دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

نفت در سرزمین قشقایی ها - 4
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
 

حمله ملک منصورخان باشتی به گجساران

بعد از فوت اسدخان خان باشتی، بر اساس سیاست کلی دولت رضاشاه، امور امنیتی در منطقه  تحت نظر فرماندهان نظامی قرار گرفت و به جای اسدخان یک حاکم نظامی در باشت مستقر شد. اسدخان باشتی دارای چهار همسر بود که از آنان سه پسر به نام های غلام حسین خان، مهدیقلی خان و ملک منصور خان و شش دختر را صاحب شد. ملک منصور خان بعد از کشته شدن پدرش در نزد دایی خود حسین قلی خان در شیراز سکونت داشت و به مدرسه می رفت، وقتی رضاشاه تصمیم به زندانی کردن خان ها گرفت،  دایی ملک منصورخان (حسین قلی خان) نیز دستگیر و به تهران روانه شد، اما ملک منصورخان به گواهی مدیر مدرسه شاهپور شیراز که به دادگاه رفته و برای شناسایی به نفع وی گواهی داده بود که او پسر اسدخان باشتی است، و از آن جا که اسد خان در دوران حیات خود با حکومت رضا شاه همکاری خوبی داشت و به همین سبب در سازمان های دولتی و نظامی جایگاه مناسبی به دست آورده بود.


ملک منصور خان به سبب این شهادت از تبعید معاف شد ولی وی همراه دایی خود به تهران رفت  و پس از مدتی به مدرسه نظام وارد شد. و به تحصیلات خود ادامه داد.و یکی از همه دوره هایش تیمسار مدنی و دیگری علیرضا پسر رضاشاه بود.وی در سال 1319 از مدرسه نظام فارغ التحصیل شد. و در تمام این مدت یعنی از سال 1309 تا 1320 به منطقه باشت نیز سفر نکرده و از نزدیک چهره خانی را باستثای داییش ندیده بود. در شهریور ماه 1320 که متفقین به ایران حمله کرده و حکومت رضاشاه سقوط کرد و کشور به هرج و مرج دچار شد، ملک منصور خان نیز از تهران عازم دیار باشت شد. با ورود خود به باشت، گروهی از اقوام و طرفداران پدر که از بین رفتن نظام خان خانی متضرر شده و درآمد های کلانشان که از راه غارت گری و گرفتن مالیات کلان از کشاورزان و دامداران محروم شده و در آرزوی به دست آوردن ایام گذشته بودند، را به دور خود جمع کرد و در صدد بازیابی قدرت از دست رفته خاندان خویش شد.

برای این کار به اردوگاه نظامی بوستان در باشت حمله ، و با خلع سلاح کردن نظامیان، اسلحه آنها را مصادره و خودشان را از باشت بیرون کرد. و بعد از این کار در صدد سرکوب کسانی برآمد که گرد برادر ناتنیش، غلامحسین خان که تصدی امور نگهبانی در گچساران را بر عهده داشت، جمع شده بودند. از جمله این افراد یکی هم، جعفرخان بخشایی در دوگنیدان بود، که قبلا مورد غارت سرتیپ خان بویر احمدی قرار گرفته بود وی مدعی مالکیت منطقه مزبور بود. مادرملک منصورخان «بی بی خانم بی بی) دختر جعفرقلی خان رستم بود که در باره وی گفته می شود، بانویی مانند ترکان خاتون و مهدعلیا، زنی سیاس، زیرک، پی گیر و بسیار جدی و مشاور پسرش بود. به تحریک و برنامه ریزی مادر، وی در خرداد ما سال 1322، با 400 – 500 تفنگچی به دوگنبدان حمله کرد تمام اموال و احشام ساکنین را غارت کرد. شرکت نفت که نا امنی و دو دستگی در منطقه بود، به عنوان میانجی وارد عرصه شد و به نمایندگی محمود باور، رییس روابط عمومی و سیاسی شرکت در گچساران و معین زاده بهبهانی از سرشناسان منطقه پا در میانی کردند، که اوضاع در جهت منافع خود، و  از هرج و مرج جلوگیری نمایند. نتیجه این کار، حمایت از ملک منصورخان بود، که دارای قدرت بود، و تفنگ چی های زیادی در گردش بودند. و در مقابل شرکت نفت و دولتیان جعفرخان بخشایی کدخدای دوگنبدان را که اباء و اجدادش در همین منطقه ساکن بودند از کدخدایی برکنار، و سرمست جمشیدی از یاران منصورخان را به جای وی انتخاب و منصوب کردند. حعفرخان را از این منطقه تبعید کردند..و محمود باور نماینده شرکت نفت با دادن وعده هایی بخشایی را از محل دور و برای تحت نظر گرفتنش وی را به بابامحمد به شهرک شرکت نفت خیز تازه رونق یافته برد. و کارهای کوچک پیمانکاری به وی محول کرد. در مرداد ماه همان سال، ملک منصورخان، که از سرپرستی برادرش غلامحسین خان در شرکت نفت ناراضی بود، و می خواست خود راسا این کار را به دست گیرد، به شهرک بابامحمد نیز حمله کرد، و پاسگاه آن جا را  کلا تخریب و نظامیان را خلع سلاح نموده و آن ها را از منطقه بیرون راند. و شرکت نفت نیز با پیروی از سیاست خود که خریداری افراد محلی قدرتمند و در خدمت گرفتنشان بود.  و ار دولت نیز برای کمک و حفاظت از منطقه نیز نا امید بود، با وی کنار آمده و فعالیت های نگهبانی و کارهای پیمانکاری خود را به ملک منصورخان واگذار کرد و غلامحسین خان باشتی را خانه نشین نمود. 

