دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

نگاهی گذرا به تاریخ و زندگی مردم قشقایی -2
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳
 

قدیمی‌ترین متن فارسی در ایران که نام قشقایی را به عنوان عشیره در بر دارد کتاب جامع‌التواریخ حسنی، تألیف تاج‌الدین حسن‌ابن شهاب یزدی، از سال ۸۵۵-۸۵۷ هجری (831 تا 833 شمسی) است. و در این کتاب، در قسمتی که به احوال بازماندگان و شاهزادگان تیموری اختصاص دارد ذیل اطلاع در باره حکومت سلطان ابراهیم در شیراز این طور نوشته است:

«بای قره چون به حوالی شیراز رسید، سلطان ابراهیم لشگر بیرون آورده مصاف دادند. لشکریان ابراهیم غیبت نمودند و سلطان ابراهیم هزیمت یافته به ابرقوه آمد و بای‌قره پادشاه شد. بر حسب قرار چون به گندمان رسید احشام قشقایی معلوم کردند و او را گرفته پیش امیر زاده رستم بردند. او اعلام سریر اعلی کرد.»[1] این واقعه مربوط به سال ۵۴۳ هجری قمری (528 شمسی) است. اما شواهد و اسناد به دست آمده نشان می دهد که سابقه این قوم در ایران و دیار فارس بسیار فرا تر از این زمان است . 

[1] ج‍‍ام‍‍ع‌ ‌ال‍ت‍و‌اری‍خ‌ ح‍س‍ن‍‍ی‌: ن‍وش‍ت‍ه‌ ت‍‍اج‌‌ال‍دی‍ن‌ ح‍س‍ن‌ب‍ن‌ ش‍‍ه‍‍اب‌ ی‍زد‌ی‌،به کوشش ایرج افشار حسین‌ مدرسى‌ طباطبایى‌ ، کراچى‌، 1987م‌؛ 

 

 

 


مروری بر سابقه ایلخانان قشقایی

در اقوام مختلف در طول تاریخ، همواره رهبران هر ایل یا قبیله ای از میان قدرت مداران و متنفذین همان قوم انتخاب می شدند. نگاهی به تاریخ اقوامی مانند، سلجوقیان، غزنویان، تیموریان ، آغ قویونلوها، قاجار و دیگران موید این روش می باشد.در دوران سلطنت شاه عباس این شیوه در مواردی تغییر داده شد. شاه عباس که از توطئه درباریان و سران اقوام مختلف در ترس و هراس بود، دست به پاک سازی و برکناری سران ایل های زیادی زد. و بسیاری از سرپرستان ایلات را که از مردم همان ایل بودند، به قتل رساند و یا برکنار کرد و جانشین آنان را از میان وفاداران خود و از خارج از ایل ها،انتخاب و همراه یک نیروی نظامی و برای رهبری به این ایلات اعزام می کرد.

 بنا به مستندات تاریخی و اظهارات بازماندگان ایلخانان قشقایی، یعنی آخرین ایلخان های این قوم، محمد ناصرخان و ملک منصورخان اجداد آن ها از ترکان «شاهی لو» و از نسل «اوزون حسن» آق قویونلو بودند. [1] اوزون حسن آق‌قویونلو (۱۴۲۳-۱۴۷۸) یکی از مقتدرترین سلاطین سلسله آق قویونلو بود که به ایران، عراق و شرق آناتولی بیست و پنج سال حکومت کرد. وی پدر بزرگ شاه اسماعیل اول از طرف مادری بود.[2] شاه اسماعیل دستور داده بود که از میان اقوام مختلف ترک زبان که با هم قرابت و قوم خویشی نداشتند، گروهی برگزیده شده و در یک سپاه ویژه جای داده شوند. این سپاه به نام سپاه «شاهی لو» (وابسته به شاه) نامیده شده و به صورت گارد محافظ وی عمل می کردند. جانی آقا و غازی آقا اجداد ایلخانان قشقایی از آق قوینولوها و از اعضای این سپاه شاه اسماعیل بودند.

در زمان حکومت شاه اسماعیل صفوی (سالهای ۹۰۷ تا ۹۳۰ هجری ) تعدادی از قبایل ترک برای حفاظت از مرزهای ایران در کناره های خلیج فارس در مقابل حمله پرتقالی ها به جنوب ایران انتقال یافته اند که بنا به گفته ملک منصور قشقایی آخرین ایل بیگی قشقایی ، طایفه «شاهی لو» که از طرفداران شاه اسماعیل بودند ، برای این ماموریت انتخاب و اعزام شدند. از این تاریخ است که گروهی از ترکان شاهی لو از تبریز و اطراف آن به جنوب ایران کوچ داده شده اند..

