دنیای قشقایی

بدبخت ملت و قومی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملت و قومی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملت و قومی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد .

برگ سیاهی از تاریخ اسکان عشایر در دوران رضاشاه
نویسنده : نوروز دّرداری(فولادی) - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱
 

سیف پور فاطمی«  مبارزه رژیم با سران عشایر»  را  اینگونه شرح داده  است:  یکی ازمشکلات  رضا شاه  و اطرافیانش  این بود  که با کمال  تآسّف  نتوانسته موقعیّت جغرافیائی و تاریخ  ایران را در نظر گرفته  و از روی آن نقشه  و برنامه ی صحیح پیاده بکنند.

تشکیلات جغرافیائی و تاریخی  ایران   در طول قرنهای  متمادی عبارت از این بوده است که چندین  ملّت و گروه از رود سیحون  و جیحون تا مدیترانه  یک کشور دارای  یک آرمان  تحت  لوای عدالت  و مدارا  و مروّت بوجود آورده و عادات و مذاهب  و معتقدات  هرقوم  و گروه  را محترم  بشمارند و این رویّه تا آمدن اسکندربه ایران و بعدها  در زمان  ساسانیان  معمول  و متداول  بود. غوغا وهجوم  عربها  خواست این قاعده را برهم زند و ایران را مانند کشورهای مصرو شمال آفریقا و شام و فلسطین  تبدیل به جامعۀ عربی بسازد ، ولی تمدّن و فرهنگ و آداب ایرانی که بر عربها غلبه  داشت تا اندازه ای عرب را در ایران ادغام کرد و ایرانیان زبان مخصوص ومذهب متفاوت بوجود آورده و کلیۀ  آداب و سنن خود را حفظ  کرد و رادمردانی مانند  رودکی و دقیقی و فردوسی و سعدی و حافظ با آثارخود فرهنگ را زنده کرده و زبان و تاریخ ایران را احیا کردند وباز مردم  و گروههای مختلف ازساحل سیحون و جیحون  و از قلب  هندوستان  تا دجله  و فرات بسنن ملّی خود افتحارمی کردند و سلاطین  ترک نژاد  نسب خود را به کیقباد وکیخسرو رسانیده و خلفای عرب در زیرشمشیر و لوای ابومسلم و حسین ابن طاهرذوالیمینین و آل بویه و حُسن  ادارۀ  برامکه  حکومت می کردند. سلطان محمود افتخار   داشت که فردوسی داستان سلم وتور و فریدون و رستم و ایرج و افراسیاب و ضحّاک را بسراید..


این آرمان ایرانی بودن و فرهنگی که زائیدۀ برادری وبرابری بشر وانسانیت وآدم دوستی و وطنخواهی  بود و عید نوروز وعید مهرگان و شاهنامه و افکارعرفانی مولوی و سعدی و حافظ و صدها شاعر و گویندۀ ایرانی پشتیبان آن بود ایران را یکپارچه  نگهداشته  و کمک  کرد که  در برابر سیل سه هجوم  مختلف مغولها مقاومت  کرده و وزرای فاضل  و دانشمند ایرانی  توانستند مغولانی نظیر شاهرخ و هلاکو و تیمور والغ بیک  را رام و تا اندازه ای به تمدّن و شهرنشینی  و حکومت آشنا سازند.

 این آرمان وعقیده و فرهنگ ایرانی و مذهب  شیعه  باعث  شد که سلاطین  صفویه درمقابل تهاجم  پایداری کرده  و دشمنان  ایران ، سلاطین  آل عثمان به زبان فارسی افتخار کرده و آن را در کشور  خود برقرار سازند و حتّی سلاطین مغول هندوستان زبان فارسی را زبان رسمی کشور قرار داده با استفاده از نبوغ  ایرانی آثار جاودانی چون تاج  محل د رکشور خود بوجود بیاورند..

