دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

**** رابطه محمد ناصر خان قشقائی با محمد رضا شاه پهلوی: *****
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢
 

رابطه شاه با سران ایل قشقائی هیچگاه دوستانه نبود. با توجه به مشکلاتی که ایل قشقائی و ایلخانی انها صولت الدوله در زمان رضا شاه داشتند که بالاخره به دستگیری و زندانی شدن صولت الدوله منجر شد و سرانجام نیز  وی در زندان درگذشت. در همین دوره محمد ناصر خان پسر ارشد ایلخان نیز همراه وی روانه زندان شد و پس از ان سالها در تبعید بود یا تحت نظر قرار داشت. تمام اموال خانواده ایل خان ضبط و مصادره شده بود. در خاطرات ناصر خان قشقایی از پیام ها و ملاقات های متعددی با شاه  یاد می کند که در همه این موارد شک و تردید بر هر دو طرف حاکم است و همواره از شاه به دشمنی یاد می کند. برای روشن شدن این رابطه به برخی از این نوشته ها مراجعه می کنیم.

" دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۲۹. چندی است که صحبت آوردن جنازه رضا شاه از مصر است به ایران. بتمام روسای عشایر و غیره فشار آورده اند که باید حتما بیایند برای تشییع جنازه. اتفاقا" این اشخاص که احضار می شوند ، همان هائی هستند که چندین سال به امر پهلوی ، تبعید و حبس بوده و یا کسان آنها کشته شده اند. برای نمونه بنویسم:در مدت ده روز سه حکم امده است که آقای سهراب خان برای تشییع جنا زه حرکت کند. در صورتیکه همین بیچاره پانزده سال به " کلات نادری " تبعید بوده و تمام دارائی او را گرفته بودند. حالا هم که برای ترتیب املاکش آمده نمی گذارند راحت باشد." کلیه املاک فامیل قشقائی توسط رضا شاه ضبط شده بود و پس از بر کناری رضا شاه و برگشت محمد ناصر یه شیراز این مطلب یکی از مشکلات و موارد اختلاف با حکومت محمد رضا شاه بود.


در این قسمت به  یاد داشتهای  ایشان را در مورد املاکش با محمد رضا شاه اشاره می کنیم.

 "پنجشنبه اول تیر ماه ... بعد رزم آرا را ملاقات کردم و به شاه پیغام دادم که بیش از این بلاتکلیف نمی توانیم باشیم. شما نمی گذارید ملک ما را بدهند. خلاصه هر چه زود تر تکلیف روشن شود". در ملاقاتی که وی با شاه داشته چنین نوشته است:  " سه شنبه سیزدهم تیر ماه. ساعت ده صبح بر حسب وقت قبلی که تعیین شده بود در کاخ سعد آباد حضور شاه رسیدم....... بعد راجع به وکلا مجلس از دست چپی ها ، دکتر مصدق و آقا سید ابواقاسم کاشانی شکایت داشتند که در چنین موقعی که همه باید متحد باشند. چرا چنین می کنند؟ باید همه دست اتحاد بدهند. عرض کردم: در این خصوص صحبت زیاد کرده ام ولی اشخاصی را که خود اعلیحضرت همایونی سناتور کرده اند مخالفت می کنند. فرمودند : عجب بساطی است ( ؟) بعد عرض کردم با سناتور ها از قبیل سپهبد احمدی و سر لشگر زاهدی و دو سه نفرشان صحبت کردم به آنها اظهار داشتم : دویست سال ایلات آلت دست شما ها و شهر نشینان بود ، تحریک  می کردید ، ماها را یاغی قلمداد  می کردید و منفعت  می بردید ، نشان می گرفتید ، صاحب درجه می شدید. حالا ما دیگر فهمیده ایم و به خرجمان نمی رود ، ولی خوشبختانه این نفاقی است که بین خودتان افتاده است و وقت آن است که ما آتش روشن کنیم ،بیشتر از این بیفتید به جان هم ، تا ماها راحت باشیم ولی دنیا در حال جنگ است و وطن در خطر ، لذا شرافت من که اجازه این کار را  نمی دهد ، بلکه به شما ها التماس می کنم با هم متحد باشید برای خدمت به مملکت و شاه و خودتان. فرمودند بسیار صحیح است........ ".

شاه در مورد انتخاب برادران قشقائی به وکالت مجلس نیز با آنها درگیری داشت و به توصیه برخی از اطرافیان با انتخاب محمد حسین خان قشقائی از آباده مخالفت می کند.

