ملکی بی بی قشقایی - خان دختی که نویسنده بود

عنوان مقاله: درخت کهن

نویسنده : مترلینگ : مترجم: ملکی بیات قشقائی،

مجله یغما » شماره 49 (تیرماه 1331)

 مقدار زیادی از تألیفات مترلینگ حکیم و نویسندهء معروف بلژیکی بطرز بسیار مرغوبی از طرف آقای ذبیح اللّه منصوری مترجم زبردست بفارسی ترجمه شده و معروف است.

مترلینگ که چند سال پیش پس از متجاوز از هشتاد سال عمر در فرانسه درگذشت در سالهای اخیر زندگی خود چند کتاب نوشته که در واقع مجموعه‏ایست از عقاید او دربارهء مسائل عمدهء زندگانی و خلقت.قطعهء ذیل از یکی از کتابهای او موسوم به دنیای دیگر و یا عالم فلکی»1انتخاب شده است.

به درختهائی که شناخته‏ام فکر میکنم و از آنجائیکه اغلب در دهات زندگی‏ کرده‏ام با درختان بیساری آشنا شده‏ام،الساعه نیز چنان مینماید که در مقابل چشمم‏ حاضرند و در سایهء آنها نشسته‏ام و اسامی و شکل و کلیهء خصوصیات آنها در نظرم نقش‏ بسته است.خاطرات یک درخت زیبا و باوفا و دوستدار(همه درختان دارای این صفاتند) ممکن است.در زندگانی و سرنوشت ما مانند خاطرات یک زن محبوب و یا یک رفیق شفیق‏ مؤثر باشد.

من همیشه درختها را دوست میداشته‏ام و برای آنها ترحم و شفقت داشته‏ام،آنان‏ بزرگترین فدائی و معصومترین محکومین ظلم و جنایت طبیعت میباشند.این زندانیان‏ ابدی که بزنجیر ریشه‏های خود پابندند جز رضا و تسلیم چارهء ندارند،و در مقابل لطمات‏ طوفان فرار نمی‏توانند،و بامر طبیعت تسلیم حوادث هستند،و در سرمای زمستان‏ برهنه و عریان مورد حمله و هجوم برف و یخ‏بندان واقع شده از شدت سرما بر خود میلرزند و تنها انیس و مونس آنان پرندگانند که در آغوش آنها لانه ساخته و با آواز خود آنها را بیدار میکنند و در عوالم آسمانی با آنها راز و نیازها دارند.تمام درختان‏ از کوچک و بزرگ محکوم بشکنجهء مرگ ثابت و اجل اجتناب‏ناپذیری هستند که‏ آهسته آهسته بجلو میآید و احتراز از ان امکان‏ناپذیر است.راست است که گیاههای‏ خرد نیز بهمین طرز میمیرند ولی رنج جان کندن آنها کوتاه است و مانند درختان‏  L,autre Monde ou le Cadran Stellaire.

سالها طول نمیکشد.نباتات همینکه گل دادند عموما میمیرند در صورتیکه درختان که‏ برادران ارشد آنها میباشند باید قرنها در انتظار ساعت مرگ و خلاصی خود بسر برند.

من با درخت بلوط کهنسالی آشنائی پیدا نموده بودم که در بیشه‏زار کوچکی‏ که در شهر مدان(در حوالی پاریس)داشتم،با رنج فراوان زندگی میکرد.این درخت‏ باعظمت که مرا بیاد درخت بلوط قصه‏سرای معروف فرانسوی لافونتن‏1میانداخت‏ خیلی رنج و عذاب چشیده بود و بر فراز تپه‏ای از سنگ در کنار راهی که از شهر پواسی‏ به روئن میرفت نمایان بود.در آنجا خاک و رطوبت کم بود و ریشهء این درخت مجرد برای تحصیل غذا واقعا معجزه میکرد.چنان بنظر میآمد که دیگر تاب و توان برایش‏ باقی نمانده است.یک شب طوفانی برق بر او افتاد،نیمی از بدنش را جابجا سوازند و آثار آتش در قلبش پدیدار گردید،آهسته و آرام ولی مردانه باشدت گرسنگی جان میداد.

نظر بعلاقهء وافری که بحیات و صحت او داشتم هفتهء دو سه بار بعیادتش میرفتم‏ ابدا شکوه‏ای نداشت ولی بخوبی احساس میکردم که از دیدارم مشعوف میگردد. هر بهاری با زور و زحمت فراوان باز چندین شاخه از شاخه‏های خود را سرسبز میساخت‏ بدون آنکه بداند پائیز آینده چگونه بآنها غذا برساند و هنوز تابستان بپایان و مرداد ماه باخر نرسیده بود که از نو در خواب عمیق زمستانی فرومیرفت.

