دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

سیاست رژیم پهلوی در استفاده از فرهنگ قشقایی برای نابودی آن
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧
 

دولت مردان ایران تا دهه 1340  که تلاش هایی برای نوسازی و مدرنیزه کردن کشور آغاز شد، و برنامه هایی برای جلب خارجی ها و توریست تدارک دیده شد، تمایلی به فرهنگ قشقایی نشان نمی دادند. یک مورد خاص سبب شد که توجه مسئولین کشوری به زندگی قشقایی ها جلب شود. در سال 1966 (1345) شاه ایران پادشاه و ملکه بلژیک را برای بازدید از کشور دعوت کرد، و از آنان در مورد مکان ها و مواردی که مایلند بازدید کنند سوال شد. در برابر تعجب همگان، اولین موردی که آن ها علاقه نشان دادند و خواستار بازدید از آن شدند، سفر به میان ایل بزرگ قشقایی در فارس بود. این تقاضا مورد ترس و وحشت مسئولین دولتی و مدیران استانی  واقع شد. دولت مردان از این می ترسیدند که قشقایی ها از این فرصت استفاده نموده و برای انتقام گیری بابت اعدام  اخیر(بهمن قشقایی) دست به کاری خطرناک بزنند. به همین دلیل  تامین ایمنی لازم بسیار  حساس بود و آن ها از این مسئولیت ترس و نگرانی داشتند. و از آن جا که این گروه حقیر دولتی، مردم قشقایی را جمعی یاغی و خرابکار به حساب می آوردند، از درک علاقه شاه و ملکه بلژیک در این باره ناتوان بودند.

شاه ایران برای سامان دهی این بازدید، شهباز کشکولی خواهر زاده سران شاهی لو( برادران قشقایی) را به تهران احضار نمود و از او خواست که یک جشنواره ای از مراسم ایل تدارک ببیند. ایل بزرگ قشقایی در این هنگام از حوزه شیراز خارج شده و به سوی محل قشقلاق زمستانی خودکوچ کرده و در حرکت بودند. حاکمان نظامی که در غیاب ایلخان بر ایل ریاست می کردند، دستور دادند که ایل را برخلاف رسم و عادت ایلی آنان، به منطقه شیراز باز گردانند. تا بتوانند برنامه های زیبایی برای شاه و ملکه میهمان فراهم کنند.   


شهباز خان کشکولی چادرهای بزرگ و بزک شده ای را برای پذیرایی در نزدیکی شیراز بر افراشت و  از همه خان های طوایف قشقایی خواسته شد که  در این مکان حضور داشته باشند. گر چه مقامات هنوز از نظر ایمنی و امنیت میهمانان دل نگرانی داشتند،ولی گروهی از شخصیت های داخلی و خارجی را برای شرفیابی به این منطقه دعوت کردند.

شهباز کشکولی و محمد بهمن بیگی  هنگام ورود  میهمانان شاه، به شیراز در فرودگاه  حضور یافته و به شاه و ملکه بلژیک خیر مقدم گفتند و آن ها را به محل پذیرایی راهنمایی کردند. مراسم  جشن و پذیرایی بدون هیچ حادثه ای به خوبی پیشرفت. بعد از پایان مراسم، نظامیان به مردم ایل بزرگ قشقایی اجازه دادند که به سوی قشلاق خود حرکت کنند. در همین مدت یک گروه کوچک از یاغیان ایل به نظامیان دولتی حمله کرده و تعدادی را به قتل رسانیدند. اما این اتفاق به دستور مقامات کشوری در رسانه ها انعکاسی پیدا نکرد.[1]

قدرت ها غربی از دیر زمان به قوم قشقایی به دلایل نوع زندگی، اداره ایلی و سیاست های آنان توجه خاصی داشتند. که تاریخ مردم قشقایی پر از مداخلات انگلیس، آلمان و آمریکا  در این ایل می باشد.

در سال های 1350ش فیلم سازان، موسیقی دانان، عتقیه چیان، روزنامه نگاران، عکاسان، جهانگردان، پژوهشگران احتماعی به دلایل شخصی و اقتصادی به سوی ایل بزرگ قشقایی سرازیر شدند. دولت برای تشویق و ازدیاد این گروه، دست به حمایت هایی زد. سرمایه گذاری ها و هزینه هایی برای معرفی شیوه زندگی و مراسم ایل بزرگ قشقایی در رادیو،تلویزیون، روزنامه ها و مجلات، تبلیعات در سازمان جهانگردی،به عمل آورد. نسبت به  توسعه فروشگاه های عرضه دست بافت های مردم ایلی اقدام کرد. بازدید های گروهی از مقامات دولتی، محصلین و تورهای گردشگری، فستیوال های بین المللی را رونق داده و توسعه بخشید. مردانی از میان مردم قشقایی انتخاب می شدند که هنگام ورود شاه و ملکه در فرودگاه های شیراز و اصفهان در مراسم استقبال حضور داشته با لباس های محلی خود به آن ها خوش آمد بگویند. عکس برخی از آنان در روزنامه ها و مجلات چاپ می شد، و آن ها را مردمی فروتن و متواضع و دست به سینه در برابر شاه نشان می داد.

