دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

نفت در سرزمین قشقایی ها - 2
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
 

حفاری در گچ کوراغلی

   پس از تهیه مقدمات و نصب دکل ها و فراهم شدن سایر امکانات،  اولین چاه نفت در سال 1303 شمسی (1924 م)  به شماره یک در محلی به فاصله یک کیلو متری از مقبره امام زاده و بالای دره قیری ( قره گُل) توسط حفاران برمه ای حفر شد. حفاری به مدت چندین ماه طول کشید اما نفتی در آن کشف نشد و  عملیات حفاری متوقف شد.  بعدا در محل این چاه و نزدیک آن تاسیسات اداری شرکت نفت و تعدادی منازل کارگری معروف به پشت گاراژ ساخته شد.

 بعد از آن چاه شماره 2 به فاصله سه کیلومتری این محل حفر شد که مقدار بسیار کمی نفت داشت و استخراج آن اقتصادی و مقرون به صرفه نبود. این محل نیز بعدا محل گورستان و حمام عمومی شهر شد.

 چاه شماره سه در سال 1928 م (1307 شمسی) در دامنه تپه ها و دره های نرگس لو حفر شد . و تلاش حفاران در این ناحیه ادامه یافت و پس از هشت ماه عملیات حفاری، مته حفاری به معدن نفت نرسید و کاوشگران نفت از آن نا امید شدند و دستور تعطیل عملیات را صادر کردند. سپس تمام لوازم و تجهیزات را به مکانی دیگر برای حفر چاه جدید منتقل کردند.

 کار حفاری به پایان رسید و از هیاهو و سر و صدای ماشین حفاری و داد و بی داد کارگران خبری نبود و تپه های نرگس لو را باز سکوت و آرامش فرا گرفت. سر مهندس حفاری یک نفر از کارگران جوان را به نام کاوس به نگهبانی چاه و باقی مانده اثاثیه در آنجا بر جای گذاشت و همه رفتند.  کاوس در چادری که در کنار چاه بر پا شده بود به نگهبانی چاهی نظاره می نمود که از نظر همه دست اندرکاران به تاریخ سپرده شده بود. اما این حقیقت نداشت چاه شماره سه طلای سیاه فراوانی در دل داشت که آن را سالیان سال محافظت کرده بود، حالا با با کنکاش مردمان حریم وی از هم پاشیده بود، و می رفت که خود را از قفس آزاد کند.  حفاران کمی زود دست از کار کشیده بودند و چاه شماره 3 که نوید بخش تلاش آنها بود، آرامشی قیل از توفان داشت. به داستان این چاه گوش می دهیم.  

 

روایتی از فوران اولین چاه نفت در گچساران -  آن شب که نفت بارید...

بیابان است و سکوت و تنهایی، مشهدی کاوس است و چادری کوچک و سجاده ای برای راز و نیاز ویک قلیان و کتری و بقچه ای که از سقف چادر آویزان است. کمی آنسوتر شیرآلاتی که چندی قبل در پی حفاریهای بی نتیجه و یأس آلود بر دهانه چاه نصب شده و در تاریکی شب تداعی کننده هیبت هیولایی مخوف در ذهن است. گرما و شرجی هم که طبق معمول، سوغات تابستان جنوب است.

مشهدی کاوس را از گرما گله ای نیست. او فرزند جنوب است و با زحمت و تلاش در روزهای داغ وزمین تفتیده مانوس است. اصلاً او نمیتواند دوری رفیق دیرینه اش را برتابد.