از نزع تدریجی او که در نهایت یأس دامنه پیدا کرده بود سخت متأثر بودم و دلم بحالش میسوخت این نزع طولانی و جان کندن روز بروز او را ضعیفتر و نحیفتر می‏ساخت و تنهء عظیم او را پوکتر میگردانید بطوریکه زندگی دردناک او برای هر کسی‏ محسوس و مشهود بود.روزی رسید که دیگر تحمل مشاهدهء رنجوری و شکنجهء رفیق‏ زبان بستهء خود را نداشتم دستور دادم که آن را ببرند که رنج و محنتش پایان یابد ولی‏ دلم نیامد که در ان ساعت آنجا حاضر باشم.وقتی بخاک افتاده بود یکی از شاخه‏هایش‏ موجب قتل یکی از جنگلبانان گردید ولی بمن اطمینان دادند که تقصیر با درخت‏ نبود بلکه جنگلبان در آنموقع مست بوده است.درخت عظیم الجثه را با اره قطعه‏ (1)مقصود قصهء(قابل)معرف لافونتن است در باب مکالمهء درخت بلوط و درخت نی که یکی از عالیترین قصه‏های لافونتن است و میرساند که چه بسا بزرگان باحشمتی که در مقابل حوادث نابود میشوند در صورتیکه اشخاص بی‏نام و نشان رستگارند.

/ 6 نظر / 248 بازدید
فیسبوک

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجۀ گلهاي نيلوفر صدا کردم تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم... امیدوارم دعام برآورده شه... به من سر بزن خوشحال می شم. البته سایت من با وبلاگ شما خیلی فرق می کنه و به این پر محتوایی نیست و تجاریه

ما درختهای متحرک هستیم .صدمه پذیر و دور از آشیان

نادر نامداری

با سلام و احترام. بنده به عنوان یک قشقایی هر دو کتاب شما را درباره قشقایی خواندم. متاسفانه شما به منابعی اشاره کرده اید و به سندهایی استناد کرده اید که همگی مبهم و جای سوال بسیار دارد. به اعتقاد من هرکسی باید در رشته تخصصی خود کار کند. تاریخ نگاری را به اهل خود بسپارد. برای مشهور شدن راه های دیگری نیز هست. متاسفانه انتشارات تخت جمشید هم هر کتابی را که به دستش میرسد چاپ میکند. متاسفانه از این نوشته ها نویسندگان آماتور به عنوان منبع استفاده میکنند. شما یک عذرخواهی به قوم قشقایی بدهکارید...

ﺣﺴﻴﻦ

ﺑﺎﺳﻼﻡ ﻫﻤﻴﻨﻜﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﮔﺮﺩ ﺁﻭﺭﻱ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺭا ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪ ﺧﻮﺑﻪ.ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻗﺸﻘﺎﻳﻲ ﻛﻼ اﺑﻬﺎﻣﺎﺕ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺩﺭﮔﺬﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﺩاﺭﻩ ﻭ ﻫﻴﭻ ﻛﺴﻲ اﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﻗﻴﻘﻲ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ اﺭاﻳﻪ ﺑﺪﻩ ﻟﺬا ﻧﺎﻣﺪاﺭﻱ ﻋﺰﻳﺰ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﻨﻪ

افراسیاب

درود بیکران ساق اول قشقایی

احمد علیزاده "مونس"

سلام کاش من هم قشقایی بودم...[گل][گل] زندگی و حیات قشقایی چنان با طبیعت و سنت قدیمی گره خورده است که بدون طبیعت و زنده نگه داشتن مراسمات سنتی امتیاز آنچنانی نمی توان بر آن قائل شد. بنده به زندگی سنتی و طبیعت بسیار بسیار علاقمند هستم همچنین غیرت و هیبت زنان قشقایی که دوشادوش مردان قشقایی در کارهای زندگی روزمره اعم از اسب دوانی، تیراندازی و مشارکت دارند از این جهت خیلی برایم جذاب و جالب هست لذا از ته دل همیشه آرزو می کنم ای کاش من هم قشقایی بودم. قشقائی ها را خیلی دوست می دارم.[گل][گل] بنده از ترکان آذربایجان بوده و گاهی شعر می سرایم برای دسترسی به برخی از غزلهای عاشقانه و غیره حقیر می توانید به وبلاگم سر بزنید: www.yavar-40.blogfa.com www.yavar40.blogfa.com