دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

ملکی بی بی قشقایی - خان دختی که نویسنده بود
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠
 

اسماعیل خان سردار عشایر(صولت الدوله) فرزندانی به نام محمد ناصر قشقایی –ملک منصور خان – محمد حسین خان فرخ بی بی و ملکی بی بی بود.

ملکی بی بی به یکی از خان زاده های بیات به نام دکتر ناصرخان بیات پسر مرتضی قلی خان سهام السطان بیات ازدواج کرد و دارای دو فرزند به نامه های  کاوه و گلنار بودند.. پدر همسر ایشان،  در سال 1323سمت های نخست وزیری ایران،  و از سال 1331 تا 1336 مدیریت عامل شرکت نفت و  چند دوره نماینده محلس شورای ملی در پست وزارتی را در کابینه های گوناگون داشتند. و ملکی بی بی نیز دختر ایلخان قدرت مند قشقایی و خواهر ناصرخان قشقایی بودند.

ملکی بی بی، بانویی ادیب و نویسنده بود.و سال ها در سویس اقامت داشتند و مقالاتی در موارد فلسفی و اجتماعی می نوشتند. تلاش من برای به دست آوردن نوشته های ایشان منتج به دستیابی به دو مقاله از ایشان شده است. که یکی از آن ها را در این نوشته  به اسم  درخت کهن ترجمه ای از نوشته های موریس مترلینگ  درج می کنم و نوشته دیگر ایشان را به نام پاره ای از خصوصیات اخلاقی مردم ژاپن که در فرصت های بعدی در تارنما قرار خواهم داد. و هم چنین مقالاتی از ایشان تحت عنوان" پرورش چشم و گوش" در کتاب بحثی از تصوف تالیف دکتر قاسم عنی درج شده است که نتوانستم نسخه ای از آن را به دست آورم. از دوستان عزیزی که نوشته های دیگر از ایشان دارند سپاسگزار می شوم اگر یک نسخه از آن را برای انتشار در اختیارم قرار دهند.


عنوان مقاله: درخت کهن

نویسنده : مترلینگ : مترجم: ملکی بیات قشقائی،

مجله یغما » شماره 49 (تیرماه 1331)

 مقدار زیادی از تألیفات مترلینگ حکیم و نویسندهء معروف بلژیکی بطرز بسیار مرغوبی از طرف آقای ذبیح اللّه منصوری مترجم زبردست بفارسی ترجمه شده و معروف است.

مترلینگ که چند سال پیش پس از متجاوز از هشتاد سال عمر در فرانسه درگذشت در سالهای اخیر زندگی خود چند کتاب نوشته که در واقع مجموعه‏ایست از عقاید او دربارهء مسائل عمدهء زندگانی و خلقت.قطعهء ذیل از یکی از کتابهای او موسوم به دنیای دیگر و یا عالم فلکی»1انتخاب شده است.

به درختهائی که شناخته‏ام فکر میکنم و از آنجائیکه اغلب در دهات زندگی‏ کرده‏ام با درختان بیساری آشنا شده‏ام،الساعه نیز چنان مینماید که در مقابل چشمم‏ حاضرند و در سایهء آنها نشسته‏ام و اسامی و شکل و کلیهء خصوصیات آنها در نظرم نقش‏ بسته است.خاطرات یک درخت زیبا و باوفا و دوستدار(همه درختان دارای این صفاتند) ممکن است.در زندگانی و سرنوشت ما مانند خاطرات یک زن محبوب و یا یک رفیق شفیق‏ مؤثر باشد.