بعضی از نویسندگان تاریخ قوم قشقایی،  در نوشته های خود، تاریخ کوچ طایفه «شاهی لو» از آذربایجان به جنوب ایران را اشتباها به مهاجرت ایل بزرگ قشقایی نسبت داده اند. در حالی که اسناد نشان می دهد که عشایر قشقایی ها قرن ها پیش از این تاریخ در فارس زندگی می کرده اند. به علاوه در دوره شاه اسماعیل هنوز خانواده « شاهی لو» ها سمتی در میان ایل بزرگ قشقایی نداشتند.

در زمان شاه عباس برای مقابله با حملات پرتقالی ها به بنادر جنوب  ایران سپاهیانی تشکیل شده بود که یکی از این سپاهیان بنام فوج قشقایی نامیده می شد. در همین زمینه در رابطه با اعزام سپاهیان قشقایی به خلیج فارس میرزا محمد حسین مستوفی در سندی تفضیلی از عسکر فیروزی در زمان شاه سلطان حسین صفوی مربوط به آمار مالی و نظامی ایران در سال ۱۱۲۸ هجری قمری که در سال ۱۲۱۵ نگاشته شده است چنین آمده است:

“یکی ابوشهر.دوم گناوه سیوم دورق که عرب چعب اند، و بنا بر این شغل سپاهی گری چنانچه باید و شاید در خشکی از آنها در ازمنه سلف مفهوم نگردیده لهذا به قدر سه لک خانه وار از ایلات آورده و در کوهستانهای قریب به ساحل فارس ساکن نموده اند. چنانچه نام ایلات مذکور زنگنه گرایلی-و قشقه ای-و ممسنی است. "

قبایلی که در آغاز کار شاه اسماعیل به گرد او متمرکز شدند و او را در راهیابی به سلطنت حمایت کردند از هفت قبیله: شاملو، روملو،استاجلو، تکه لو، افشار، قاجار و ذوالقدر تشکیل یافته بودند. این قبایل بعدها به نام مشترک «قزلباشان» معروف شدند..

 قزلباشان؛ که افتخارات و کشور گشایی های شاه اسماعیل اول و در نتیجه استقرار حکومت «خانواده صفی» را به حساب فداکاری های خود می گذاشتند، به تدریخ منشاء مزاحمت های بسیاری برای حکومت صفویان شدند. شاه عباس در«ذى‏الحجه 996 ق برابر با 937 خورشیدی» به تخت سلطنت جلوس کرد و چهار سال بعد در سال یک هزار قمری، برابر با 941 خورشیدی، پایتخت کشور را از قزوین به اصفهان منتقل کرد. وی پس از تکیه بر اریکه سلطنت و به دست گرفتن ارکان دولت ، مصمم شد تا به سلطه و نفوذ قزلباشان که در دربار صفوی صاحب قدرت زیادی شده بودند خاتمه دهد. شاه عباس بر این باور بود تمام کسانى را که داعیه قدرت و مداخله در امور سلطنتى و کشورى، و جرأت اظهار رأى در تصمیمات شاه دارند، یا در وجودشان کمترین احتمال خطر براى قدرت فردى شاه، یا اندک گمانى در بد دلى و دورویى و ناخرسندى نسبت به شخص شاه مى‏رود، بى دریغ باید از میان برداشته شوند.

در کوتاه مدتی امیرالامرا، بیگربیگی ها، خان ها و سلطان ها که هرکدام حکومتی  مستقل داشتند بی هیچ گذشت واغماض از صحنه قدرت حذف شدند.[3]مقام و منصب و دارایی هر یک از پیران لجوج و خیره سر را جایزه کشتن وی ساخت و جوانان جاه جوی را این گونه جایزه های کلان به ریختن خون پیران بر انگیخت و از این راه در اندک زمان سرداران بزرگ طوایف قزلباش که وجودشان احتمال ایجاد کوچکترین خطری برای قدرت شاهی می رفت، گناهکار و بی گناه را نابود کرد.

  شاه عباس همراه با درهم شکستن قدرت سرداران قزلباش، مقدمات تشکیل سپاهی قوی، متحد و متمرکز برای  جانشینی قزلباش فراهم کرد تا بتواند به کمک سپاه جدید به هدف های خود که پاک سازی قرلباشان بود جامعه عمل بپوشاند، وی یک ارتش دایمی تاسیس کرد و در این ارتش یک سپاه دوازده هزار نفری تفتگچی و یک سپاه ده هزار نفری سوار از غلامان را به وجود آورد. غلامان را به تقلید از ینی چری های ترک بعد ها از میان جوانان گرجی و ارمنی که در ایران پرورش می بافتند بر می گزیدند.[4] و نام نیروی جدید را شاه سِوَن (دوستداران شاه) نام گذاشت.