بنابراین فکراینکه در ایران ( که یک قسمت مهمّ  مردمش صحرا نشین ولی  دارای بهترین احساسات  ایراندوستی و وطن پرستی هستند ولی گروهی فارسی  را با لهجۀ ترکی آذری صحبت می کنند و ترکمن ها طرز زندگانیشان  با تهرانی ها  فرق دارد یا کردها  مانند مردم اصفهان  و شیراز زندگانی نمی کنند)  باید یک سیستم زندگانی تحت امرحکومت مرکزی تهران بوجود آورد و هیچ  توجّه به خاصیت اقلیمی و جغرافیائی و زندگانی مردم نکرد فکر غلطی بود.

  اتّحاد کشور با دستورات یکنواخت و زندگانی یک جور بوجود نمی آید . اتّحاد کشوراوّل در پرتو  آرمان و امید و آرزوهائی که بر روی آزادی و مساوات در مقابل قانون واحترام حقوق و حدود افراد  و جوامع  و آزادی عقیده و احترام به مذهب و سنن گروههای مختلف ایجاد می گردد.سپس درپرتو  معارف و کمک به  زراعت  و تجارت و ایجاد مؤسّساتی  که یار شاطرنه بار خاطر مردم باشند تقویت می شود. صحرا نشین که دو هزار سال گوسپندان خود را در تابستان در دامنۀ کوههای بلند و در زمستان  در زمینهای نزدیک خلیج فارس چرانده و تمام عمردر زیرآسمان شفاّف وستارۀ درخشان وماه تابان  خوابیده و از تماشای آن آثارطبیعی لذّت روحی و جسمی برده اند با امرتهران ، ده یا شهرنشین  نخواهد شد. کلاه و لباس اورا هم نمی توان عوض کرد زیرا اوبه آزادی و استقلال فردی خود بیشترازهرچیزی اهمیت می دهد وحاضرنیست که خود وخانوده اش را اسیر مأمور نظامی و امنیه و مالیه کرده و دریک محوطۀ  پنجاه متری در زیرسقف عمارتهای بی اساس تابستان و زمستان خودرا بگذراند و حشم و رمه  خود را برباد داده  و سپس در شهرها  به گدائی یا عملگی زندگانی بگذاراند.

رژیم پهلوی با تصمیمی بی مطالعه و جاهلانه به اسکان ایلات یکی ازبزرگترین خطاها را مرتکب  شده و پس از خرج  میلیونها  تومان  و از میان  بردن  هزاران  سر باز  و تفنگداران  ایل  امروز پس از سالها تلاش حکومتی در زندگانی ایلات  تقریبا فرقی دیده نمی شود، جزآنکه قسمتی ازحشم  آنها از میان رفته و کشور امروز مجبوراست گوشت و پنیرو کره و شیرخشک از کشورهای دیگر وارد بکند. در صورتیکه  پنجاه سال پیش نه فقط مصرف کشور تأمین  می شد  بلکه  مقدار زیادی بنواحی خلیج فارس وعربستان و عراق و روسیه  صادرمی شد.

شیوه تخته قاپو کردن عشایر ایران توسط رضاشاه از طریق زور و به وسیله نظامیان بود. یکی از این سرداران رضاشاهی سپهبد امیر احمدی بود. هم او بود که در لرستان برای به کرسی نشاندن خواسته شاه دست به جنایات عدیده ای زد و برای این خوش خدمتی سال ها مصدر کار بود و ثروت بی کرانی به دست آورد .

نورعلی مرادی، در مورد قوم‏کشی لُرها توسّط تیمسار امیر احمدی می نویسد: ویلیام‏ .او. داگلاس، قاضی مشهور دیوان عالی کشور امریکا که اندکی پس از قوم‏کشی لُرها، به لرستان سفر کرده و قصّاب لرستان را نیز حضوراً ملاقات نموده، درسفرنامۀ خود، « سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان دوست‏ داشتنی »، فجایع وقتل وغارتِ عُمّال رضا خان به لُرهای لرستان، بختیاری، بویراحمد و ممسنی را به تفضیل شرح داده است. او از زبان پیرمردی لُر که استثناً از قتل‏-عام قصّاب امیراحمدی، جان به در برده، چنین می‏نویسد:

« من از او سؤال کردم که دربارۀ امیر احمدی چه می‏داند؟ او نگاهی عجیب و پرمعنی به من کرد و سری تکان داد، شرح داستان را با احتیاط تمام آغاز کرد و من خیلی تلاش کردم تا او را به بازگو کردن جزئیات ماجرا ترغیب نمایم و به او قول دادم که آنچه را که او می‏ گوید برای کسی فاش نکنم یا لااقل اسمی از او به میان نیاورم ...