از این تاریخ تا اسفند 1357  «ملک منصور خان باشتی» مالک تمام منطقه زیرکوه از دامنه های کوه خامی تا کناره و نزدیک نشمین ایل کشلولی در راستای رود زهره شد. و به گرفتن مالیات های کلان از کشاورزان و دامداران پرداخت و ثروت افسانه ای بر هم زد. او بعد از انقلاب دستگیر و اعدام شد.

 بابا محمد نیز بعد از غارت پاسگاه نظامی ها تا چند سال فاقد نیروی انتظامی بود، ولی بعدا دولت یک پاسگاه شهربانی تاسیس و تعداد آژان برای اداره امور شهری به این ناحیه اعزام کرد.


چاه شماره 3 گجساران

امور نگهبانی شرکت نفت نیز با ملک منصورخان باشتی بود، که فردی به نام «ملا کریم شریعتی» آن را اداره می کرد. و برادر ملک منصورخان ، غلامحسین خان، که دارای دو همسر بود و در خانه ای که شرکت نفت برای نایب عبدالله مهاجر فرمانده پاسگاه در زمان رضا شاه ساخته شده بود سکونت داشت و حقوقی از شرکت نفت دریافت می کرد همیشه مست ودائم الخمر دیده می شد. برادر دیگر ملک منصورخان، مهدیقلی خان نیز که در اثر کشمکش با منصورخان نمی توانست در ناحیه باشد، شغلی در شرکت نفت به توصیه برادرش و برای دور کردنش از ناحیه، به وی واگذار شده بود از این دیار کوچ کرد و به آغاجاری منتقل شده بود. حعفرخان بخشایی، در بابا محمد قلعه ای ساخته و با خانواده در آن ساکن  بود، وی دارای چهار همسر و تعداد زیادی اولاد بود، و از طرف شرکت نفت برخی کارهای پیمانکاری و ساختمانی به وی واگذار می شد.

سرانجام نفت شهر گچساران 

حفاری و استخراج نفت در این دیار که نامش در تاریخ و اهالی منطقه گج کوراغلی، و در اسناد دولتی بابامحمد بود و سپس به گجساران تغییر داده شد، از سال 1314 بهره برداری از آن آغاز شده بود، شرکت نفت کار خویش را در ناحیه به طور مستمر و مداوم توسعه داد و چاه های فراوانی را در منطقه حفر کرد و دستگاه های بهره برداری از نفت را گسترش داد. لوله کشی نفت به پالایشگاه آبادان و جزیره خارک به قطرهای بیش از 50 اینج نفت را به سرعت و شدت از زیر زمین های این دیار به کشتی ها رساند. این گسترش همچنان ادامه داشت، اما شهرک بابا محمد دیگر ظرفیت توسعه بیشتر را نداشت. بابا محمد منطقه ای کوهستانی بود و تمام ناحیه از تل و تپه و دره و سخره تشکیل شده بود. شرکت نفت بیش از سی سال در این ناحیه فعالیت داشت و خانه های خارجیان و کارگران و ادارات شرکت در میان همین تل و تپه های ساخته شده بود. چند سالی بود که نفت ایران ملی!! شده بود ، و بعدش نفت ایران آمریکایی شد، چون که انگلیسی ها جای خود را به آمریکائیان داده بودند و کنسرسیوم نفت، تازه نفس از راه رسیده بود و عطش فراوان برای استخراج و بهره برداری از نفت داشت. به همین دلیل شرکت نفت به علت توسعه عملیات خود و افزایش کارکنان خویش نیاز به منطقه ای بزرگتر داشت تا بتواند به ساخت خانه ها و ادارات جدید اقدام کند. برای این کار، شرکت منطقه دوگنبدان را که دشت وسیعی بود در دامنه کوه خامی و در کنار جاده اهواز به شیراز قرار داشت برای تمرکز فعالیتهای خود انتخاب کرد و دو سال بعد از ملی شدن نفت و از سال 1334 مشغول ساخت خانه های جدید برای کارکنان و ایجاد دفاتر مختلف برای امور اداری خود شده بود. تعدادی از شرکت های خانه سازی انگلیسی و آمریکائی از جمله شرکت کاستن جان بروان و دیگران در دوگنبدان مشغول ساخت و ساز بودند. و به تدریج که ادارات و منازل تکمیل می شد افراد را منتقل می کردند. و در همین اوقات که من مشغول کار دستگاه بهره برداری شماره دو گچساران در دشت بلوط بودم بسیاری از ادارات و کارکنان به آن محل جا به جا شده بودند. به ترتیبی که دو ماه آخر که دستگاه بهره برداری شماره  دو دشت بلوط در حال تحویل و تحول بود، ساختمان های موقت شرکت پیمانکار که فوسترویلر[1] انگلیسی برای اقامت خارجیان در دشت بلوط ساخته بودند خراب کردند و کارکنان انگلیسی که در ساخت این دستگاه حضور داشتند، به منازلی در ویلاهای خارجیان در بابا محمد منتقل شده و در خانه های ویلایی روسای شرکت نفت اقامت داشتند.و دفتر کار ما هم در یکی از این ویلاها مستقر شده بود.  و من پس از سالها که این ویلاهای شیک را از دور تماشا می کردم، مدت چند ماه در داخل یکی از آنها مستقر شده و کار می کردم.