برای او پای گذاردن بر زمین گرم جنوب، یادآور خاطرات سالهای سخت گذشته است. خاطراتی که رویدادهای تلخ و شیرین بسیاری را در ذهنش زنده میکند. صدای ممتد جیرجیرکها و گاهی زوزه گرگها و شغالها آواهایی هستند که سکوت مرگبار بیابان را میشکند.
مشهدی کاوس طبق معمول سر وقت به نماز ایستاده است. برای او هیچ چیز محبوبتر از خلوت باخالق نیست؛ به خصوص وقتی که این خلوت با سکوت بیابان در هم آمیزد، او احساس نزدیکتری به خدایش دارد. آخرین رکعت نماز را هم با آرامش خاصی میخواند. حال وقت دعاست. وقت طلبیدن وخواستن است. دستهایش را به درگاه حضرت دوست می گشاید و با صدق و صفا اوراد دعا را از دل می گذراند و بر زبان جاری میسازد. او برای فرج مولایش و سعادت و به روزی همه مؤمنان، برای آمرزش همه رفتگان و برای آبادانی میهنش دعا میکند و پس آنگاه پیشانیاش را بر تربت می ساید. آتشی که مشهدی کاوس برای دم کردن چای افروخته، گرمای شرجی را از یاد میبرد. زبانه های آتش،کتری دوده گرفته و سیاه مشهدی کاوس را در خود غرق کرده و دیری نمیپاید که ناله آب از جفای آتش بلند میشود و چندی بعد چای ارغوانیرنگ مشهدی کاوس آماده نوشیدن است. به آرامی به طرف چادر میرود و بقچه اش را از سقف چادر بر میدارد. تکه های خشک نان را با اندک آبی، نرم میکند. قبلاز آنکه نان را بر دهان بگذارد، بار دیگر دستهایش را به طرف آسمان پرستاره میگشاید و خدای را به خاطر نعمتهایش شکر میکند... نان و خرما و جرعه ای دوغ، شام گوارای مشهدی کاوس است. چای و قلیان هم که جای خود را دارندو از دوستان قدیم اند! مشهدی کاوس در تنهایی خود به قلیان پک میزند و در همان حال به روزهایگذشته می اندیشد. روزهای پرهیاهو و مملو از سر و صدا در همین نزدیکی، فریادهای مستشاران ونفتچی های انگلیسی را از ذهنش عبور می دهد و روزی را که با یأس و ناامیدی چاه را به حالت باز رها کردند و رفتند و او را با یک دنیا امید و آرزو در کنار چاه مغرور تنها گذاشتند....

حالا در سیاهی شب، تصویر وهم انگیز شیرآلات چاه، بی هیچ صدایی، مشهدی کاوس را به خودمشغول داشته و گویی با سکوت سنگین خود، با او همنوا و همدرد شده است. ساعتی بعد او در درون چادر است و بر روی تکه زیلویی مندرس دراز کشیده است. از دریچه چادر به آسمان مینگرد وستاره های پرفروغ شبهای تابستان جنوب را به نظاره می نشیند و دقایقی بعد آرام آرام پلکهایش سنگین میشود. هنوز در عالم خواب و بیداری است که صدایی او را به خود میآورد. این میهمان ناخوانده دراین وقت از شب و در این بیابان برهوت چه کسی میتواند باشد؟ قدری تأمل میکند. سعی دارد بر قوای حسی خود مسلط شود تا بهتر بتواند این صدا را تشخیص دهد. آری صدا صدای باران است. باران؟!آنهم در تابستان؟! آنهم در جنوب؟!

اصلاً نمیتواند باران باشد. اصلاً همین چند لحظه قبل بود که آسمان با ستاره های بیشمار و شفافش با او سخن می گفت. به سرعت از چادر بیرون می رود. آنچه را که می بیند نمیتواند باور کند. احساس عجیبی به او دست می دهد. تصور اینکه فکر و خیالات همیشگی او را دچار توهم کرده، لحظه ای بر او غالب می شود. اما نه،به زودی به خود می آید و چشمهایش را   می ساید. نفت از چاه شماره 3 فوران کرده، باران طلای سیاه بی هیچ مضایقه ای باریدن آغاز کرده است.  از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد. او اولین کسی است که شاهد استخراج نفت در گچساران است. به سرعت خود را به چادر می رساند و طبق آموزشی که به او داده شده شیر اصلی چاه را می بندد.حالا وقت اطلاع دادن است. در تاریکی شب، با پای پیاده و فارغ از هرگونه احساس خطر و خستگی به سمت مرکز کنترل شرکت در قریه آب شیرین ره      می پوید. حالا برای او دیگر شب و تنهایی مفهومی ندارد... آنچه می بیند روز است و نور و روشنایی و کار و تلاش. 7 کیلومتر راه را یک نفس می دود و خود را به مرکز کنترل        می رساند و پیام شادی بخش خود را ابلاغ می کند.... و سالها سپری می شود، تا اینکه در میانه یک روز پاییزی، مقدار قابل توجهی پول و یک قبضه تفنگ شکاری با حکاکی نام (مشهدی کاوس دستانی) از سوی ملکه انگلیس هدیه ای است که طی تشریفات خاصی به این پیام آور انرژی اهدا می شود.

 مشهدی کاوس دستانی در سال 1275 در تیره دیزگانی از ایل بزرگ کشکولی در محلی موسوم به چاه زندگانی در حوالی 50 کیلومتری جنوب غربی امامزاده بی بی حکیمه به دنیا آمد و در همان اوان جوانی با آغاز فعالیتهای تجسس و اکتشاف نفت وارد این صنعت شد و پس از سالها خدمت صادقانه و باخطرات بسیار که اوج آن پیام فوران نفت از چاه شماره 3 بود، از خدمت در شرکت نفت بازخرید شد ودر سال 1346 دارفانی را وداع گفت و در همان زمین گرم و تفتیده جنوب در گچساران به خاک سپرده شد.[1]

مرحوم کاووس با یکی از فامیل های من ازدواج کرده بود. و من هنگامی که در آب شیرین به مدرسه می رفتم و منزل وی نزدیک دبستان منوچهری قرار داشت و من  برخی از اوقات به توصیه مادرم به منزل او برای دیدن همسرش که فامیلمان بود می رفتم. و یک نامه انگلیس قاب گرفته را در منزل ایشان دیدم که می گفت پادشاه انگلیس به او داده است.