... ما صد نفر بودیم که در بیست کلبۀ کوچک و چادر زندگی می‏ کردیم، هزارها رأس بز وگوسفند وهزار رأس گاو وگوساله و قاطر و ده‏ها اسب داشتیم، تعدادی از جوانان ما در قلعۀ فلک‏ الافلاک محاصره شده بودند. جوانان ما بلا استثنأ کشته شدند. خوانین ما را دار زدند. ارتش پیروز شده بود. نبرد دفاعی به پایان رسیده بود حالا دیگر مانعی در راه جادّه‏ ای که رضاشاه در نظر داشت بسازد وجود نداشت.»

 او داستان خود را چنین ادامه داد: «چند روز بعد در اُردوگاه خود نشسته بودیم که از دور گرد و خاک زیادی را مشاهده کردیم عدّه‏ای از سوار نظام ارتش بودند که چهار نعل به‏ طرف کلبه ‏های ما می‏ آمدند. سرهنگی هم فرمانده این واحد بود وقتی که به اردوگاه ما رسیدند، سرهنگ با صدای رسا و بلند فرمانی صادر کرد و با این فرمان سربازها از اسب پیاده شدند. سپس سرهنگ فرمان قتل عام ما را صادر کرد و در اجرای این فرمان سربازان ما را هدف قرار داده، شروع به تیراندازی کردند. تعدادی ازکودکان ما هنوز درگهواره درخواب بودند و تعدادی درگوشه وکنار بازی می‏ کردند. سربازان به هر بچّه‏ ای که می‏ رسیدند او را می‏ گرفتند و لوله هفت‏- تیر خود را درشقیقه او می‏ گذاشتند، ماشه را می‏ کشیدند و مغز او را متلاشی می‏ کردند. زنها جیغ می‏ کشیدند و ازچادرها به بیرون می‏ دویدند. زن من درگوشه‏ ای خزیده بود و از ترس مثل بید می‏لرزید. من جلوی او ایستاده بودم و کاردی هم در دست داشتم که یک مرتبه صدای تیراندازی بلند شد و من نقش زمین شدم و ازحال رفتم. »

« وقتی به هوش آمدم، زنم را در کنارم دیدم که خون از بدنش جاری است. جسد او و جسد چند زن وبچه دیگر، روی زمین افتاده بودند. همۀ اینها در اثر اصابت گلوله‏ های سربازان کشته شده بودند. ولی خود من در اثراصابت گلوله‏ ای که در گردنم فرو رفته بود، زخمی شده بودم و آنها به خیال این که من مرده ‏ام، مرا رها کرده بودند تا اگر احیانأ کشته نشده‏ ام با یک مرگ تدریجی و زجرآوری بمیرم. من پس از هوش آمدن بلافاصله چشمانم را بستم و در همان وضع بی‏حرکت باقی ماندم، چون صدای سرهنگ را شنیدم و متوجّه شدم که او و سربازانش هنوز محل را ترک نکرده‏ اند. من از گوشۀ چشم و از زیر پلک‏ های نیمه باز آنها را دید می‏ زدم. شما ممکن است حرف مرا باور نکنید. شما قطعاً آنچه را که من دیدم باور نمی‏ کنید ولی قسم به نانی که درسفرۀ این خانه هست آنچه می‏ گویم حقیقت دارد »

شرط‏بندی بر سر مسافت دویدن اجساد بی‏سر!