عکس زنان قشقایی در پوسترهای تبلیغاتی چاپ می شد و آن ها را در لباس های رنگین قوس و قزه ای نمایش می داد. فروشگاه های صنایع دستی دولتی که برای شهریان و خارجی ها تدارک دیده شده و توسط دولت به راه انداخته شده بودند، دست بافته های ایل را به نمایش گذاشته و آن ها را به فروش می رساندند. فستیوال بزرگی که در سال 1977 (1353) در شهر اصفهان برگزار شد، رقص، لباس و موسیقی قشقایی و سایر ایلات را به معرض دید و نمایش عمومی گذاشت .دولت به میزان زیادی در فیلم هایی که توسط خارچی ها و ایرانی ها در مورد زندگی قشقاییان ساخته می شد،  و سایر گروه هایی که می خواستند در تبلیغ زندگی عشایر قشقایی فعالیت کنند، سرمایه گذاری می کرد.

فیلم «کاروان ها»[2] که بر اساس داستان(جیمز میچنرز)[3] ساخته شد و بخشی از آن در  سال 1356 میان ایل بزرگ قشقایی فیلم برداری شد و «آنتونی کوین»[4] در نقش رهبر ایل و «جنیفر اونیل»[5] در نقش یک آمریکایی متمرد، نقش عاشق وی را بازی می کرد. دولت ایران مبلغی به میزان پنج میلیون دلار به علاوه نیروی انسانی و مصالح به ساخت این فیلم کمک نمود. در این فیلم که موضوع آن زندگی ایلی بود، قشقایی ها نقشی داشتند و از آن ها در نمایش فیلم استفاده شد. در حالی که داستان مربوط به یک گروه کوچک از قبایل افعانستان بود و نه قوم قشقایی ایران.

خان های دره شوری بین موسسه فیلم سازی هالیوود و کسانی از قشقایی که در فیلم نقش بازی می کردند، رابط بودند. یک فیلم  مستند از«دیوید فروست»[6] در مورد ایران، دارای یک سکانس از قشقایی بود و فیلم «چشم قبیله»[7] و مستند «باغ های بافته»[8] در مورد دست بافتهای قشقایی و نمایش مواد فرهنگی در موزه ها نیز مورد توجه فراوان خارجی ها بود.

از مردم قشقایی در فیلم ها، نمایشگاه ها و رسانه ها و سایر موارد  تصویری  رنگی نشان داده می شد،  نوعی دکوراسیون که حاکی از آن بود که این ها،مردمی هستند ، که از استپ ها و دشت های آسیای میانه  و متعلق به قرون گذشته به ایران آمده اند. تا به حال به صورتی تا ایران مدرن امروز دوام و بقا داشته اند. ادبیاتی که خارجیان در مورد مردم قشقایی در روزنامه ها، عکاسان، مورخان هنری، قالی فروشان، و پژوهشگران احتماعی به کار برده می شد، همه در راستای سیاست های دولتی ایران، برای استثمار و بهره برداری از آنان بود.

برای تشویق و ترغیب گردشگران خارجی  در سفرهای خود به ایران مورد پذیرایی گرم و محبت های میهمانان دولتی قرار داشتند و سعی می کردند که در مورد زندگی، رفتار و رسوم مردم قشقایی اغراق کرده و آن ها رمانتیک و خیالی  و افسانه ای معرفی نمایند.

در سال 1350 سرمایه داران داخلی نیز به موسسات خارجی پیوستند و در توسعه و بهره برداری از صنایع دستی قشقایی سرمایه گذاران کرده و به حمایت از رسانه ها و عکاسان برای انعکاس اخبار و اطلاعات این قوم روی آوردند. تا اواسط این دهه این توچه مخصوص به افراد خارجی بود اما از این دوره، گروه های داخلی نیز به زندگی و اطلاعات مربوط به قشقایی ها نیز علاقمند شدند و از آن برای گردش و تفریحات خود بهره برداری کردند. توجهی که سال ها منحصر به بیگانگان بود اینک مورد توجه مردم کشور نیز قرار گرفته بود.

خانم سهیلا شهشهانی انسان شناس در مقاله ای، در مورد جشنواره سال 1355 که توسط دولت برگزار شد چنین می گوید:" این یک بازار مکاره تمسخر آمیزی از موزیک های عرفانی  تا تجلی یک نمایش ثروت گرایانه از رقص عشایری بود ... در باره ویژگی این نمایش فرهنگی که در صحنه سازی مسخره ای  بدون درک و یا تحلیل مناسیی جای داده شده بود، چه می توان گفت.