وی از اولین کارگران حفار ایرانی بود که هنگامی که شرکت نفت به میشان آمد و عملیات حفاری را شروع کرد، از روستای خود دیزگان به میشان آمد، به استخدام شرکت در آمد و پس از انتقال عملیات از میشان به گچ کوراغلی، با شرکت به گچساران آمده بود و از سرگارگران حفاری بود. و تا پایان عمر در منطقه گچساران بود.

چاه شماره 3 که حفاران مته حفاری را در نزدیک معدن نفت از کار بازداشته بودند، از این فرصت استفاده کرد و با فشار گاز خود باقی مانده سنگ ها را در هم کوبیده بود و سرکشان از آن بیرون زده بود. چاه به نفت رسید و پیش بینی رینولدز و همکارانش در مورد نفت         گچ ساران به حقیقت پیوست و گنج ناپیدای این سرزمین کشف شد.

 شرکت نفت که اکنون از وجود معدن نفت در این ناحیه مطمئن شده بود فعالیت خود را تشدید کرد و در سال 1929 م ( 1308 ) چاه شماره چهار در محلی که رمه چار(رمه چرا) نامیده  می شد و تصادفا با نمره چهار هم آوا بود، حفر شد. محل آن در نزدیک چاه شماره سه آغاز شد. اطراف این چاه با جوی های آبی که داشت پر از نرگس زار بود و به نرگس لی هم شهرت داشت. در پی آن حفاری چاه های شماره پنج و شش و هفت در همان سال  آغاز شد که به علت مشکلات حفاظتی و امنیتی چاه های شماره سه و چهار و شش و هفت در مرداد ماه 1309 موقتا تعطیل شدند. و چاه دیگری نیز در گچ پوکک  نزدیک دوگنبدان حفر شد که  آنهم به علت حمله بویر احمدی ها به تعطیلی کشیده شد . و شرکت نا گزیر بسیاری از کارگران خود را به نواحی دیگر از جمله آغاجاری و پازنون منتقل کرد و گفته شده و در بعضی از کتاب ها نیز نوشته شده است که چون:

 نفتی که از این ناحیه به دست آمد هر چند نشان از ذخیره زیادی می داد ولی چون نوع آن نفت سنگین بود و پالایشگاه آبادان که در سال 1912 ( 1299 شمسی) راه اندازی شده بود قادر به تصفیه از آن نبود. این ناحیه تعطیل شد. ولی بر اساس اسناد منتشر شده که ما به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد،  علت تعطیلی حفاری در گچساران دلایل امنیتی نیز اعلام شده است، ولی در حقیقت به واسطه مخالفت مسئول نظامی مستقر از طرف دولت در این ناحیه، این عملیات تعطیل شدند. آیا دولت خود در این کار دست داشته است یا نه؟

 تا کنون سند مشخصی دیده نشده است ولی احتمال قوی می رود که رضا شاه برای در تنگنا قرار دادن شرکت نفت، خود مایل به این کار بوده باشد چون در همان زمان مذاکرات دولت با شرکت نفت بر سر قرار داد نفت در جریان بود و چون به نتیجه نرسید، رضا شاه در سال 1311 قرارداد دارسی الغاء اعلام کرد، که ما به آن پرداختیم.

 بنا براین شرکت پس  از  پنج سال فعالیت ، و حفر چاه های شماره 1 و 2و 3 و کشف نفت در چاه شماره 3 و شروع حفاری در چاههای جدید شکاره 5- و 6عملیات اکتشاف و استخراج نفت ، فعالیت های شرکت نفت در این محل در سال 1309 شمسی تعطیل شد. عمق چاههای حفاری شده در این منطقه از 959 فوت تا 4521 فوت بودند.

پس از تعطیل کار جفاری، یک بار دیگر این منطقه امام زاده بابا محمد پس از پنج سال کار و فعالیت مداوم به سکون و سکوت وارد شد. و تنها چند نفر از افراد محلی برای نگهداری تاسیسات در آنجا باقی ماندند و خارجیان و کارگران حفار به نواحی دیگر از جمله به آغاجاری و پازنان اعزام شدند. و یک بار دیگر امام زاده محمد خود به تنهائی در ناحیه باقی ماند.



[1] - به نقل از مشعل شماره 249 تیرماه 1382