خلاصه پیرمرد به سخنان خود چنین ادامه داد:« سرهنگ چندین نفر ازجوانان ما را که اسیر کرده بود جمع کرد و بلافاصله دستور داد با زغال آتش روشن کنند. من فوراً متوجّه شدم در حال تدارک چه جنایت فجیعی است. او دستور داد یک طاوۀ آهنی بزرگ آماده کنند و طاوه را روی آتش بگذارند تا خوب تفته و قرمز رنگ بشود، آنگاه دستور داد یکی از جوانان لُر را بیاورند. دو نفر سرباز دستهای جوان را محکم گرفتند و سوّمی هم با یک شمشیر تیز در عقب او ایستاد، سپس با اشارۀ سرهنگ، سرباز جلّاد با شمشیر سرجوان را قطع کرد. هنگامی که سر از بدن جدا شد و به کناری افتاد، سرهنگ فریاد کشید: « بدو…بدو » و همزمان یکی از افراد طاوه سرخ شده را روی گردن بریده چسباند. جسد بی‏سر از جا بلند شد و یکی دو قدم دوید و بعد افتاد. سرهنگ مثل اینکه از این عمل شنیع خود رضایت حاصل نکرده باشد فریاد کشید: « آن جوان بلند قد را بیاورید. فکر می‏ کنیم که او بهتر از این‏ها بدود.» خلاصه آن بیچاره را هم آوردند و این بار با دقّت بیشتری سر او را بریدند و طاوۀ آهنی را روی گردن بریدۀ محکوم قرار دادند به طوری‏که این بار جسد بی‏سر توانست یکی دوقدم بیشتر بدود، خلاصه این عمل سبعانه ادامه پیدا کرد تا اینکه یک بار سرهنگ خودش شخصاً در این عمل شنیع شرکت کرد و این بارخود مسئولیت گذاشتن طاوۀ آهنی تفته را روی گردن محکوم قبول نمود ولی چون او به موقع نتوانست طاوه را روی گردن بریده قرار دهد، لذا وقتی جلّاد سر محکوم را از تن جدا کرد خون از گردن محکوم در حدود یک متر فواره زد و سر و روی او و همۀ اطرافیان را خونی کرد.»

«پس از این که چند نفری از جوانان با این وضع فجیع کشته شدند، فکر تازه ‏ای در مغز دیوانۀ سرهنگ خطور کرد تا بر سر مسافت دویدن اجساد بی‏ سر شرط‏ بندی کنند و برسر تعداد قدم‏ هایی که اجساد می‏ توانند بدوند بُرد و باخت راه بیندازند.»

«خلاصه این جنایت بارها و بارها تکرار شد تا آنجا که بالاخره اجساد و سرهای همۀ محکومین هر کدام یک طرف روی زمین تلمبار شد. گفتنی است که هر بار که این عمل وحشیانه انجام می‏شد، خود سرهنگ و افسران و درجه‏ داران و سایر افراد مثل تماشاچیان مسابقه فوتبال با دست ‏زدن وهورا کشیدن و هلهله دوندگان را تشویق می‏ کردند که قبل از افتادن هرچه بیشتر بدوند.»

پیرمرد که از فرط خشم و غضب صورتش به زردی گرائیده بود مکثی کرد ومن از این فرصت استفاده کردم و پرسیدم: «خوب، بالاخره در این مسابقه دو اجساد، برنده چه کسی بود؟»

او چند دقیقه‏ ای سکوت کرد سپس گفت: «سرهنگ در اغلب شرط‏ بندی‏ها، برنده شد: فکر می‏کنم فقط در یکی از شرط‏بندیها که جسد توانست ۱۵ قدم بدود، هزار ریال برنده شد.»

من مجدّداً رو به او کرده پرسیدم: سرهنگ بعد از این ماجرا چه کرد؟ او در پاسخ به این سئوال چنین گفت:

«خوب معلوم است که چه کرد، او دستور داد همه گاوها وگوسفندان و اسب و الاغ‏ها و سایر اغنام و احشام ما را ببرند و روز بعد چند کامیون آوردند و همۀ اسباب و اثاثیه و بالاخره همۀ دار و ندارما را از قبیل قالی‏ ها و سماورها و بشقاب‏ها و طلا آلات و زینت‏ آلات و لباس‏های ما را بار کامیون کردند و بردند.»