محمد ناصر خان در این مورد چنین نوشته اشت: دوشنبه چهارم دیماه .... چهار بعد از ظهر آقای دیوان بیگی سناتور آمد . در ضمن صحبت اظهار داشت که امروز رفتم به حضور شاه و گفتگوی انتخابات آباده شد ، به شاه عرض کردم : به چه علت به محمد حسین خان قشقائی بی مهری می فرمائید و از قرار معلوم ، امر اعلیحضرت است که انتخابات شروع نشود و از قرار معلوم یادداشتی هم در پرونده هست که امر تلفنی اعلیحضرت همایونی است که انتخابات شروع نشود ۰ شاه جواب دادند : نه آقا به من مربوط نیست. می گویند قشقائی ها بیش از دو وکیل از فارس حق ندارند. اظهار کردم   می خواستید عرض کنید ، مسعودی ها از طهران حق سه وکیل دارند؟ امامی ها از تبریز حق سه وکیل دارند! ولی قشقائی ها از فارس حق ندارند. جواب داد فراموش کردم ، حرف حسابی بود.."  

در آن موقع آقای محمد ناصر خان سناتور و خسرو خان نماینده مجلس بودند. شاه در یک برهه از زمان برای برکناری مصدق به دنبال جلب دوستی سیاستمداران از جمله ناصر خان بر امده بود که در این مورد یاد داشتهای ایشان چنین ثبت شده است:

" دوشنبه شانزدهم اریبهشت ماه ... بعد ارباب شاهرخ اظهار داشت اعلیحضرت همایونی فرموده اند که از تو احوالپرسی نمایم. بعد از تشکر سوال کردم اعلیحضرت همایونی از کجا اطلاع داشتند که من می آیم ؟ جواب دادند ، خسرو گفته بود ، من هم به عرض رساندم ، دستور فرمودند. بعد اظهار داشت شما چرا به شاه نزدیک نمی شوید ؟ جواب دادم ما نزدیک هستیم شاه نمی خواهد. بعد هم سر لشگر معتضدی بدون سبب بما اذیت می نماید . می گوید امر شا ه است. جواب داد من شاه را امروز  می بینم ، فردا جواب می دهم."  فردا صبح ارباب شاه رخ به وی اطلاع می دهد که شاه دستور داده سرلشگر معتضدی از فارس بیاید و می گوید شاه مایل است با شما کار بکند و محبت نماید. یکهفته بعد می گوید از صحبتهای شاهرج چنین بر می اید که شاه می خواهد تحریکاتی بکند که سید ضیاءالدین بیاید روی کار و از ما قول می خواست بگیرد. ما هم جواب دادیم به چه امید به شاه خدمت بکنیم؟ ثانیا دکتر مصدق عجالتا" به مملکت خدمت می کند. بعد از نهار اظهار داشت فردا ناهار می ایم. امشب شاه را می بینم ، بعد خیلی قسم خورد که شاه نسبت به شما محبت دارد. مطمئن  باشید.   ( البته این حرف قابل قبول نیست چون شاه در این قسمت به ما امتحان خوبی نداد) فعلا وضعیت شاه هیچ خوب نیست و تمام اهالی متنفر هستند. مخصوصا از رفتار خواهر هایشان و شوهرشان و نزدیک شدن خود شاه به انگلیسی ها. ... ".

 روز سیزدهم فروردین ۱۳۳۰ ناصر خان در عروسی پسر سهراب خان با دختر ولی خان تکش شرکت     می کند و در این عروسی در غار شاهپور (در نزدیکی کازرون ) بود و از خوانین مختلف و متعدد دعوت شده بود و مراسم عروسی مفصلی برگزار می شود و گروه کثیری از خوانین و کلانترا ایل در آن شرکت داشتند به ترتیبی که انتظامات عشایر نگران می شود. " پنجشنبه پانزدهم فروردین .. بعد از ظهر زیاد خان از منزلش آمد ، اظهار داشت: سرهنگ نبوی رئیس انتظامات دره شوری در ضمن صحبت اظهار داشت گویا این عروسی سیاسی است و تمام مخارج آنرا ناصر داده و می خواهد با هم اتحاد کنند و رسما اعلان جمهوری بدهد که مملکت جمهوری بشود و گویا نگران بوده. یعنی دولت و مامورین نگران بوده اند....."