 در مهر ماه 1338 تمام ادارات شرکت نفت به استثنای بیمارستان که بنای ساختمانش هنوز تکمیل نشده بود به دوگنبدان منتقل شدند. به همه ی کسانی که در شرکت نفت کار می کردند، در محل جدید  مسکن نوساز و مجهزتری واگذار شد.. 

 برخی از ادارات دولتی از جمله اداره شهربانی و آمار و ثبت احوال هنوز در محله قدیمی یعنی بابا محمد باقی مانده بودند. چون شرکت نفت به آنها جائی واگذار نکرده و دولت هم اقدامی ننموده بود. بسیاری از کاسب ها و مغازه داران نیز چون مشتریان خود را ار دست داده بودند از این محل کوچ کرده و به دوگنبدان رفته بودند. و بعد از مدت شش ماه هیچ کسی در این دیار باقی نماند.  به این ترتیب تمام اهالی گچساران این دیار را تر ک کردند و امام زاده بابا محمد که دیگر روشنایی هم نداشت یکه و تنها  بدون درختان ، پرنده ها و حیواناتش در این دیار به نگهبانی باقی ماند، تنها معادن نفتش به غارت رفته بود.

در سالهای 50 که به دیدن سرزمین آبا و اجدادیم به این سرزمین سفر کردم. برای دیدن محله ای که روزی زادگاه من بود رفتم. اما هر چه گشتم، چیزی ندیده و آثاری پیدا نکردم. نه شهرکی به نام بابا محمد بر حای بود و نه آثاری از   درختان «بنه» هزار ساله اش ، نه از ساختمان ها و لوله کشی های گاز و آبش هیچ چیز در این دیار دیده نمی شود. گوئی اسکندر مقدونی زنده شده و از این دیار عبور کرده است. اما اسکندر که تخت جمشید را ویران کرد، دیگر با ویرانه اش کاری نداشت. ستون ها و سر ستون ها و پله های آن بر جای مانده است و برای ما آثاری به تاریخ سپرده است. و یا اگر مغولان به شهر ها حمله کردند و آنها را ویران نمودند باز هم آثاری از خرابه های آن باقی مانده است. و یا اگر اعراب به ایران لشکر کشی کردند و خرابی فراوان بر جای گذاشتند، باز هم می توان خرابه های آن را جستجو کرد و یافت. اگر آمریکا به ناکازاکی با بمب اتم حمله کرد و آن را ویران نمود باز هم شما می توانید باز مانده شهر را بر جای ببنید.  اما ویران کردن شهرک گجساران قدیم که بیش از هزار نفر در آن ساکن بودند و صدها ساختمان و بنا و ابنبه داشت، توسط شرکت  کنسرسیوم نفت در سالهای 40 کاری بی سابقه است. آنچنان این شهر ویران و سپس پاک سازی شده است که شما کوچکترین اثری از آثار این شهر را در این محل نمی بینید. ویرانه ای هم باقی نیست

  آثار شهری و شهر نشینی ، در گچساران (بابا محمد) آن چنان از بین رفته است که شما حتی یک خشت و آجر در این دیار به چشم نمی بینید. تمام سکوهای سیمانی و پایه های بتونی را از بیخ بر کنده اند و هیچ کس نمی تواند ببیند و با درک کند که زمانی در این جا صنتعی رونق داشته است و یا مردمی زندگی می کرده اند. اگر اسکندر به آب حیات دست نیافت و جهان از بیم تخریب و ویرانگری وی آسوده شد ولی به نظر می رسد که وارثانش در جهان در غالب دولتها و شرکتهای ویرانگر هنوز به تخریب و ویرانی مشغول هستند.