در همان هنگام خانم شهشهانی، مشغول بررسی و پژوهشی در میان ایل ممسنی بود و به اهمیت رقص آنان پی برده بود. می گوید که دختران مجردی  برای ارائه رقص در فستیوال مزبور استخدام شده بودند. این زنان با آرایش های غلیط  و موهای رنگ کرده ، خارج از عرف عشایری به وضع توهین آمیزی در صحنه به حرکات اغواگرانه به رقص محلی می پرداختند."این عمل سبب خشم و اعتراص گروهی قرار گرفت، و ناگزیر از نیروی انتظامی برای نجات رقصندگان محبوب!! فرهنگی کمک خواسته شد."[9]

در هتل ها نیز به پیشخدمتان لباس های محلی می پوشاندند که برای مردم در باز کنند و در رستوران ها از مشتریان پذیرایی نمایند.(متاسفانه این رسم نامناسب برای تحقیر اقوام هنور هم در برخی مکان های کشور رایج است-م).

هر دو این کار برای تحقیر  جایگاه اجتماعی اقوام اقلیت به کار گرفته می شد.  خرید از بارارها و مغازه هایی که محصول دست ساخته های عشایری را عرضه می کردند و در گذشته تنها متحصر به مشتری خارجی بود. اینک ایرانیان نیز برای زینت خانه هایشان و فخر فروشی از این مغازه ها خرید می کردند.فرهنگ شیک قشقایی برای بسیاری از ایرانیان تازه به دوران رسیده کمی بیش از یک دکور نبود.

پاره ای از ایرانیان تحت تاثیر تبلیغات دولتی و  توجه خارجیان علاقمند شدند که نمونه ای از زندگی این گروه را تماشا کنند. گردشگری داخلی و بازدید از ایل و مراسم قشقایی، رونق گرفت. سفر ها که به دلیل توسعه شبکه جاده ای تولید اتومبیل های ارزان قیمت، جوانه زده و در حال رشد بود توسط دولت حمایت شده و به صنعت ایران گردی برای قشر متوسط جامعه رونق داد.

قشقایی ها به ویژه به دلیل زندگی منحصر به فرد رنگین و شادی که داشتند مورد توجه این گردشگران داخلی قرار گرفت. کوچ نشینی و استقرار قرارگاه های آن ها در کنار جاده و نزدیکی آن ها به شهرها و روستا ها آنان را در برابر رهگذران و گردشگران آسیب پذیر نمود. برخی از مردم قشقایی با ناخشنودی به شیوه سنتی خود از این میهمانان ناخوانده پذیرایی می کردند. این میهمانان که از مشاهده زندگی آنان شگفت زده بودند، از این فرصت ها استفاده کرده و از غذاهای محلی آنان استفاده کرده و از هدایای دست بافته آنان بهره می بردند. برای بسیاری از ایرانیان شهر نشین، سفر به دامنه کوه و بازدید از اردوگاه های قشقایی برایشان تجسمی بود از تاریخ گذشته ایران.

در نهایت با نمایش زندگی مردم قشقایی، دولت توسعه و مدرنیزه کردن ایران به صورت اغراق آمیزی تبلیغ کرده و نمایش می داد. با توسعه شهرها و صنعتی شدن سریع کشور ،زندگی عشایر به شکلی از دست رفته و به تاریخ سپرده معرفی می شد. و چنین القاء و تبلیع می شد که به زودی این شیوه زندگی از سرزمین ایران حذف و وارد تاریخ خواهد شد.

دولت همه این اقدامات و برنامه ها را با تبلیغات گسترده ای حمایت می کرد و هدفش این بود که نشان دهد که اقوام و اقلیت های قومی و زبانی در ایران یک پارچه و متحد جای دارند و ایرانیان و  خارجیان می توانند در این کشور  با ثبات و آرام؛ سرمایه گذاری کرده و از منافع فرهنگ های مختلف آن بهره برداری نمایند. این فعالیت ها سبب شد که هر دو گروه (ایرانیان و خارحی ها) مشکلات و موانع فرهنگی را ندیده بگیرند. بسیاری از ایرانیان احساس کردند که حق دارند که  از منابع طبیعی موجود در تمام ایران بهره برداری کنند. تعداد محدودی از خارجی ها نیز از سفر به ایران برای خود محدودیتی قایل نمی شدند. حضور نیروی نظامی دولتی این اطمینان را نشان می داد که قشقایی ها و سایر اقلیت های رنگین دلیلی برای مخالفت و مقاومت در برابر دولت ندارند. قشقایی ها قربانی دولت برای مدرن سازی کشور بودند. تلاش بر این بود که نظام فرهنگی آن ها را به صورت رمانتیک و افسانه ای نشان بدهند و رژیم بر این باور بود که آن ها بخشی از تاریخ سنتی و بدوی ایران هستند و به زودی برای همیشه  ناپدید شده و به تاریخ سپرده خواهند شد.[10]



[1] The Qashqa’I of Iran همان ص 291

[2] Carvavans

[3] James Michener’s

[4] َAnthony Quinn

[5] Jennifer O’Neill

[6] David Frosy

[7] Tribal Eye

[8] Woven Gardens

[9] گفت گوی شقاهی با سهیلا شهشهانی در 20 آوریل 1985 و 1986 شایعاتی نیز رواج پیدا کرده بود که این زنان از خرابات تهران استخدام شده و لباس های زنان قشقایی را به آن ها پوشانده بودند. به نقل از: The Qashqa’I of Iran – Lois Beck

[10] The Qashqa’I of Iran Lois Beck  pp 291-294