پرسیدم: « تو دراین گیرودار  چه کردی؟ »

جواب داد: «من خودم را به طرف چشمۀ‏ آبی که داخل درّۀ کوچکی قرار داشت کشیدم و زخم خود را شستشو دادم. من آنقدر ضعیف شده بودم که دو شب تمام قدرت حرکت را نداشتم تا این که روز سوّم قدری حالم بهتر شد و توانستم روی پای خود بایستم و اجساد را به سختی و زحمت زیاد دفن کنم. همه مردها و زن‏ها و بچّه‏ های ما بلا استثنأ کشته شده بودند و لاشخورها گرد آنها جمع شده بودند. بطوریکه من برای دفن کشته‏ ها مجبور بودم آنها را از اطراف اجساد دور کنم.»

مجدداًپرسیدم: « بعد از آن برای سرهنگ چه اتّفاقی افتاد؟»

او در پاسخ با نفرت و تحقیر غیر قابل وصفی گفت:«سرهنگ؟! ایشان به پاداش شاهکارهایی که در لُرستان انجام داده بود، به درجه ژنرالی ارتقاء یافت و بعدها هم وزیرجنگ شد.»

پرسیدم: «آیا او هنوز زنده است؟»او در جواب گفت: «بله زنده است و درتهران زندگی می‏ کند. او اموال غارت شده از دهات ما را بار کامیون‏ها کرد و به ‏غنیمت بُرد.

« بله آن سرهنگ امروز به تیمسار امیراحمدی قصّاب لرستان معروف است.»

بالاخره پس از دقایقی سکوت لب به سخن گشود و گفت: « میدانی….من یک ایرانی هستم، من کشورم را دوست می‏دارم. من حاضرم جانم را فدای کشورم بکنم، ولی چه‏ کنم که مجبورم به این حقیقت هم اعتراف کنم که من از نظامی جماعت متنفّرم و امیدوارم که تا من زنده‏ام به‏ چشم خود ببینم که خداوند انتقام ما را از آنها بگیرد.

سپهبد امیراحمدی قصاب لرستان و سرانجامش

◀علل اینکه رضا خان  بعد   از فاجعۀ لرستان به  امیر احمدی " احمد قصّاب "  غضب می کند حسین مکّی در کتاب خاطرات خود  اینگونه آورده است :در دورۀ پانزدهم دومرتبه سپهبد امیر‌احمدی به سمت وزیر جنگ درکابینه‌های عبدالحسین هژیر و ساعد مراغه‌ای به مجلس معرّفی شده بود.هنگام طرح برنامۀ دولت هژیر نسبت به حکومت اختناق و دیکتاتوری، حایری‌زاده و من مطالب تندی گفته بودیم 

پس آنکه مخالف و موافق در چند جلسه صحبت کردند و دولت هژیر رأی اعتماد گرفت و جلسه خاتمه یافت در سرسرا با سپهبد امیر‌احمدی مواجه شدم و خواست که چند دقیقه با من به طور خصوصی مذاکره کند.

در کناری روی مبل نشستیم. وی گفت: «شما خیال می‌کنید من با حکومت دیکتاتوری موافقم و از دوران گذشته دل خوشی دارم؟! من یکی از هم قسم‌های رضاشاه در ایجاد کودتای 1299 بودم و در ادواری که فرمانده لشکر غرب و لرستان بودم با فداکاری شب و روز خود را صرف امنیت آن خطه کردم. راه خوزستان را از طریق خرم آباد گشوده و امن و عشایر یاغی را سرکوب کردم و همواره مورد تشویق رضاشاه بودم، تا آنکه برای پاره‌ای درخواستهای اداری تقاضا کردم اجازه دهند یکی دو روز به تهران بیایم و شرفیاب شوم. شاه تلگرافی اجازه داد. به محض ورود به تهران و زدودن گرد راه عازم دربار و فوراً به حضور پذیرفته شدم. تقاضاهایی که درباره‌ی لرستان و ارتش داشتم بیان کردم. شاه باکمال مهربانی و عطوفت، هر چه می‌خواستم موافقت می‌کرد. پس از آن که تمام مسائل به نظر ایشان رسید. با اظهار رضایت کامل از خدمات من و وعدۀ اعطای نشان مرا مرخص کرد. هنگامی که می‌خواستم از اطاق دفتر شاه خارج شوم چون رفتار شاه را نسبت به خودم فوق‌العادّه محبت‌آمیز دیدم عرض کردم قربان اجازه می‌فرمائید یکی دو روزی در تهران بمانم و به کارهای خانوادگی رسیدگی کنم؟

در بادی امر شاه گفت نه، وجود شما در لرستان ضروری‌تر است بعداً ممکن است مرخصی به شما داده شود. سپس تأملی کرد و لحظه‌ای ساکت ماند و بعد گفت: مانعی ندارد، دو روزی در تهران بمانید سپس به لرستان بروید.

