاره کرده بود. و زندگی تازه اش را آغاز کرد. سید به همراه دایی مشترکا یک چوپان گرفته بودند که گله ها را به چرا می برد. گلنار به درس و کار خونه می رسید. بهزاد هم مشغول کار کشاورزی بود. در زمستان آن سال پدر بهزاد که مدتی مریض حال بود فوت کرد.

شیرازه زندگی آن ها از هم پاشید و اختلافاتی که تا حالا پنهان بود، اشکار شد. و کار به تقسیم زمین و گله کشید. حالا سه برادر که یکی چوپانی می کرد و دو نفر دیگر کشاورز بودند. هر یک مجبور شدند که هم کشاورزی کنند و هم گله داری!!

بهزاد نمی توانست هر دو کار را بکند. یک روز گله را به یکی از همسایه ها سپرد و به دیدن علی عسگر به شهر رفت.  و توسط یکی از آشنایان او کاری در شرکت نفت پیدا کرد. شرکت کارهایش رونق گرفته بود و هر کس که کمی سواد داشت استخدام می کرد. بهزاد هم که سوادی داشت، کاری در انبار شرکت به دست آورد. که وسایل وارد به انبار و خارج شده از انبار را شمارش می کرد و می نوشت.  حقوق خوبی می گرفت .  یک روز به علی عسگر گفته بود اگر خواهرت نبود من به مدرسه نمی رفتم و نمی دانم که سرنوشتم چه می شد. سید خندید و گفت برای همین به خواهرم احترام زیاد می گذاری و خندید. بهزاد به ده برگشت و ترتیب چوپان برای گله اش را داد تا موقع برداشت محصول هم فکری برای آن ها بکند. عمه به دیدنش آمد و بعد از این که از وضعش مطلع شد. سری تکان داد و گفت پس مادر پیرت را هم رها می کنی. بهزاد گفت مادرم این جا همه شما را دارد و من هم کمک می کنم که مشکلی نداشته باشد. پدرم هم برایش مال و منال خوبی گذاشته است. زن پرسید پس خودت چی می خوای انجا چطور تنها زندگی کنی؟ تنهایی بی غذایی، و .. تا کی می تونی. پسر گفت عمه می گی چکار کنم؟ این جا دنبال گله بروم از صبح تا شب؟ تا کی این کار را بکنم؟ اگر همه با هم بودیم می توانستیم یک چوپون برای همه گله بگیریم و خرجش را با هم بدهیم. ولی دیدی که برادرها لج کرده اند و این کار را نمی کنند. یکی پسرش را به جای این که مکتب بفرستد چوپان کرد و اون یکی هم خودش از صبح تا شام دنبال گله است.

 عمه گفت قدر پدر را نمی دانستید. حتی یک سال هم نتوانستید بعد از او با هم باشید. آن ها زن و بچه دار هستند و توی ده زندگی می کنند مادرت هم کمکشان است. اما تو چی؟ تو چرا فکر خودت نیستی؟ بهزاد گفت عمه چه کار می توانم بکنم؟ زن گفت، تو هم مثل علی برو خواستگاری دختر عمویت و دستش بگیر ببر با خودت. بهزاد خندید و گفت من که نه زندگی نه جا و نه مکان دارم، مالی هم که دارم خودم را هم به سختی جواب می دهد. دختر مردم را کجا ببرم؟ عمه گفت نگران نباش من با عموت صحبت می کنم که چند ماه دیگر عروسی کنید. تا اون موقع هم تو یک خانه ای همان جا دست و پا کن.

 یک سال بعد، شرکت نفت یک خانه بیست فوتی که دو اتاق داشت به بهزاد داد. در عرض این مدت هم کمی پول پس انداز کرده بود، تعدادی از گوسفندان خود را هم فروخت و به خواستگاری گل بانو رفت. به این ترتیب گل بانو هم به شهرک نفتی آمد و ماندگار شد. دو خانواده که یکی پسر سید و دیگری دامادش بود. در نزدیکی هم زندگی می کردند و به کم و سری هم می رسیدند. سال بعد در بهمن ماه، که این دیار غرق گل های نرگس بود. بهزاد موقعی که از سرکار به خانه می رفت. سر راه از چشمه زار نزدیک آبادی چند گل نرگس چید و راهی خانه شد. وقتی به خانه رسید، اولین فرزندشان که دختر بود، چند ساعت پیش توسط ننه شعبان قابله قدیمی شهرک به دنیا آمده بود. بهزاد به دیدن گل بانو رفت و دست هایش را در دست گرفت و خندید و خوشحالیش را ابراز کرد. زن پرسید: اسمش را چی می خوای بزاری؟ مرد به گل ها نگاه کرد و گفت نرگس چطوره؟ زن گفت خیلی قشنگ است.

- سید علی عسگر ملای مکتبی بود که من در آن درس می خواندم. نرگس خواهر زاده اش دبیر بازنشسته دبیرستان های اصفهان بود. یک زندگی و سرنوشت ویژه ای داشت. من در سال 1368 در اصفهان با او مصاحبه داشتم تا داستان زندگی او را به قلم بکشم. که متاسفانه هنوز موفق به این کار نشده ام.