در این جا نه تنها درختان هزار ساله بنه و بادام ها و انجیرهای وحشی منطقه از بین رفتند، بلکه آن چه در سی سال توسط شرکت نفت و مردم ساخته و پرداخته شده بود به یک باره نابود و ناپدید شدند. گوئی اسکندر مقدونی سر از گور برداشته است و انتفام آب حیات خود را از این سرزمین گرفته است. و در این کار اشتباه خود را در تخت جمشید تکرار نکرده است. و همه شهر را نابوده که کرده هیچ، خاک آن را در توبره کرده و با خود برده است.  او درس بزرگی در تخت جمشید گرفته بود.   چون وی با باقی گداشتن سنگ های ساختمانهای تخت جمشید، لعن و نفرین ابدی را برای خود خریده است. و هر روز بازدید کنندگان این آثار باستانی به او لعن و نفرین می فرستند. شرکت نفت روی اسکندر را سفید کرده است و با خرابی و یکسان سازی شهر با خاک، هیچ اثری در این دیار باقی نیست تا لااقل مردم با ناسزاگویی به آن دل خود را از این همه تخریب خنک کنند. گوئی نه شهری بوده است و نه آبادی. کوچکترین نشانه ای از زندگی مردم در این دیار دیده نمی شود. به جز امام زاده محمد و تعدادی قبر های بی نام و نشان که بر گرد خود سنگ چین هائی دارند.

به این ترتیب محل تولد من و بسیاری از همشهریان هم سن و سال من از بین رفت. و چون این محل قابل شناسائی نیست و موجودیت ندارد در شناسنامه های المثنی هم نام منطقه عوض کرده اند. به جای بابامحمد اسبق و گچساران سابق این بار منطقه دوگنبدان رونق یافت، که به سبب حفظ خاطرات چپاول شرکت نفت، نام سابق دیار بابامحمد که گچساران بود به این ناحیه ارزانی داشته اند، گچساران شهرستان شده است و دوگنبدان مرکز این شهر ستان. گویی که  نه خانی آمد و نه خانی رفت!! باز هم امام زاده بابا محمد بازمانده این دیار شد همراه با تعداد معدودی از مردم قشقایی که در دیار احدادی خود بدون بهره گیری از ثروت خدادادی این منطقه به سکونت در آن ادامه دادند.

این بود سرنوشت منطقه نفت خیزی که ؛ گچ کوراغلی، امامزاده روشن، بابا محمد و در نهایت گچساران نامیده می شد. آیا دیگر مناطق نفت خیز هم به همین سرنوشت اسکندر گونه مبتلا خواهند شد، فکر می کنم همین بلا بر سر بقیه مناطق نفت خیز هم آمده و خواهد آمد. لالی - انبل- هفت کل - نفت سفید - مسجد سلیمان همه اسکندر وار از بین رفته اند!!

با ادامه سیاست های عمومی شرکت نفت که تنها بر استخراج و صدور نفت تکیه دارد، و به زندگی مردم و منطقه بی توجه است، به طور قطع و یقین، اکثر نفت شهرهای موجود ایران، مانند امیدیه، دوگنبدان - بی بی حکیمه - عسلویه و امثالهم در دهه های آینده از جغرافیای ایران حذف خواهند شد، مانند نفت سقید ، لالی، انبل و .....  به تاریخ سپرده خواهند شد؟؟؟

شرکت نفت به تنها معادن نفت ما را به یغما برد و نه تنها خسارتهای جبران ناپذیری به محیط زیست منطقه وارد کرد با آتش زدن گاز و نفت در آن محیط ها منطقه را چنان آلوده کرده است که دبگر از کوچ  جلچله ها که در بهاران در تمام این منطقه به پرواز در می آمدند اثری یافت نمی شود. از پرش غزال ها و پرواز کبک ها و تیهو ها دیگر در این دیار خبری نیست. گوئی این سرزمین با ورود انگلیسی ها به نفرین خداوند گرفتار شده است. زندگی مردم آن با وجود هشتاد سال تولید و صدور نفت به جهان دچار خشم و غضب الهی شده است که هنوز هم فقیرترین مردم این مرز بوم هستند.



[1] Foster Wheeler