روز بعد به ملاقات چند نفر از شخصیتها و امرای ارتش منجمله داور وزیر دارایی رفتم. روز دوّم توقّفم درتهران که از بازدید بعضی دوستان، نزدیک غروب به خانه مراجعت کردم که فردا صبح زود به صوب لرستان حرکت کنم اطّلاع یافتم که از دربار چند بار تلفن کرده‌اند که در اوّلین فرصت شرفیاب شوم، امر فوری است.

بلاتأمل راهی دربار شدم و سؤال کردم اعلیحضرت همایونی با من امری داشتند؟ گفتند آری هم اکنون منتظر شماست. به اعلیحضرت خبر دادند و به حضور رفتم.

وقتی وارد دفتر شاه شدم قیافه‌ی شاه به قدری غضبناک و حالت چشمش طوری خشمگین بودکه تا آن ساعت چنان خشم و غضبی ندیده بودم.

شاه از پشت میزش برخاست و هفت‌تیر خود را که روی میز گذارده بود برداشت و به طرف من آمد و بلاتأمل شروع کرد به فحاشی مادر ... زن فلان... و دسته‌ی هفت تیر را در دست گرفت و با لولۀ آن محکم به سینۀ من کوفت و می‌گفت همین جا تو را به درک می‌فرستم، حالا به فکر زمینه‌سازی برای خود افتاده‌ای! تو را همین حالا خواهم کشت. 

من همچنان به حالت احترام دست بالا ایستاده و شهادت خود را گفتم. ناگهان به فکرم رسید که علّت بی‌ مهری را بپرسم،‌ عرض کردم حال که باید تصدّق شوم بدانم تقصیرم چیست و چه گناهی از فدوی سر زده است. شاه گفت تقصیرت چیست؟! به فکر زمینه‌سازی افتاده و این طرف آن طرف می‌روی! گفتم از این که تصدّق شوم هیچ حرفی ندارم و خود را فدایی اعلیحضرت همایونی و اعلیحضرت را ولی و پدر و همه چیز خود می‌دانم و هر طور اراده فرموده عمل بفرمائید ولی فدوی کوچکترین تقصیری ندارم و درباره‌ی بازدیدهایی که کرده بودم شرحی بیان کردم. شاه خشمش فرونشست و هفت‌تیر را روی میزش گذاشت و گفت فردا هم دیگر لازم نیست به محل مأموریت خود بروید‌، در تهران بمانید تا تکلیفت را روشن کنم و مرا مرخص کرد.

در حالی که بر اثر ضربات لوله‌ی هفت‌تیر به شدّت سینه‌ام درد می‌کرد به خانه آمدم. چند روزی مطلقاً از خانه خارج نشدم و همواره مترصد بودم که هم اکنون حکم زندانی شدنم صادر خواهد شد. تا یک هفته در نگرانی بسر بردم تا آن که حکمی از ستاد ارتش بدستم رسید که از این تاریخ به سرپرستی ریاست اصلاح‌نژاد اسب ارتش منصوب می‌شوید. قبلاً این پست بدست سروانی اداره میشد به من داده شد و تا شهریور 1320 در این سمت باقی بودم.»

سپهبد امیراحمدی سپس خطاب به من ادامه داد:

«پس بدانید که اگر حکومت دیکتاتوری برای تمام مردم بد است برای امثال من بدتر است زیرا در چنین حکومتی می‌توان با گزارش یک نفر مغرض خانواده‌ای را نابود کرد من هیچ‌گاه موافق با دیکتاتوری نیستم و بیشتر از شما از دیکتاتوری وحشت دارم.»