 آقای قشقائی در خاطرات روزانه خود،در رابطه با حکومت مصدق و در بار چنین می نویسد: یکشنبه بیست و چهارم آذر : صبح مجلس شورا بود و وکلای اقلیت بنای مخالفت را گذاشتند. فبل از ظهر رفتم دربار ۰ شاه کسالت داشت ، نتوانستم ملاقات کنم. وسیله آقای اعلم ، پیغام عرض کردم که اوضاع خوب نیست ، مردم مصدق را  می خواهند و شما تا حالا خوب رفتار کرده اید. ولی فعلا از دو کار ، یک کار بکنید، یا جدا به مصدق کمک کنید یا آنکه اعلامیه بدهید و به واسطه بدی اوضاع ، مصدق را از کار کنار گذاشتم و خودم شخصا مسولیت را به عهده دارم. البته در شق دوم ، بدانید که به نفرت مردم دچار می شوید و بعد از مادرتان جلوگیری کنید که مداخله نکنند و آمدم منزل. "

ناصر خان قشقائی تا آخرین روزهائی که در ایران بود در کنار مصدق باقی ماند و با ارسال تلگراف نامه و سخنرانی در مجلس و مصاحبه با روزنامه نگاران و مذاکره همواره حمایت خود و ایل قشقائی را به مصدق عرضه داشت. این همکاری با مصدق تا اخرین لحظه حکومت وی و تا مادامی که از ایران تبعید شد، ادامه داشت ،و عدم همکاری وی با شاه باعث شد که اختلاف و دشمنی آن دو ریشه دار تر و عمیق تر شود. از جمله آخرین پیشنهاد امریکا ئیها به ناصر خان در مورد کودتا بر علیه مصدق که با مخالفت او روبرو شده و به اطلاع مصدق رسید. باعث شدت مخالفت شاه و آمریکائی ها با او شد.و هر دو گروه یعنی دربار و آمریکا  ، به دشمنان آشتی ناپذیر او تبدیل شدند.

برادران قشقایی عضو جبهه ملی ایران و از طرفداران دکتر مصدق محسوب می شدند. اما بعد از کودتای 28 مرداد و روی کار آمدن تیمسار زاهدی، ناصرخان به دلیل این کینه و دشمنی با محمد رضاشاه؛ حاضر می شود که از اصول جبهه ملی و طرفداری دکتر مصدق دست کشیده و با تیمسار زاهدی رهبر کودتای 28 مرداد همکاری و مساعدت نماید به شرطی که بر علیه شاه قیام نماید. این خواسته با توجه به سوابق سیاسی ناصر خان و آگاهی وی به برنامه ریزی آمریکا و انگلستان برای سر نگونی دکتر مصدق و بقای محمد رضا شاه، کمی ساده لوحانه به نظر می رسد. به این نوشته وی در روز هشتم و نهم مهرماه 1332 توجه کنیم:.

محمد ناصر خان از قول الیاس خان کشکولی می نویسد:« آقای هییت(استاندار فارس) اظهار می داشتند ما حاضریم همه نوع کار به محمد حسین خان و ملک منصورخان بدهیم، ناصر قشقایی هم سناتور شود. ولی مثل این که گفت خسروخان هم برود آمریکا و خارجه گردش. این حرف همه عصبانی شدند، گفتند هنوز که هیچ قدرتی ندارند از این حرف ها می زنند، وای به وقتی که کاری از پیش ببرند، آن وفت می خواهند سر همه را ببرند. خلاصه تصمیم گرفته شد که فعلا شروع به صحبت کنیم و اردوی نظامی ما هم برود نزدیک که اگر از این حرف ها زدند حمله کنیم.

 بعد قرار شد و فورا هم اجرا شد، بدین ترتیب که ابراهیم خان دره شوری فورا برود شیراز و فردا صبح برای طهران حرکت کند و سپهبد زاهدی را ملاقات کرده و به او بگوید:     همه نوع حاضریم با تو همکاری کنیم، هر مقامی که بخواهی اطاعت کنیم به شرطی که تو هم از طهران شروع کرده و کار نسل پهلوی را یک سره کنیم. تا کی و تا چند باید نوکری بکنی. مثل مرد قیام کن و ما هم همه نوع حاضریم.»[1]

قبلا برادرانش هم همین پیشنهاد را به گودوین مامور سیا در میان گذاشته بودند و او این خواسته را رد کرده بود. این پیشنهاد سوالات زیر را مطرح می کند:

  1. آیا رهبر قوم قشقایی که می دانست آمریکایی ها  طراح اصلی و عامل کودتا بودند، با رفتن شاه موافقت می کردند؟
  2. آیا محمد ناصرخان، در اندیشه بود که دولت زاهدی می تواند که به خواسته های ملت در مورد ملی شدن نفت پاسخ گوید؟
  3. آیا همکاری و پشتیبانی وی از دکتر مصدق به سبب آزادی خواهی و ملی گرایی مصدق بوده است؟ اگر چنین بوده چگونه از زاهدی انتظار داشته که همان راه را ادامه دهد؟
  4. یا این که وی معتقد بوده که با سازشی با تیمسار می تواند به خواسته دیرینه خانواده اش برای انتقام از خانواده پهلوی دست یافته و بعدا او را از سر راه بردارد؟


[1] سالهای بحران –  ص 422 و 423