 یکی از قبایل تشکیل دهنده قزلباشان، ایل «ذوالقدر» بود. طوایف ذوالقدر ساکن دیار بکر در ترکیه فعلی که آن زمان بخشی از ایران به شمار می رفت؛ بودند. گروهى از این طایفه هنگامى که شیخ جنید، جد شاه اسماعیل با جمعى از صوفیان و هواخواهان خویش به دیار بکر نزد حسن بیگ آق قویونلو «اوزون حسن» رفت، و خواهر او خدیجه بیگم را گرفت و مدتى در آن سرزمین اقامت گزید، به خدمت وى پیوستند و با او به اردبیل آمدند.

بخشی از ایل ذوالقدرها از زمان شاه اسماعیل به صورت چادر نشینی در فارس مستقر شده بودند و شاه اسماعیل والی گری فارس را بر عهده سران این قوم نهاده بود. در هنگام اختلاف وزیر مقتدر شاه عباس مرشد قلى خان و سران قزلباش، مهدى قلى خان ذوالقدر حاکم فارس به نمایندگى از سران متمرد و اعیان قزلباش به خدمت شاه رفت و درخواست نمود که شاه به ارباب مناصب و اولیاى دولت و سران طوایف استقلال واختیارات بیشتری دهد. شاه عباس در پاسخ گفت که: «مایه آن همه اختلاف و نفاق و جنگهاى داخلى که در زمان پدرم به ضعف دولت مرکزى و پیشرفت کار بیگانگان و دشمنان ایران منتهى شد؛ نتیجه همان اقتدار و استقلال و خودسریهاى سران و طوایف و مداخله هاى بى مورد امیران قزلباش در کارهاى سلطنتى و دولتى بود» و از آنها خواست تا به فرمان شاه و نماینده تام الاختیار او مرشد قلى خان گردن نهند و او را به عنوان ریش سفید خود بشناسند.  مهدى قلى خان در پاسخ گستاخى کرد و همین بهانه‏اى شد تا شاه  تصمیم خود را برای نابودی وی( که قبلا براى این منظور خود را آماده کرده بود)به اجرا گذارد..[5] در همان موقع به یعقوب بیگ ذوالقدر، که پدرش در زمان شاه طهماسب اول حکومت شیراز را داشت، اشاره کرد که او را هلاک سازد و به جایش حاکم فارس شود. یعقوب بیگ نیز بى تأمل تاج قزلباش از سر مهدى قلى خان برداشت و او را در بیرون مجلس شاهى سر برید.

اما دیری نگذشت که، یعقوب خان دوالقدر به عنوان یکی از امیران‏ قزلباش با تکیه بر ریاست ایل    ذوالقدر و منصب حکومت فارس سر ناسازگاری با حکومت را آغاز نمود. وی با توسل به بخشی از نیروی قبیله‏ای خود و دیگر اقوام محلی از جمله ایل فارسی مدان از ترکان قشقایی ،علیه شاه عباس قیام کرد.  

بدین گونه یعقوب خان مغضوب شاه عباس گردید و شاه به عزم تادیب خان فارس به شیراز لشکر می کشد و یعقوب خان چون از این ماجرا خبر دار می شود بی توقف و تامل به جانب قلعه ی اصطخر حرکت کرد و با جمعی کثیر از مخصوصان معتمد و مصاحبان آگاه از نیک وبد در آن حصن حصین و حصار متین متحصن ومتمکن گردید. بعد از مدتی، وی با صلاح دید میرزاجان بیگ وزیر، از شاه تقاضای عفو و تقاضای تامین جانی می کند.

شاه عباس سوگند نامه ای به مهر خویش، توسط شیخ بهایی نزد وی فرستاد و رقعه ای هم به خط خویش نوشت که:خان باید با کمال امیدواری به درگاه ما آید تا از دیدار وی خرسند نگشته ایم، دست از باده گساری باز نخواهیم داشت. خان ذوالقدر به شیراز آمد. شاه تا محل گردنه الله اکبر به استقبالش رفت و از دیدار او چنان به خرسندی و سرور تظاهر کرد که یعقوب خان از کرده پشیمان ساخت. سه روز به باده گساری و عیش و نوش پرداختند. روز چهارم یعقوب خان به حضور شاه رسید. در این هنگام شاه عباس به حسین خان زیاد اُغلی قاجار اشاره ای کرد و او که ظاهرا از پیش دستور گرفته بود ناگهان یعقوب خان را بر زمین زد و به چابکی هر دو دستش را از پشت بست.. بعد او را به وارث کسانی که به امر وی کشته شده بودند، سپردند و ایشان او را پس از چند روز شکنجه و آزار کشتند.[6]