برای مزید اطّلاع خوانندگان باید یادآور شوم که وقتی در مجلس دوره‌ی پنجم مدرّس و اقلّیت نسبت به اعمال سردار سپه اعتراض کردند و وی به حالت قهر و اعتراض کنار گرفت، همین امیر‌احمدی که فرماندۀ لشکر غرب بود به مجلس تلگرافی مخابره و مجلس را تهدید کرد که اگر سردار سپه از کار کنار برود تهران را اشغال خواهم کرد!

سپهبد امیر‌احمدی در 1269 در تهران متولّد شد، در قزّاقخانه مراحل ترّقی نظامی را طی کرد، در کودتای 1299 متّحد رضاخان بود و پس از کودتا به فرماندهی لشکر غرب منصوب شد. در شهریور 1304 رئیس ژاندارمری شد، در 1308 به سپهبدی رسید. به دنبال خشم رضاشاه از تمامی مناصب نظامیش برکنار شد. علّت واقعی بی‌مهری رضاشاه این بودکه به وی خبر رسیده بودکه امیر‌احمدی در مأموریت‌های جنگی لرستان خزائن بی‌شماری به دست آورده بود و برخلاف امیرلشکر عبدالله خان امیرطهماسبی که تمام دارائی و زر و زیور و نقدینه‌ی اقبال‌السلطنه ماکوئی را در طبق اخلاص قرار داده تقدیم سردار سپه نموده بود، او از تقدیم پیشکشی آن همه جواهرات و اثاثیه‌ی گران‌قیمت به رضاشاه خودداری نموده و آنرا برای خویش اندوخته بود. امیر‌احمدی تا زمان سقوط رضاشاه در شهریور 1320 در ارتش صاحب ‌شغل نظامی نبود. به هیچ وجه او را در مسائل نظامی مداخله نمی‌دادند. در شهریور 1320 رضاشاه او را دعوت به همکاری کرد و از گذشته اظهار ندامت نمود. وی را فرماندار نظامی تهران نمودو در آنروزهای آشفته برقراری امنیت تهران را عهده‌دار گردید. در آذرماه همان سال در ترمیم کابینه‌ی ذکاءالملک فروغی عهده‌ار وزارت کشور شد. در آن ایّام به علّت اشغال ایران از طرف قوای بیگانه کشور از لحاظ خوارو بار در مضیقه‌ی شدید قرار داشت. تلاش امیر‌احمدی برای بهبود وضع نان شهر به جائی نرسید. با سقوط کابینه‌ی فروغی، امیر‌احمدی کنار رفت. در دیماه 1321 در ترمیم کابینه‌ی قوام‌السلطنه وزیر جنگ گردید و در ماجرای 17 آذرماه همان سال که منجر به آتش زدن خانه‌ی قوام‌السلطنه و غارت کردن دکاکین و مغازه‌ها شد، به حکومت نظامی تهران و فرماندهی پادگان مرکز رسید و از ادامه‌ی اغتشاش و هرج و مرج جلوگیری نمود. پس از سقوط قوام‌السلطنه ریاست دولت به عهده‌ی سهیلی قرار گرفت. در تمام مدّت نخست‌وزیری سهیلی وزیر جنگ بود. در کابینه‌های زودگذر ساعد و بیات، صدر،حکیمی سمتی نداشت، امّا در ارتش بازرسی نواحی را داشت. در 1324 براثر پافشاری و استقامت شاه وارد کابینه‌ی قوام‌السلطنه شد و در چهار کابینه‌یاو عضویت داشت، ولی به علّت ناسازگاری با خواسته‌های قوام‌السلطنه که تحریکات شاه عامل ناسازگاریش بود از کابینه اخراج شد و جای خود را به محمود جم داد.

در 1326 در کابینه‌ی حکیم‌الملک وزیر کشور و در کابینه‌ی عبدالحسین هژیر وزیر جنگ و در کابینه‌ی ساعد همچنان وزیر جنگ بود.در 1328 که مجلس سنا تأسیس یافت، بازنشسته شد و مقام سناتور انتصابی گرفت و تا زمان مرگ قریب 16 سال این مقام تشریفاتی را عهده‌دار بود.