من همیشه درختها را دوست میداشته‏ام و برای آنها ترحم و شفقت داشته‏ام،آنان‏ بزرگترین فدائی و معصومترین محکومین ظلم و جنایت طبیعت میباشند.این زندانیان‏ ابدی که بزنجیر ریشه‏های خود پابندند جز رضا و تسلیم چارهء ندارند،و در مقابل لطمات‏ طوفان فرار نمی‏توانند،و بامر طبیعت تسلیم حوادث هستند،و در سرمای زمستان‏ برهنه و عریان مورد حمله و هجوم برف و یخ‏بندان واقع شده از شدت سرما بر خود میلرزند و تنها انیس و مونس آنان پرندگانند که در آغوش آنها لانه ساخته و با آواز خود آنها را بیدار میکنند و در عوالم آسمانی با آنها راز و نیازها دارند.تمام درختان‏ از کوچک و بزرگ محکوم بشکنجهء مرگ ثابت و اجل اجتناب‏ناپذیری هستند که‏ آهسته آهسته بجلو میآید و احتراز از ان امکان‏ناپذیر است.راست است که گیاههای‏ خرد نیز بهمین طرز میمیرند ولی رنج جان کندن آنها کوتاه است و مانند درختان‏  L,autre Monde ou le Cadran Stellaire.

سالها طول نمیکشد.نباتات همینکه گل دادند عموما میمیرند در صورتیکه درختان که‏ برادران ارشد آنها میباشند باید قرنها در انتظار ساعت مرگ و خلاصی خود بسر برند.

من با درخت بلوط کهنسالی آشنائی پیدا نموده بودم که در بیشه‏زار کوچکی‏ که در شهر مدان(در حوالی پاریس)داشتم،با رنج فراوان زندگی میکرد.این درخت‏ باعظمت که مرا بیاد درخت بلوط قصه‏سرای معروف فرانسوی لافونتن‏1میانداخت‏ خیلی رنج و عذاب چشیده بود و بر فراز تپه‏ای از سنگ در کنار راهی که از شهر پواسی‏ به روئن میرفت نمایان بود.در آنجا خاک و رطوبت کم بود و ریشهء این درخت مجرد برای تحصیل غذا واقعا معجزه میکرد.چنان بنظر میآمد که دیگر تاب و توان برایش‏ باقی نمانده است.یک شب طوفانی برق بر او افتاد،نیمی از بدنش را جابجا سوازند و آثار آتش در قلبش پدیدار گردید،آهسته و آرام ولی مردانه باشدت گرسنگی جان میداد.

نظر بعلاقهء وافری که بحیات و صحت او داشتم هفتهء دو سه بار بعیادتش میرفتم‏ ابدا شکوه‏ای نداشت ولی بخوبی احساس میکردم که از دیدارم مشعوف میگردد. هر بهاری با زور و زحمت فراوان باز چندین شاخه از شاخه‏های خود را سرسبز میساخت‏ بدون آنکه بداند پائیز آینده چگونه بآنها غذا برساند و هنوز تابستان بپایان و مرداد ماه باخر نرسیده بود که از نو در خواب عمیق زمستانی فرومیرفت.

از نزع تدریجی او که در نهایت یأس دامنه پیدا کرده بود سخت متأثر بودم و دلم بحالش میسوخت این نزع طولانی و جان کندن روز بروز او را ضعیفتر و نحیفتر می‏ساخت و تنهء عظیم او را پوکتر میگردانید بطوریکه زندگی دردناک او برای هر کسی‏ محسوس و مشهود بود.روزی رسید که دیگر تحمل مشاهدهء رنجوری و شکنجهء رفیق‏ زبان بستهء خود را نداشتم دستور دادم که آن را ببرند که رنج و محنتش پایان یابد ولی‏ دلم نیامد که در ان ساعت آنجا حاضر باشم.وقتی بخاک افتاده بود یکی از شاخه‏هایش‏ موجب قتل یکی از جنگلبانان گردید ولی بمن اطمینان دادند که تقصیر با درخت‏ نبود بلکه جنگلبان در آنموقع مست بوده است.درخت عظیم الجثه را با اره قطعه‏ (1)مقصود قصهء(قابل)معرف لافونتن است در باب مکالمهء درخت بلوط و درخت نی که یکی از عالیترین قصه‏های لافونتن است و میرساند که چه بسا بزرگان باحشمتی که در مقابل حوادث نابود میشوند در صورتیکه اشخاص بی‏نام و نشان رستگارند.