در این کشمکش یعقوب خان ذوالقدر والی فارس بر کمک و پشتیبانی سایر اقوام که در فارس حضور داشتند، تکیه کرده بود. یکی از این نیروها، طوایف قشقایی بودند که سال ها با قبیله ذوالقدر هم جوار و هم مرز بودند. «ابوالقاسم خان بیک» کلانتر فارسیمدان یکی از همراهان و شریکان یعقوب خان ذوالقدر والی فارس بود که در صف مخالفین شاه عباس قرار داشت[7]. شاه عباس علاوه بر قتل یعقوب خان حاکم فارس، همه ی همراهان و شرکای وی را نیز به قتل رسانید. از جمله کشته شدگان ابوالقاسم خان فارسیمدان و تعداد دیگری از خوانین قشقایی بودند. این قتل و کشتار در سال  1027  ه.ق (997 ش) صورت گرفت. شاه عباس که به خان های قشقایی مشکوک و مظنون شده بود از این شورش ابوالقاسم خان بیک کلانتر فارسیمدان، استفاده کرد و تشکیلات ایل بزرگ قشقایی را در هم شکست و منصب ایلخانی گری و ایل بیگی را به سرداران سپاه شاهی لو واگذار کرد. شاه با این کار با یک تیر دو نشان زد. یکی این که؛ با زیر فرمان گرفتن ایل بزرگ قشقایی، توسط سران سپاه شاهی لو، از بابت شورش آنان آسوده خاطر گشت و دیگر آن که گروهی از سرداران مدعی در پایتخت را که شاه به همه آنان مشکوک بود از حوزه مرکز دور کرد و به سوی فارس روانه کرد.

شاه عباس در سال 997 ه.ق (1027 ش) مقارن با کشته شدن خان ذوالقدر و کلانتر فارسیمدان؛ جانی آقا پسر امیر قاضی از فرماندهان سپاه «شاهی لو» را به حکومت فارس مامور نمود. و به این ترتیب از این زمان اداره امور ایل بزرگ قشقایی از دست خان های سنتی ایل قشقایی خارج و به دست امیران شاهی لو که از فرماندهان سپاه شاه بودند افتاد.

به هر حال جانی آقا (از سران سپاه شاهی لو)پس از انتصاب با استفاده از نیروی نظامی دولت صفوی تا انجا که می توانست در راه ایجاد یک اتحاد سیاسی به ظاهر مستحکم کوشش کرد و توانست همه ساله خراج های جمع آوری شده از ایل را به دربار صفویه در اصفهان بفرستد. و رهبری خود را بر ایل بزرگ قشقایی را مستحکم نموده، و با تغییراتی که در نظام و تشکیلات این ایل انجام داد، از هر گونه مخالفت و کوشش بر علیه خود جلوگیری کرد. و بنای ایلخانی گری اولاد شاهی لو ها را در میان ایل بزرگ قشقایی پایه گذاری نمود.

از سال 1027 شمسی تا سال ۱۳۳۲شمسی، یعنی به مدت سیصد و پنج سال؛ تمام ایلخانان ایل بزرگ قشقایی از میان خانواده های وابسته به «شاهی لو» انتخاب شده و با حکم حکومت های وقت فرمانروایی خود را بر ایل قشقایی تداوم داده اند. اعضای این خانواده شاهی لو که مردمی ترک زبان اما غیر قشقایی بودند، به مدت سه قرن بر مردم قشقایی حکومت کرده اند که در تاریخ اقوام ایرانی این دوام و ادامه حکومت بر یک قوم کم سابقه است. این خانواده در طول این دوره طولانی علاوه بر قدرت سیاسی، املاک و زمین و دارایی های فراوانی را در فارس و سایر نقاط ایران صاحب شدند. بنا بر روایتی در اصطبل صولت الدوله هزاران اسب اصیل نگهداری می شده. و ناصر خان از بزرگترین ثروتمندان ایران زمین در دوره محمد رضا شاه بوده است.



 [1] مصاحبه ملک منصور خان در مرداد ماه 1357 با لویز بک و تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد مصاحبه با محمد ناصر خان قشقایی

[2] به نقل از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

[3]شاه عباس مرد هزارچهره پناهی سمنانی ناشر کتاب نمونه ص96 

[4] تاریخ ایران از دوره باستان تا پایان سده هیجدهم میلادی پطروشفسکی و دیگران  ص 515

[5]  عالم آراى عباسى، ص 254.

[6] زندگی شاه عباس اول استاد نصرالله فلسفی انتشارات علمی – چ 3 ص 1014

[7] حسن حسینی فسائی. فارسنامه ناصری. به تصحیح منصور رستگار فسایی. چاپ چاپ سوم. تهران: امیرکبیر، -