در طول حیات خود هشت بار وزیر جنگ، دو مرتبه وزیر کشور، پنج نوبت فرماندار نظامی تهران، دو بار فرماندۀ کلّ ژاندارمری و سال‌ها فرماندۀ لشکر لرستان و آذربایجان بوده است. بعد از شهریور 1320 و وزیدن نسیم آزادی و حلول دموکراسی نسبی، مورد انتقاد مطبوعات قرار گرفت؛ مخصوصاً روزنامه‌های چپ‌گرا حملات سختی به او نمودند و از قساوت‌ها و آدم‌کشی‌هایش در لرستان داستان‌ها به رشتۀ تحریر درآوردند و از ثروت و املاک و مستغلات او در تهران افسانه‌ها ساختند. امیر‌احمدی در مقام دفاع برآمد. چه در مجلس و چه در مطبوعات به پاسخ‌گوئی برآمد.

امیر‌احمدی در 1344 در اثر ابتلاء به سرطان درگذشت. او یکی از متموّلین درجه‌ی اوّل ایران بود و مستغلات زیادی درتهران داشت. در ورامین املاک مزروعی زیادی داشت. مردی بود کم سواد، متهوّر، جسور، بی‌رحم، قلدر، جدی،‌ وظیفه‌‌شناس و حریص به جمع‌آوری مال و مکنت.می‌گفتند تعداد مستغلّات او درتهران از هزار افزون می‌باشد.غالب مستغلات اطراف چهارراه عزیزخان و حسن‌آبادکه منزلش در آن حوالی قرار داشت، متعلّق به او بود. با مستأجرین خود به خشونت رفتار می‌کرد. شخصاً در مقام تعزیز و تنبیه آنها برمی آمد و برای ازدیاد مال‌ الاجاره متوسّل به دستگاه‌های انتظامی می‌شد.

دراواخر عمر یکی از نویسندگان را برای نوشتن خاطرات خود دعوت کرد. آن نویسنده مدّعی است هزار صفحه از خاطرات وی تدوین نموده و یک نسخه از آن توسّط امیر‌احمدی در زمان حیات به عبّاس مسعودی مدیر وقت روزنامه‌ی اطّلاعات سپرده شده است. به موجب وصیت قرار بود این یادداشت‌ها بعد از مرگ امیر‌‌احمدی منتشر شود. پس از فوت امیر‌احمدی، انتشار یادداشت‌ها در روزنامه‌ی اطّلاعات آغاز شد. در اوّلین قسمت یادداشت‌ها امیر‌احمدی صراحتاً مدّعی شده بود که فقط او بوده که خوزستان را به ایران برگردانده است؛ حتّی نادر شاه هم نتوانسته چنین کاری بکند. یادداشت‌های وی این ادّعا را بیان می‌کرد که اعاده‌ی امنیت در ایران فقط مدیون خدمات اوست. پس از انتشار این قسمت از خاطرات، سر و صداهایی بلند شد. مخصوصاً خانواده‌ی پهلوی مو جب شدند از انتشار بقیۀ خاطرات خودداری شود. امیر‌احمدی در جوانی با دختر سردار عظیم (سرلشکر محمّد توفیقی) ازدواج کرد. حاصل و ثمره‌ی این وصلت چهار پسر و چهار دختر بود که هیچ‌کدام از لحاظ علمی و سیاسی به جائی نرسیدندّ.

منابع:

- سرزمین شگفت انگیز و مردمی دوست داشتنی - اثر ویلیام داگلاس ترجمه فریدون سنجر - گوتنبرگ  1377

- روش ها سلب قدرت سران ایلات و عشایر در دوران رضا شاه  نفیسه واعظ - پیام بهارستان زمستان 88

-خاطرات سیاسی حسین مکّی، انتشارات علمی، شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ‏ایران، نشر علم، ج 1 – به نقل از سایت دوران - ‏

 -  ‏ نور علی مرادی « قتل عام قوم لُر » - سایت تریبون  زمانه ‏
‏ ‏ - نصرالله سیف پور فاطمی « آئینۀ عبرت » -انتشارات فارابی